خاندان کرامت- قسمت د‌وم- حضرت عبدالمطلب

اگر بنا به خواندن کتاب‌های تاریخ و دینی دبیرستان هم باشد، همۀ ما اسم پدربزرگ حضرت رسول، جناب عبدالمطلب را شنیده‌ایم. ولی شنیدن با شناخت واقعی یک دنیا فرق دارد. ادامه خواندن خاندان کرامت- قسمت د‌وم- حضرت عبدالمطلب

داستان، دریاچهٔ پر از ماهی

دوران راهنمایی بودم که هری پاتر خواندن بینمان مد شده بود. همه هری‌پاتر می‌خواندیم و سعی می‌کردیم خودمان را جای شخصیت‌های داستان تصور کنیم. با مشکلاتشان همراه می‌شدیم، روزها و شب‌ها بیدار می‌ماندیم که داستان را تمام کنیم و ببینیم به کجا می‌رسیم. همه در آرزوی هاگوارتز بودیم و دلمان می‌خواست پروفسور سریوس استادمان باشد. ادامه خواندن داستان، دریاچهٔ پر از ماهی

برای معلمی باید قدم فیلی داشته باشید

بعضی اوقات فکر می‌کنم کار نقاش‌ها خیلی راحت‌تر از معلم‌هاست. یک خانه را رنگ می‌زنند و تمام می‌شود. در آخر پیش خودشان می‌گویند یک خانه را رنگ زدیم. امروز یک دیوار را رنگ زدیم. کمرشان درد می‌گیرد، دستشان اذیت می‌شود ولی آخر کار، چند قدم عقب می‌روند و به دیوار نگاه می‌کنند و لبخند می‌زنند.

مثل من، بعد از رنگ کردن قاب‌های چوبی، لذت عجیبی داشتم از تمام شدن یک کار.

اما وقتی معلم می‌شوی، وقتی می‌خواهی ثمرۀ کارت را نگاه کنی نمی‌توانی چند قدم عقب بروی، باید یک عمر صبر کنی. شاید بیشتر از یک عمر.

آیا یک بستنی و شکلات روی آن می‌توانند باهم دوست شوند؟


دوران راهنمایی، سن حساسی برای دوست و دوست‌یابی است. من از این دوران خاطرات خوشی ندارم. و تشنۀ شنیدن حرف بودم. دوست داشتم معلمی از دوست و ملاک‌هایش بگوید. صحبت‌هایی هم می‌شد ولی دربارۀ این که چقدر کاربردی بود نمی‌توانم نظری بدهم. ادامه خواندن آیا یک بستنی و شکلات روی آن می‌توانند باهم دوست شوند؟

این بار از آدم‌های بدعکس، عکس بگیریم!

هنگام مصاحبه با پیش‌دبستان، گفته بودم که می‌توانم عکاسی کنم. دوره‌ای گذرانده‌ام و چند سال تجربه هم دارم.

بعد از شروع سال تحصیلی قرار شد که مسئولیت عکس پیش‌دبستان با من باشد. آرشیو کردن، انتخاب عکس برای نشریه، انداختن عکس و … ادامه خواندن این بار از آدم‌های بدعکس، عکس بگیریم!