توصیه های پدرم برای زلزله ، فراتر از توصیه بود

خانه‌ی قبلی مادربزرگم – مامانمسی – خيلی قديمى بود.

ما دو سه سالی آنجا بوديم .  يكی از ويژگی های آن خانه‌ی پرخاطره، تابلوی بزرگى بود كه بر رویش نوشته بود : يا صاحب الزمان.

در آن سال‌ها، پدرم به ما گفته بودن وقت زلزله، زير این تابلو برویم. و واقعا هم سر يك زلزله ما فرار كرديم و پدرم را ديديم كه زير تابلو ایستاده اند.

وقتى به خانه ی جدید آمدیم، باز پدرم توصیه هایی کردن و گفتن تا ٧ ريشتر به خیابان نروید كه خطرش بيشتر است.

ما گوش نمی‌داديم، مانند توصيه قبلی.

تا هفته‌ى پيش که دوباره زلزله آمد.

زلزله آمد، اتفاقی كه هرشب فکر مرا به خود مشغول می‌کرد.

خوابیده بودم و می‌شمردم، زمزمه می‌کردم :الان تمام ميشود،

برادرم داد زد : “شكيبا زلزله اس.”

زمزمه میکردم :الان تمام ميشود.

مادرم داد زد:” بچه ها زلزله اس.”

زمزمه میکردم: الان تمام ميشود.

ولى ذهن‌ام به‌ طور کامل با زلزله همكاری ميكرد،

زلزله طول كشيد، ولی ذهن من هم ثانيه‌ها را كشدار‌تر ميكرد تا بتوانم تصميم بهترى بگيرم.

دوييدم تا به چهارچوب برسم. شروع كردم به صدا زدن امام زمان، به قاعده‌ی حرف پدرم كه هميشه زير نام امام زمان بایستین.

تمام نشد.

شروع كردم به خوندن سوره ی زلزال.

ولى من هيچ وقت اين سوره را تا اخر حفظ نكرده‌ام.

تمام شد:

نشستم،

قران را باز كردم، شروع كردم به حفظ كردن سوره.

حداقل بعد ٢٢ سال، باید ياد بگيرم که درست و حسابی زير تابلويی كه پدرم در بچگی برایم ترسيم كرد، بایستم.

 

عکس نوشت: دیوار همسایه ی خانه ی پدربزرگم است. شهمیرزاد- بهار 96.

بعد از همه‌ی تحقیق و مشورت‌ها،برای تصمیم‌گیری یک سکه کافی ست.

امروز یک جمله‌ی جالب خواندم.
«هنگام تردید در تصمیم، روش عملی شیر یا خط است. چون دقیقاً قبل از پایین آمدن سکه می‌فهمی که کدام را ترجیح می‌دهی:شیر یا خط!»
شعبانعلی به بهترین حالت ممکن حال دل مرا توصیف کرده است.
یاد کتاب هری پاتر می‌افتم. وقتی هری نگران این بود که در کدوم گروه می‌افتد. و آن کلاه عجیب سخنگو را به سرش گذاشت. بین گروه اسلیترین و گریفندور مانده بود ولی  هری در آخرین لحظه مطمئن بود که در کدام گروه می‌افتد و همان موقع تصمیمش را گرفت.
و یا نزدیک‌تر به ذهن اگر بخواهم بگویم، همان حکایت استخاره گرفتن است.
دایی همیشه برای من استخاره می‌گیرد. ولی وقتی پیامم ارسال شد، سریع نذر می‌کنم که خوب بیاید و اگر دوست نداشته باشم نذر می‌کنم که بد بیاید.
حتی اگر مایل باشم خوب بیاید و دایی بگوید:دایی جان خوب نیست، به‌طور مفصل با او دعوا می‌کنم که برو بابا الکی میگویی. یا حتی گاهی اولش مشخص می‌کنم: دایی من یک استخاره با پاسخ خیلی خوب می‌خواهم.
البته خیلی وقت است به این نتیجه رسیده‌ام که چقدر حاج آقای افتخار خوب می‌گفت که من در عمرم فقط ۵ بار استخاره کرده‌ام.
از این به بعد، رسیدن به این حس اطمینان را با شیر و خط امتحان می‌کنم. خدا و قران که بازیچه‌ی من نیست و نبوده. همان موقع که سکه بالا می‌رود و به خاطر جاذبه یا همان ۹.۸ لعنتی تغییر مسیر می‌دهد،همان موقع که می‌خواهم روی هوا بگیرمش،مطمئن می‌شوم که تصمیمم کدام است.
پی نوشت: مطمئنا بحث من سر شک های ساده است .

شما ایمیلی از جانب خدا دارید.

