مادرها، شاهد یا بازرس

درپیش دبستان روز مادروکودک بود. مادرها آمده و قرار بود یک روز را با بچه‌هایشان سر کلاس‌ها باشند.

کمک کلاس سختی بودم. از شب قبل داشتم فکر می‌کردم چطور مقابل مادرها به بچه‌ها تذکر دهم. وسط کلاس ناگهان به این نتیجه رسیدم که چرا باید از نحوۀ تذکردادنم بترسم؟

یا چرا باید فکرم درگیر باشد؟ ادامه خواندن مادرها، شاهد یا بازرس

الگوریتم معلمی

«پیشاپیش از لحن محاوره‌ای عذرخواهی می‌کنم. ولی گاهی دلم برای این مدل نوشتن تنگ می‌شود.»

برای نوشتن یک برنامه کامپیوتری، باید اول از همه به الگوریتم‌ش فکر می‌کردیم.

اینکه برناممون چطوری کار کنه، بنظرم نصف بیشتر حل مسئله بود. ادامه خواندن الگوریتم معلمی

خاندان کرامت- قسمت د‌وم- حضرت عبدالمطلب

اگر بنا به خواندن کتاب‌های تاریخ و دینی دبیرستان هم باشد، همۀ ما اسم پدربزرگ حضرت رسول، جناب عبدالمطلب را شنیده‌ایم. ولی شنیدن با شناخت واقعی یک دنیا فرق دارد. ادامه خواندن خاندان کرامت- قسمت د‌وم- حضرت عبدالمطلب

خاندان کرامت- قسمت اول

شاید یکی از کم لطفی‌های ما به پیامبر اکرم این باشد که خانوادۀ ایشان را دقیق نمی‌شناسیم. از امشب تا تولد حضرت، می‌خواهم دربارۀ پدر ، پدربزرگ و جد ایشان بنویسم. ادامه خواندن خاندان کرامت- قسمت اول

داستان، دریاچهٔ پر از ماهی

دوران راهنمایی بودم که هری پاتر خواندن بینمان مد شده بود. همه هری‌پاتر می‌خواندیم و سعی می‌کردیم خودمان را جای شخصیت‌های داستان تصور کنیم. با مشکلاتشان همراه می‌شدیم، روزها و شب‌ها بیدار می‌ماندیم که داستان را تمام کنیم و ببینیم به کجا می‌رسیم. همه در آرزوی هاگوارتز بودیم و دلمان می‌خواست پروفسور سریوس استادمان باشد. ادامه خواندن داستان، دریاچهٔ پر از ماهی

برای معلمی باید قدم فیلی داشته باشید

بعضی اوقات فکر می‌کنم کار نقاش‌ها خیلی راحت‌تر از معلم‌هاست. یک خانه را رنگ می‌زنند و تمام می‌شود. در آخر پیش خودشان می‌گویند یک خانه را رنگ زدیم. امروز یک دیوار را رنگ زدیم. کمرشان درد می‌گیرد، دستشان اذیت می‌شود ولی آخر کار، چند قدم عقب می‌روند و به دیوار نگاه می‌کنند و لبخند می‌زنند.

مثل من، بعد از رنگ کردن قاب‌های چوبی، لذت عجیبی داشتم از تمام شدن یک کار.

اما وقتی معلم می‌شوی، وقتی می‌خواهی ثمرۀ کارت را نگاه کنی نمی‌توانی چند قدم عقب بروی، باید یک عمر صبر کنی. شاید بیشتر از یک عمر.

نام «هفتهٔ کتاب» را تغییر دهید

هفتۀ کتاب برای من از وقتی به رسمیت شناخته شد که عضو حسینیه ارشاد بودم. تا می‌توانستم کتاب امانت می‌گرفتم. اگر کارت خودم کفاف نمی‌داد به کارت بقیه هم متوسل می‌شدم. ادامه خواندن نام «هفتهٔ کتاب» را تغییر دهید

دغدغهٔ کوچک، خدای بزرگ می‌خواهد

بعضی اوقات از خودم می‌پرسم:

«این دغدغهٔ فکری که ذهنت را به خودش مشغول کرده، مناسب بیست‌وسه سالگی‌ات است؟»

ادامه خواندن دغدغهٔ کوچک، خدای بزرگ می‌خواهد

چگونه قبل از خاموش شدن، شتاب بگیریم؟

پارسال شهریور، قدم به راه فلسفه برای کودکان گذاشتم. دوره رفتم، کتاب خواندم، سعی کردم هر روز بهتر از قبل باشم. مثل هر شروعی، ابتدای مسیر پرشتاب بود. مخصوصا که ویژگی کلاس‎‌های فبک این است که هر بار در هر بحثی، و در هر جامعه‌ای، حرف جدیدی یاد می‌گیری و بحث از یک جهت عمیق می‌شود. ادامه خواندن چگونه قبل از خاموش شدن، شتاب بگیریم؟

چگونه نسلی فرهیخته تربیت کنیم؟

داشتم داستان مردی را می‌خواندم که پسر 7 ساله‌اش، سیگار کشیده. مادر پسر فوت کرده و پرستار به پدرش گزارش واقعه را رسانده. ادامه خواندن چگونه نسلی فرهیخته تربیت کنیم؟