تا این کتاب در دستتان است، صدای جنگ در گوشتان می‌پیچد

تصور شما از جنگ چیست؟

یادم می‌آید در کتابی خواندم، سینمای جنگی ایران، جنگ را مثبت تلقی می‌کند. و نویسنده با تمام تلاش سعی کرده بود جوانب مختلف این قضیه را بررسی کند. نویسنده اهتمام می‌ورزید فعل جنگ را از حس ما نسبت به آن جدا کند. او معتقد بود ذات جنگ خوب نیست ولی ما در برهه‌های زمانی مجبوریم بجنگیم، اما آنچه در سینما نشان می‌دهد جنگ را مثبت جلوه می‌دهد.

ادامه خواندن تا این کتاب در دستتان است، صدای جنگ در گوشتان می‌پیچد

نوبت چخوف است

یک شب بدو بدو متن می‌نویسم،

یک شب باید دکمهٔ مانتو بدوزم،

ادامه خواندن نوبت چخوف است

کتاب آن است که خود ببوید، نه آن که رویش توضیح بنویسند

وقتی با فرد جدیدی می‌خواهم روبرو شوم، سعی می‌کنم از کسی، درباره‌اش نپرسم. حداقل در اولین برخورد، بدون پیش فرض پیش او بروم. البته بعد از ملاقات‌های اولیه، سعی می‌کنم تا می‌توانم اطلاعات کسب کنم، حالا جستجو در اینترنت باشد یا پرسش از آشنایان. ادامه خواندن کتاب آن است که خود ببوید، نه آن که رویش توضیح بنویسند

کتابی که از یک ماجرای پر سوال می‌گوید: سقیفه

می‌خواستم به مناسبت عید غدیر، برنامۀ معرفی کتاب دربارۀ ولایت امیرالمومنین و زندگی نامۀ ایشان بگذارم. قبل از شروع، یکی از دوستان پیام زد، و گفت بیا و کتاب دربارۀ سقیفه معرفی کن. ادامه خواندن کتابی که از یک ماجرای پر سوال می‌گوید: سقیفه

گاوخونی درس‌نامۀ ساده‌نویسی

یکی از اصول مهم نویسندگی، ساده‌نویسی است. این اصل هم حاصل نمی‌شود مگر با زیاد نوشتن و زیاد خواندن. دوماهی است که در نوشته‌هایم به سادگی بسیار دقت می‌کنم. از هر جمله‌ای که می‌نویسم توقع دارم که ساده‌ترین حالت ممکن باشد و برای همین چندین بار آن را خوانده و بازنویسی می‌کنم.

حال فرض کنید که هرشب تمرین ساده‌نویسی می‌کنید و در این میان با کتابی مواجه می‌شوید که در نهایت ممکن ساده نوشته شده است. ادامه خواندن گاوخونی درس‌نامۀ ساده‌نویسی

یک ساعت وقت بگذارید و عمری زیادتر حرف بزنید

اولین بار در کلاس فلسفه برای کودکان نشسته بودم که گفتند: نباید ساکت بنشینید واگر خودسانسوری کنید، در حق بقیه کلاس ظلم کرده‌اید.

ادامه خواندن یک ساعت وقت بگذارید و عمری زیادتر حرف بزنید

اگر عطش امان قلب‌هایتان را بریده، «پنجره‌های تشنه» را بخوانید

خیلی‌ها می‌پرسند کتاب‌هایت را چگونه گزینش می‌کنی؟

من خوشبختانه دوستانی دارم که هروقت آن‌ها را می‌بینم، به‌اندازۀ یک ماه، کتاب معرفی می‌کنند، و بعد نام هر کتابی که می‌برند، می‌گویند فلان کتاب‌فروشی از آن دو تا دارد، و اگر بروی -مثلا- چتر، 5 تا دارد.

تنوع هم آنقدر بالاست و «وقت و پول» محدود، که نمی‌رسم هر کتابی که به چشمم زیبا یا جالب آمد بخوانم.

با همین دوستان قرار داشتم، بعد مصاحبت با آن‌ها، به ترنجستان رفتم، چون تنها کتاب‌فروشی مسیر بود که آن‌موقع شب باز و شلوغ بود، شروع کردم به پیدا کردن کتاب‌هایی که یادداشت کرده بودم.

در مسیر رسیدن به صندوق، کتابی برق زد. اول گمان کردم دیوان شعر یا قرآن است. ولی وقتی بلندش کردم،  تصویر خودم روی آن افتاد، جلدش از شیشه بود و بر روی‌اش هم گویی با ماژیک نوشته شده:

«پنجره های تشنه. رونوشت‌های انتقال ضریح امام حسین از قم به کربلا . مهدی قزلی»

تورق‌اش به دلیل سلفون دورش، امکان پذیر نبود. طرف دیگرش را دیدم. بخشی از کتاب بود، وقتی خواندم، هم زمان ایستاد و هم من بسیار تلاش کردم که وسط ترنجستان، اشک‌هایم جاری نشود.