 

یکی از خصلت‌های بارز گوشی من این است که زیاد صدایی ندارد. یعنی اگر یک ملت خودشان را در تلگرام بکشند، بعید است من صدایشان را بشنوم. هیچ برنامه‌ای به مقام صدا ارتقا داده نشده و هیچ ایمیلی خبر رسیدن اش را در بوق و کرنا نمی‌کند. و شاید تعداد انگشت‌شماری پیامشان به روی صفحه‌ام می‌آید.

با این‌همه توصیف و تلاش برای ارام کردن گوشی‌ام از تشنج‌های بیجا، گاهی یک مرتبه ویبره می‌رود. نمی‌دانم برای چیست و امروز بازهم این حمله‌ی ناگهانی برایش رخ داد.

ولی کاملاً به‌جا بود. یک ایمیل آمده بود و خبر می‌داد که ۶ ساعت دیگر اعتبارم در سایت متمم تمام می‌شود. فقط ۶ ساعت.(سایت متمم سایتی است که یک عمر می‌خواهد برای بررسی و کشف و شهودش.)

ساعت ارسال ایمیل را نگاه کردم. ۵ ساعت گذشته بود. دقیق‌تر شدم متوجه شدم دیروز هم به من ایمیل زده و یادآوری کرده‌اند که فقط یک روز وقت دارید.

ایمیل زمان را نگه داشت و مرا به‌روزهایی برد که با دفتر روبه روی متمم می‌نشستم، درس می‌خواندم، قول و قرارهایی می‌گذاشتم و بعد هم طبق معمول ان شاالله گفته و «از فردا دوباره شروع می‌کنم» شروع میشد.

فردایی که اکنون به‌اندازه‌ی یک ساعت خلاصه‌شده است.

وقتی تمام ضربه را از حسرت خوردم  و کارش –تخریب روحیه‌ام – را به خوبی انجام داد یک لینک به چشمم آمد که نوشته بود می‌توانید با این لینک اعتبارتان را تمدید کنید.

در حقیقت آن لینک دستش را روی شانه‌ام گذاشت و دلداری‌ام می‌داد که اگر به درس‌ها نرسیده‌ای نگران نباش

اگر درست از این‌یک ماه استفاده نکرده‌ای بازهم می‌توانی هزینه کنی و بیایی و مطلب بخوانی.

ولی آیا زمانی که فرصت اصلی من تمام و ایمیل خدا ارسال شود، بازهم حسرت خواهم خورد و به دنبال لینک تمدید می‌گردم؟

یا سرخوشانه از زندگی انصراف می‌دهم؟

ایمیل خدا ۶ ساعت زودتر ارسال نمی‌شود.

شروط مهم زندگی

پرده‌ی اول:
مکان: درمانگاه
– خانم شما نمی خواین بینی تون رو عمل کنین؟؟
+ نه اقای دکتر
– ولی شما پلیپ دارین و این قوز دماغتون خیلی بده، اخه چرا نمی خواین، نفس نمی تونین بکشین، سینوس هاتون خیلی ملتهبه ، الان کسی که دماغش مشکل نداره و زیباست هم عمل میکنه، حالا شما که جای خود.
+ دوست ندارم، به نظرم دماغم خوبه.
[دکتر جوری نگاهش می‌کرد که انگار از سرزمین دیگری آمده بود]
پرده‌ی دوم:
مکان: کتابفروشی
– خانوم آگه از این مغازه‌ی روبرو، قهوه بخرین، بهتون ١٠٪؜ تخفیف میدیم.
+ اقا من قهوه دوست ندارم.
–  پس چیکار می‌کنید؟؟
+ چایی می‌خورم.
–  اخه مگه زندگی بدون قهوه میشه؟؟؟
پرده‌ی سوم:
مکان: منزل
– سلام، منزل اقای خسروی؟!
+ سلام بله بفرمایین.
– شما شکوفه خانم هستین؟؟
+ نه، من شکیباشونم.
[مادرش اگر بفهمد اینگونه پاسخ می‌دهد، سرش را از تنش جدا می‌کند].
گمان نمی بردم که سه شرط مهم زندگی
عمل بینی
و
قهوه
و
خوب حرف زدن پای تلفن
باشد.
می خواستم اعلام کنم که
اینجانب هیچ کدام را ندارم.

بعد از کتاب «غذا دعا عشق» باید به دنبال بلیط هواپیما بگردید.

من در خانواده‌ی مذهبی ولی آزاداندیشی دنیا آمده ام، که نمی‌توان اسمش را مذهبی سنتی گذاشت، هنگام ورود به مدرسه هم فضای اطرافم را به‌قدری فیلتر شده، انتخاب کرده‌اند که اگر به کیش دوستانم هم می‌رفتم بازهم فرد مذهبی تلقی می‌شدم.

