این‌بار «کوروش‌کبیر» در گرداب «ابراهیم گلستان» غرق شد

اکثر ما، شاید بر این باور باشیم که ایران شبیه یک دریاست. دریایی که هر روز به طریقی طوفانی‌ست. یک روز موج جوک‌های قبیله‌ای، روزی موج کتاب « بیشعوری» خواندن، دگر روز موج «عرب ستیزی» و یا افتخار به خون آریایی داشتن.

اینکه این موج‌ها از کدام باد نشأت می‌گیرد و یا جواب این سوال که چرا اصلا ما به چنین طوفان هایی اجازه شروع شدن می‌دهیم، سوالی‌ست که از قد و قواره من بزرگ‌تر است. بنده در حد خویش تلاش کرده‌ام تا بعضی جواب‌ها را پیدا کرده، پاهایم را از کف‌های موج، دور سازم و غرق در بی‌هویتی‌ای که از این پدیده حاصل می‌شود، نشوم.

لکن در این حین، زمان‌های بسیاری پیش می‌آید که به مقدسات شما بی‌احترامی می‌شود، و سکوت جایز نیست. ولی به عنوان یک قشر اقلیت همیشه طوری جواب‌هایم را انتخاب می‌کردم ، که کمترین آسیب را داشته و یا دیدگاهی را عرضه کرده که کمی ترس در آن نهفته بود.

تا آنکه کتاب «ابراهیم گلستان» را خواندم. در این کتاب، «نامه به سیمین»، دو پاسخ برای دو موج فراگیر در ایران نظر مرا به خود جلب کرد:

موج اول: چرا اعراب با زور و ستم وارد ایران شدند؟

و موج دوم: تکریم بیش از حد کوروش و افتخار به خون آریایی.

از جواب‌های محافظه‌کارانه خود بگذریم، بگذارید از ابراهیم گلستان برایتان نقل کنم:

ابتدا به سیمین دانشور یادآوری می‌کند که نباید با دید مجهول به قضیه نگاه کرد بلکه کمی هوشیارتر باید نگریست:

« مثل سوزن گرامافن نباید روی شیارهای صفحه افتاد، که اگر افتادی فقط صداهایی که در شیار ضبط است در خواهی آورد و خواهی خواند…»

آن‌طور که ابراهیم گلستان می‌گوید، در زمان هخامنشیان، پادشاهان جواهر به ریش خود آویزان کرده و بر روی کشتی‌های دراز سوار شده و مانور میدادند، بر دریا از روی غرور شلاق میزدند که آرام باش، ولی ارتش اسکندر، با قایق های کوچک و چابک، آنها را شکست دادند.

آن زمان، در آتن فیلسوفان و ریاضیدان‌ها مشغول کشف فلسفه و ریاضی بودند و پیشرفتشان یقینا بهتر و بیشتر از دربار به فساد رفته هخامنشی بوده است. پس چرا نباید هخامنشیان شکست بخوردند؟ که:

« شکست ها همیشه زیر فشار های دیگری به وجود می‌آیند و فتح‌ها بیشتر نتیجه ضعف‌هاست. نه توانایی‌ها، ضعف شکست‌خورنده‌ها نه توانایی شکست‌دهنده‌ها.»

در ضمن این شکست به حدی بود که تمامی حکومت پارت از میان رفت، گلستان میگوید تا زمانی که کلاس پنجم ابتدایی بوده اصلا نامی از هخامنشیان به میان نمی‌آمده و اسم کوروش را بنا به لفظ لاتین، همه سیروس می‌خواندند.

کمی جلوتر هم نقلی از «پرویز صیاد» می‌آورد که اگر اسکندر، تخت جمشید را آتش زد، چرا بعد از 2200 سال آن را مرمت نکرده‌اید؟

و تاریخی که از هخامنشیان در دست ماست، ترجمه و سرهم کردن متون «هرودوت» و «زنوفون» و «پلینی» است. که متاسفانه این مشکلات به خاطر نبود فرهنگ کتابت صحیح در ایران به وجود آمده است.

موج دوم : حمله اعراب و تحمیل سکوت و تحمل بر ما

گلستان در این مورد کمی شبیه مورد اول جواب داده، ابتدا دوری و سختی مسیر اعراب را حساب کرده و سپس برای خواننده مشخص می‌شود که چقدر همت داشتند تا این راه آمده‌اند، در مقابل مردمی را شاهدیم که جانشان از دست حکومت ساسانی، موبدان و … به لب آمده بود.