همه کتاب‌هایی که برداشته بودم، خودشان گفتند که آن‌ها را سر جایشان گذاشته و کتاب شیشه‌ای را بخرم.

محتملا متوجه موضوع کتاب شده‌اید.سفرنامۀ کاروانی‌ست که بخشی از ضریح امام حسین را به صورت نمادین از قم به کربلا می‌برد.

اول تصور می‌کردم به خاطر شیشه‌ای بودن جلدش، دستم اذیت شود ولی کتاب با توجه به برگه‌هایش سبک است. طراحی داخل آن هم به چشم من جدید می‌آمد. شبیه تقویم، در هر روز تقویم، خاطرات نوشته شده است.

این کتاب رو بخوانید و اگر کسی به شما گفت:

«جای پای خدا و ائمه تنگ شده»

یک جلد از این کتاب به او هدیه بدهید.

و اگر با کسی روبرو شدید که «شبهات وهابیت» داشت، این کتاب به خوبی تمام شبهات را جواب داده است.

علاوه بر روند داستان و سفر که خود ردنامه‌ای بر داستان وهابیت است، نویسنده، در میان راه با روحانی‌ها پرسش و پاسخی دارد و آن‌ها با حوصله جواب می‌دهند.

سبک نویسنده در ابتدای سفر، کمی برا من غریب بود. زیرا با فعل‌ها و ارکان جمله بازی می‌کرد ولی از وسط‌های مسیر با او اخت شدم.

شاید شما با صادقانه بودن قضایا مشکلی نداشته باشید، اما قزلی زیادی صادقانه نوشته است. گاهی در سیر خواندن، تصویر کردن چشم‌و‌هم‌چشمی‌های روستا و شهرها به‌نظرم زیاد می‌آمد.

یا گاهی از اصرار آقای قزلی برای نشان دادن آقای خامنه‌ای در میان داستان، عصبانی می‌شدم. درگاه امام حسین که جای اینگونه مقایسه‌ها نیست.

اما تا دلتان بخواهد افراد این کاروان باصفا هستند و نویسنده، آقای قزلی هم به زیبایی این صمیمت را نشان می‌دهد، طوری‌که می‌دانم، دلم برای آقای معماریان و حاج‌محمود و رضا و … تنگ می‌شود. بهرحال خدمتگزاران امام حسین، طوری دیگری خوب‌اند و این اخلاص و داستان‌های آن ضریح، بارها اشک را بر چشمانتان جاری می‌کند.

 

برای خرید اینترنتی این کتاب، اینجا را کلیک کنید.

دلیل سخت‌گذشتنِ عصرِ روز تعطیل را، در اردوگاه اسیران جنگ جهانی دوم کشف کنید!

فکر می‌کنید زندگی به شما خیلی سخت می‌گیرد؟

یا آنقدر غر می‌زنید که آدم‌های اطرافتان ذله شده‌اند؟

معطل چه هستید؟ این کتاب را بخوانید.

کتاب «انسان در جستجوی معنی»، داستان یک دکتر روان‌پزشک(ویکتور فرانکل) است که در جنگ جهانی دوم اسیر می‌شود. این اسیر در یک چشم‌ به‎هم‌زدن ممکن است بمیرد یا او را به آشویتس بفرستند.( آشویتس مکانی شامل کوره‌های آدم‌سوزی یا اتاق گاز بوده است)

فرانکل زندگی رعب‌انگیزی را روایت می‌کند که در فرهنگ‌نامۀ من، تعریف نشده بود. نه تنها تعاریف مرا جابجا کرد، بلکه جنگیدن برای لحظه لحظه زندگی را به من آموخت.

کتاب، دو بخش است. بخش اول شامل تعریف داستان و هم‌چنین تفسیری از خود فرانکل، و بخش دوم مانند یک پیوست، توضیح شاخه‌ای از روان‌شناسی به نام لوگوتراپی‌ست(معنی‌درمانی) که راوی، آن را بنیان گذاشته‌است. در این پیوست، کلمات کمی تخصصی‌تر شده، ولی در سیر بحثی فوق‌العاده حتی برای شما مختار بودن انسان، معاد و توحید را ثابت می‌کند.

این کتاب برای من ارزشمند است چون نگاه مرا به جهان تازه‌ای باز کرد که در آن تحمل سختی، لذت‌بخش می‌باشد.

و علاوه بر طرح مسئله، برای یک فرد عامی همانند من، چند راه حل خوب و موثر هم نشان داده و آدم را سرگردان رها نمی‌کند.

لکن مشکل من با ترجمه کتاب بود. با اینکه قبل خرید کتاب، نام مترجم خوب را جویا شده بودم، بازهم همین بهترین ترجمه گاهی دچار سکته می‌شد.

