شما چند واحد چاقوشناسی پاس کردی؟

یکی از دوستان قدیمی من، در سوییس هتلداری میخواند.

او همانند یک کُنتس که در قرن هجدهم می‌زیسته، به تمام آداب مسلط است.

آخرین باری که با وی بیرون رفتم، اولش شرط و پی کردم:

«فاطمه ببین، من مهندس‌ام و اصلا مثل تو به آداب غذا وارد نیستم.»

گفت: «شکیبا این چه حرفیه.» و متواضعانه اظهار کرد که در دوستی این حرف‌ها نمی‌گنجد.

شروع کردیم به خوردن ساندویچ‌هایمان .

وقتی تقریبا کارمان با غذایمان تمام شده بود، با بیحوصلگی گفت: «شکیبا همه‌ی ساندویچ رو حیف کردی.»

+ فاطمه قرار بود بهم گیر ندی.

ـ تقصیر این رستورانه که نمی فهمه برای تو باید چاقوی نون بیاره، نه این چاقو رو.

خلاصه فاطمه خانواده چاقوها را از بر بود. و من مدام به شوخی میپرسیدم: «تاحالا چند واحد چاقوشناسی پاس کردی؟»

بعدا که در کتاب آسمانی هزاره سوم، یا همان اینترنت خودمان، تحقیق کردم ، به دسته‌های عجیبی برخوردم. مثلا سرآشپزان دنیا، گونه‌های متفاوت ماهی را با چاقوی مخصوص خودشان، تکه میکنند تا طعم آن از بین نرود.

ولی در خانه ما، وقتی ماهی داریم، ممکن است مادرم از من بخواهد که یک چاقو به دستشان برسانم.

من هم در کشو را باز کرده و زیاد هم دقت نمی کنم. فقط کاردهای میوه خوری را یک دسته مجزا میدانم. درحالیکه درجهان، مردم برای پنیر هم، یک دسته چاقو مجزا دارند.

جالب است بدانید برای اینجانب که گاهی مینویسم و مایلم نویسنده شوم، جنس چاقو متفاوت است.

این چاقو درهیچ دسته‌بندی ذکر نشده است.

چاقوی من «کلمه» می‌باشد.

کلمه، چاقویی‌ست که بهرحال اثری بر روی آدم‌ها می‌گذارد.

ممکن است تاثیر ناخوشایند داشته باشد، زخم و جراحت ایجاد کند، یا نه، زخم و جراحتی دلچسب باشد، مثل عمل بینی.

(واقعا برای من سوال است چگونه خوشحال و راضی خودشان را زخمی میکنند؟)

برای همین است که همیشه جاری کردن کلمات بر روی زبانم به مراتب سخت‌تر از نوشتن است.

در نوشتن، فرصت داری زخم‌ها را پانسمان کنی ولی در گفتن ، اصلا مهلت پانسمان نداری. فقط میخواهیم بیشترین زخم یا همان اثر را در فرد مقابل ایجاد کنیم.

ولی خب آیا راه‌حل دیگری جز کلمه وجود دارد؟

به قول محمد قائد: «زبان، فکر میسازد و برخی مفاهیم تنها در حیطه زبان معنی و موجودیت دارند.»

من همیشه یک راه‌حل فرضی برای خودم کنار گذاشته‌ام،

راه‌حل اول و فرضی آن است که قلب و یا مغزمان را از جا درآورده، و به فرد مورد نظر نشان دهیم. تا بفهمد چقدر دوست‌اش داریم یا نه اصلا «حرفِ» حسابمان چیست.

(متاسفانه در رویایی‌ترین فرض ممکن هم باز از کلمه «حرف» استفاده میکنیم.)

لکن اگر قلب را دربیاورم تا به طرف ثابت کنم که جایگاهش کجاست، باید گریه سر دهد که چرا مرا در طول عمرم باور نکرده و حالا که قلبم از تپش افتاده، چه سودی میبرد؟

راه‌حل دوم همان سوالی است که از فاطمه به شوخی میپرسیدم:

«تاحالا چند واحد چاقوشناسی پاس کردی؟»

بهتر نیست به جای خارج کردن عقل و قلبمان، سلسله و تیرۀ چاقوها را بهتر بشناسیم؟

از خودمان بپرسیم که چقدر بر حرف، کلمات یا همان چاقوهایمان مسلط شده‌ایم؟

حداقل در این راه، زنده میمانیم.