با این اوضاع شکست حتمی خواهد بود.

به نظر ایشان به خاطر ویژگی اسلام که «آزاد کردن فکر» و «مردمی کردن اندیشه» و «روی کار آمدن مردم» بود، افرادی قوی و مقتدر همانند «اویس قرنی» تا «رودکی» پدید آمدند.

«این دوره، دوره قوام فکر بود. بهترین نمونه اش همان زبان فارسی است که یک مرتبه سر درمی‌آورد و می‌شود رودکی، فکر می‌کنی از یک زبان منسوخ و از زبانی که می‌خواست پا بگیرد، فوری می‌شد گفت:” بی صدهزار مردم تنهایی با صدهزار مردم و تنهایی؟” »

و قله کلام برای من اینجا بود:

« کجا اسلام ما را به سکوت وادار کرد؟ اسلام با تفکری که در حد زمانه‌اش آزادی و رهایی می‌آورد جدا بود از امارت جوئی معاویه یا امرای او در اطراف قلمرو. این اسلام تضمین بال گرفتن انسانیت در این سر دنیا شد…»

بی‌گمان سخنان‌ گلستان تا مدت‌ها جای فکر و تامل دارد.

و شاید برخی از افراد با بخشی از حرف‌هایش مخالف باشند، ولی نکته‌ای که برای من حائز اهميت است، نوع و عمق نگرش فردی چون ابراهیم گلستان مى‌باشد، که امید است کمکی باشد برای حفظ من در این گرداب امواج.

3+

چه زمانی آفتاب طلوع می‌کند؟ – (1)

زنگ ساعت، بیدارم می‌کند ولی تاریکی تمام نشده است. بلند می‌شوم، سرمای پتو خبر از آن می‌دهد که هنوز مانده تا خورشید بتابد. چراغ را روشن می‌کنم تا اتاق پر از نور شود. سنگ سرد زیر پایم، لحظه ای پشیمانم میکند که چرا بلند شدم، ولی استقامت می‌کنم، کمی جلوتر سنگ‌ها گرم می‌شوند. آب گرم لوله‌های شوفاژ و رادیاتور، نزدیک حمام، به سنگ‌ها جان می‌دهد.

مادرم چایی می‌ریزد. قربان‌صدقه چشم‌ها و مژه‌هایم می‌رود. به‌گمانم این قربان صدقه‌ها زیادی‌ست. زردی کره را روی سفیدی پنیر میمالم. به روزهایی فکر می‌کنم که کره را با عسل همراه کرده و آنگاه شیرینی عسل مشخص می‌کند که طلایی بودن چقدر با زرد بودن متفاوت است.

دیر شده، قبل از روشن شدن هوا باید به مدرسه برسم.

عصایم کجاست؟

ناگهان کمی مکث کرد، یادش افتاد، هروقت هم برسد، آسمان برایش روشن نمی‌شود.

گفتم که، زیادی از چشمانم تعریف می‌کند.

 

 

عکس‌نوشت: نوشهر-ایران- 1391

1+

قاب‌ها را از عکس‌ها خالی کنید

«گلاب بیارین، مامان غش کرد»

در خانه هیچ‌چیز بوی زندگی نمی‌داد. مادر دوباره بلند شده بود تا زندگی را راه بیندازد. رخت‌ها را جابجا می‌کرد، به اتاق مرتضی که رسید، پیراهن‌ها را که می‌خواست آویزان کند، مکث کرد، همان دم فهمید دیگر هیچ‌گاه این لباس‌ها چرک نمی‌شوند.

عطر کمد پسرش، مادر غش کرده را در آغوش کشید تا دختران به دادش برسند.

حمیده به مریم اشاره کرد که تا مادر دوباره از حال نرفته، عکس‌ها را بردارد. مادر در خانه به دنبال یک عکس واضح، همه جا را گشته بود. انگار رسم است، هرکه می‌میرد، عکس‌هایش هم از بین آلبوم‌ها فرار می‌کنند. یک عکس در اتاق از غافله جا مانده بود، که آن هم برداشتند.

-مادر بوی عطرش هست، ولی چرا من هرچی تلاش می‌کنم، قیافه‌اش یادم نمی‌یاد. این یک ماه که مریض شد همش جلو چشممه. ولی از اول که مریض نبود.