مشکل دوم، که نمی‌دانم مسئلۀ نویسنده است یا مترجم یا من، ولی در بخش اول، حرکت بین داستان و توضیح خود فرانکل، مقداری مرا گیج می‌کرد، و درنتیجه با یک‌بار خواندن، دسته‌بندی خوبی در ذهنم شکل نمی‌گرفت.

با این‌حال این کتاب، همان هدیه‌ای خواهد‌بود که دلم می‌خواهد به افراد متفاوت تقدیم کنم.

«نامه به سیمین» یا شاید «شامِ نویسندگان و شاعران»

اولین بار با داستان «طوطی مردهٔ همسایهٔ من» دل‌باختهٔ «ابراهیم گلستان» شدم. داستان دیگری به نام «درخت ها» هم از ایشان خوانده بودم. ولی به نام نویسنده دقتی نداشته و فقط ریتم آهنگین آن نظرم را جلب کرده بود.

بعد از داستان « طوطی مردهٔ همسایهٔ من» عزم‌ام جزم شد تا هرچه از گلستان منتشر شده است، بخوانم. پیش خود فکر می‌کردم «ابراهیم گلستان» چه نام بامسمایی دارد، بر آتش ادبیات، ابراهیم‌وار فرود آمده و آن را گلستان کرده است. لکن هنگام شروع «نامه به سیمین»، کمی نظرم برگشت.

انگار کسی جز نگارندهٔ داستان قبل، نامه را نوشته است. ولی مشکل از پیش‌فرض‌های من بود. بنده دو پیش‌فرض را به طور کلی حذف کرده بودم: اولا این نامه یک نامه کاملا دوستانه می‌باشد(دوستانه‌تر از آنچه فکر کنید) و ثانیا «سیمین دانشور» مخاطب نامه است.

«سیمین دانشور» به «ابراهیم گلستان» نامه‌ای نوشته و گلستان بعد از 6 ماه به او جواب میدهد. جوابی به اندازه 103 صفحه. یقینا شما هم اگر بخواهید برای دوست‌تان نامه‌ای بنویسید، در ابتدا صحبت‌هایی می‌کنید که ممکن است برای بقیه مفهموم نباشد. مخصوصا وقتی دلتنگی زیاد و درنتیجه تنوع موضوع بالا برود.

خود من شاید ۲/۳ کتاب را نفهمیدم، ولی انقدر آن ۱/۳ باقی مانده آموزنده و پرمحتوا بود، که نمی‌شد به راحتی از آن گذر کرد.

بخاطر همین نفهمیدن‌ها و قلم سخت گلستان، کمی خواندن کتاب برای من طولانی شد و این وقفه افتادن‌ها، بالطبع فراموشی به بار می‌آورد و من مجبور می‌شدم دوباره کتاب را بخوانم ولی در همین دوباره خواندن‌ بخشی از آن 2/3 ای که نفهمیده بودم، روشن می‌گشت.

یقینا کتاب گلستان، کتاب یک‌بار خواندن نیست.

بعد از اتمام کتاب، صفتی برای آن به ذهنم رسید: «شام نویسندگان و شاعران معاصر ایران». زیرا در اکثر کتاب، بحث و صحبت درباره این افراد گل می انداخت. دقت کنید که کتابِ ادبیاتِ دبیرستان در دست‌تان نیست بلکه از زبان دوستان و نزدیکان از نویسندگانی که همیشه نام‌شان را شنیده‌اید می‌خوانید.

اگر طولانی‌شدن این شام اذیت‌تان کرد، پیش‌فرض‌های فراموش‌شده مرا دوباره مرور کنید.

خصوصیت بارز دیگر کتاب، به قول خود نویسنده، داشتن پرسپکتیو است. گلستان، مسائلی که همگی ما شنیده‌ایم و سیمین دانشور هم آنها را در نامه قبلی نوشته است، با دید جدیدی نگاه و بیان می‌کند که قابل وصف نیست. هرچه از جهان‌بینی این مرد بگویم کم گفته‌ام. گویی هر توصیه‌ای که به سیمین میکند از جانش برمی‌آید. وقتی در آخر کتاب میگوید «یک جفت چشم باز باید داشت. یک ذهن باز، و آزاد» حتی یک لحظه هم گمان نبردم که شعار میدهد، زیرا در تمام کتاب به من ثابت کرده است چه ذهن و چشم باز و آزادی دارد.

اما با همه این توصیفات، اگر من این کتاب را به دوستان‌ام هدیه دهم، دلیل دیگری دارد. می‌خواهم به‌طور نامشخص به آن‌ها بگویم که کمی از «ابراهیم گلستان» یاد گرفته و چنین نامه‌ای برای من بنویسید.

 

برای خرید اینترنتی این کتاب، می‌توانید اینجا را کلیک کنید.