8+

بهترین دوره های آموزش هنر چه ویژگی هایی دارند؟

در این مدت خیلی تلاش کرده ام که با بیانی کلاس شاهین کلانتری را توصیف و یا از زحماتشان تشکر کنم.

راه حل را در همان کتابی که در گروه کلاسمان معرفی شد ، پیدا کرده ام.

«حرکت در مه»، نوشته «محمدحسن شهسواری.»

شاهین کلانتری ، دقیقا حرف شهسواری را گوش داده است. شهسواری معتقد است که «بهترین دوره های آموزش هنر و بهترین کتاب ها در این زمینه، آنهایی نیستند که راه های موفقیت، تکنیک ها و فنون را به ما می آموزند بلکه آنهایی هستند که هنرجو را سر ذوق میاورند تا هرچه زودتر به خلوت اش بگریزد و بنشیند به آفریدن.»

آقای شاهین کلانتری، تبریکات صمیمانه ی من را پذیرا باشید.دوره شما یکی از بهترین دوره ها بود،  نه به استناد استانداردهای من، بلکه آن زمان که توصیفات شهسواری را میخواندم، حس و حال والای بعد کلاستان برایم متجلی میشد.

(البته که با وجود همه تکنیک هایی که میگفتید، باز هم توصیفات شهسواری صادق بود. این خودش امتیاز جدایی دارد)

پس فکر میکنم باید زانو بزنید، شهسواری شمشیرش را در دست گرفته، بر روی شانه هایتان بگذارد و به خاطر این کلاس، مدالی دریافت کنید.

مبارکتان باشد.

3+

شکیبا، اسم دختر است یا پسر؟

– آقای خسروی؟

+ من خانم‌ام.

در اداره‌ی دولتی نشسته بودم. بلند شدم و به طرف باجه رفتم، کارم پیش رفت و باید دوباره صبر میکردم. دوباره صدایم زدند:

-آقای شکیبا؟؟

زمزمه کردم اسم‌ام شکیباست و من خانم‌ام.

دوباره مرا دیدند و باور کردند . با همه‌ی مدارک شناسایی من که دستشان بود ، هرسری اشتباهی صدایم میکردند. اخرین بار شنیدم که گفتند:

-خسروی بیاد.

خیال خودشان و مرا راحت کردند.

ولی این داستان همیشگی است و شروعش زمانی بود که با خانم های فامیل قصد ارومیه کردیم . وقتی بلیط‌ها به دستمان رسید متوجه شدیم که همه جا اسم من خورده است : اقای شکیبا خسروی

برایمان عجیب بود و گفتیم شاید برای آن‌ها عجیب‌تراست که یک عده خانم به تنهایی سفر کنند و فرض کرده‌اند که من مرد این جمعیت‌ام.

گذشت تا دانشجو شدیم. هر ترم من آماده بودم تا با عنوان آقای خسروی یا آقای شکیبا صدا زده شوم. به جای بله یا حاضر مجبور بودم بگویم: من خانم‌ام یا توضیح دهم که اسم‌ام شکیباست.

استاد‌ها جلسه ی اول اشتباه میکردند و بقیه جلسات هم به خنده و شوخی قضیه را پیش میبردند و میگفتند :

«اقای شکیبا» و مرا نگاه میکردند.

ولی سوال من این است:

«که چرا باید مادری که میخواهد پسرش صبور خوانده شود، به جای صابر، اسم شکیبا را به روی بچه‌اش بگذارد؟»

خلاصه، شما بدانید. شکیبا اسم دختر است.

عکس نوشت: عکس مربوط به همان سفر ارومیه است و شروع داستان من. تابستان 88

35+

همه‌ی نویسندگان باید به حرف بابالنگ دراز گوش بسپارند.

خیر محترمی که سرپرستی جودی ابوت را قبول کرده بود، از جودی فقط یک خواسته داشت: «به‌طور منظم باید برایم نامه بنویسد.»

چون معتقد بود هیچی مثل نامه نوشتن و یا به عبارتی تمرین مداوم، باعث پیشرفت جودی نمی‌شود.

حالا من سرپرستی خودم را قبول کردم و برای پیشرفت می‌خواهم هرروز بنویسم.

خاطرات، اکتشافات، آموخته‌ها و تلاش های یک شکیبا اینجا جمع می‌شود چون به قول آقای ادیسون:

« موفقیت 1%، الهام گرفتن و 99% عرق ریختن است»

 

3+