در این خانواده و اوضاع، دایی کوچکم نقطه‌ی عطف مذهب برای من بود، درس را رها کرد و ساکن قم شد و شروع به تحصیل کرد، چند سال گذشت و به دنبال شیعه شناسی در دانشگاه‌های انگلستان و امریکا، به بررسی این مذهب شتافت. همیشه وقتی کسی از من می‌پرسید که دایی‌ات در چه کشوری به چه درسی مشغول است و من در پاسخ می‌گفتم شیعه شناسی آن‌هم در انگلستان پوزخندی می‌زد، باور نمی‌کرد و می‌گفت آخر مگر می‌شود؟ یا جا قحط بود که در بلاد کفر به دنبال تشیع می‌رود؟

تعجب‌ها وقتی بیشتر شد که دایی برگشت و حتی ایمانش بهتر و اعتقاداتش قوی‌تر بود، بعضی نمی‌پسندیدند و متوقع بودند که باید بی‌ایمان برگشته باشد.

دایی توجهی نکرد و یک دوره به هند رفت.

آنجا بود که به‌زعم بسیاری دیگر این دکتر انگلستان رفته، اگر در انگلستان گمراه نشده از پس هند بر نخواهد آمد.

وقتی کسی از او می‌پرسید که چرا دیگر هند؟ می‌گفت با دیدن روش‌های آنها و مذهبشان، درستی مذهب تشیع برایم روشن‌تر می‌شود.

این گفته آنقدر برایم ملموس نبود تا کتاب غذا، دعا، عشق اثر الیزابت گیلبرت را خواندم. این کتاب، بخشی از زندگی یک بانویی است که بعد از مشکلات خانوادگی، به جستجوی خدا مشغول می‌شود و سفرنامه‌ی خودش را در اختیار شما می‌گذارد.

از نیویورک به ایتالیا و هند و نیوزلند می‌رود.

این کتاب، کتاب محشری است برای همه‌ی آدم‌هایی که فکر می‌کنند فقط آنها خدا را باور دارند و هرکسی غیر از آنها دم از خدا بزند، در گمراهی است و دیدگاه‌های ادیان متفاوت را به زیبایی بیان می‌کند و دراین‌بین شما اشتراکاتی بین آنها و خودتان می‌یابید، پرواضح است که در جریان مطالعه‌ی کتاب، حدیث نفس من این‌گونه بود که‌ ای کاش الیزابت به اسلام مشرف می‌شد و می‌دید ما چقدر زیبا و منظم آنچه او به دنبال اش است، در دست داریم ولی این فکر کوتاهی بود چون در کشوری نشسته و در را به روی همه بسته‌ایم، همه را دشمن میدانیم، در عوض افرادی با مذاهب ناآشنا با اسلام دقیقاً آموزه های اخلاقی ما را اجرا کرده و مردم را به دین و آیینشان دعوت می‌کنند.

ما هم منتظریم که اگر کسی از حیطه‌ی شهرمان دور شد، او را کافر و ضاله بدانیم.

بعد از اتمام این کتاب، یک آرزوی جدید پیدا کرده‌ام: مراقبه در معابد هند.

این کتاب را با یک مداد باید بخوانید تا بتوانید از جملات لیز استفاده کنید. به پیشنهاد دوستانم وبلاگ لیز را نگاه کرده و برق چشمانش را دیدم و بعد که کتاب را ادامه دادم کاملاً درک می‌کردم در چه موقعیتی چگونه چشم‌هایش می‌درخشد.

او در این سفرها به این نتیجه رسید که لزومی ندارد مصرانه سعی کند زندگی را در دست بگیرد.

یاد گرفت چگونه در مغزش را ببندد.

احساساتش را بپذیرد، و بداند هرچه فکر می‌کند، همان می‌شود.

آن‌قدر روان توصیف می‌کند و راحت از قایق به روی جزیره می‌پرد ، که شما هم لذت خیس شدن در اقیانوس را درک می‌کنید و با او که کوله‌ای به دوش دارد، همراه می‌شوید.

پس منتظرش نگذارید. کوله‌تان را ببندید و همراهش شوید.

همه‌ی نویسندگان باید به حرف بابالنگ دراز گوش بسپارند.

خیر محترمی که سرپرستی جودی ابوت را قبول کرده بود، از جودی فقط یک خواسته داشت: «به‌طور منظم باید برایم نامه بنویسد.»

چون معتقد بود هیچی مثل نامه نوشتن و یا به عبارتی تمرین مداوم، باعث پیشرفت جودی نمی‌شود.

حالا من سرپرستی خودم را قبول کردم و برای پیشرفت می‌خواهم هرروز بنویسم.

خاطرات، اکتشافات، آموخته‌ها و تلاش های یک شکیبا اینجا جمع می‌شود چون به قول آقای ادیسون:

« موفقیت 1%، الهام گرفتن و 99% عرق ریختن است»