+مامان شما یکم باید بخوابی. کی اصلا گفت بیایی رخت‌هارو جابجا کنی.

– امروز بچه‌های دانشگاه براش ختم گرفتن. باباتون میاد دنبالم، گفتم قبل اومدن حاجی، پیراهن‌هاشو جابجا کنم. حداقل اونها زیر آفتاب نپوسه. خودش که زیر خاک میپوسه. بمیره مادر برات…

و اشک‌ها به هم آمیخت و شیون مادر در سکوت دختران، شکست.

در تمام طول مسیر، پدر زیر لب شعر می‌خواند. ناواضح بود اما از عادتش بود، غم و شادی را با ته صدایش تاب می‌آورد.

مادر، تلاش‌اش را می‌کرد تا سایه های محو مرتضی را سرهم کند. چشم‌های کودکی اش را به یاد داشت، موهای لخت‌اش به پدرش رفته بود. سفیدی‌اش به عمه نرجس ولی یک چیزی کم داشت. دوباره از اول میچید. «نه به سفیدی نرجس نبود، نمکش از خودم بود.»

« رسیدیم»، صدای پدر مرتضی، سایه‌هایی که محو بودند را محوتر کرد.

بچه‌ها آمدند به استقبال. و مانند همه ختم‌ها، چقدر اینجا هم بوی مرگ می‌آید.

-شما هم هم‌کلاسی‌اش بودین؟

به دخترها نگاه می‌کرد، مرتضی برای کدام یک، آن شب آنقدر دعوا راه انداخته بود؟

قران می خواندند. رسم همه مراسم‌ها. ولی در اعلام برنامه گفتند کلیپ؟

کلیپ دیگر چیست؟

دوباره داشت سایه‌ها را جمع می‌کرد.

-سفیدی نرجس و نمک خودم، کشیدگی چشمان خاله را داشت؟

اما ناگهان سایه‌ها به قد ایستادند. کلیپ شروع شد. مرتضی آمده بود.

-درست است. نمک خودم را دارد. در حاملگی دعا کرده بودم پسر باشد ولی از نرجس سفیدتر نباشد.

آه، مانند پدرش موهایش در هوا، تاب می‌خورد.

هرعکس یک پاسخ بود. پازل چیده شد. نه صدای شیونی آمد، نه صدای گریه‌ای، فقط مادری زیر لب زمزمه کرد:

-لبخندش مال خودش بود. جوانی و لبخند مرتضی را داشت.

به خانه رسیدند. در سکوت.

مادر دوباره به اتاق پسرش رفت،

حمیده و مریم بی‌خبر از پازل چیده شده، به دنبال مادرشان دویدند.

-پدرتان را صدا کنید…

پدر که دیگر تنها مرد خانواده بود، به جمعشان پیوست.

-حاجی روضه علی اکبر بخون.

+خانم این موقع شب اخه…

-بخون حاجی

+ «من نگویم که تو ای ماه نرو… لیک قدری بر من راه برو…»

«گلاب بیاورید»

این بار بیش از یک مادر از حال رفت.

3+

«نامه به سیمین» یا شاید «شامِ نویسندگان و شاعران»

اولین بار با داستان «طوطی مردهٔ همسایهٔ من» دل‌باختهٔ «ابراهیم گلستان» شدم. داستان دیگری به نام «درخت ها» هم از ایشان خوانده بودم. ولی به نام نویسنده دقتی نداشته و فقط ریتم آهنگین آن نظرم را جلب کرده بود.

بعد از داستان « طوطی مردهٔ همسایهٔ من» عزم‌ام جزم شد تا هرچه از گلستان منتشر شده است، بخوانم. پیش خود فکر می‌کردم «ابراهیم گلستان» چه نام بامسمایی دارد، بر آتش ادبیات، ابراهیم‌وار فرود آمده و آن را گلستان کرده است. لکن هنگام شروع «نامه به سیمین»، کمی نظرم برگشت.

انگار کسی جز نگارندهٔ داستان قبل، نامه را نوشته است. ولی مشکل از پیش‌فرض‌های من بود. بنده دو پیش‌فرض را به طور کلی حذف کرده بودم: اولا این نامه یک نامه کاملا دوستانه می‌باشد(دوستانه‌تر از آنچه فکر کنید) و ثانیا «سیمین دانشور» مخاطب نامه است.

«سیمین دانشور» به «ابراهیم گلستان» نامه‌ای نوشته و گلستان بعد از 6 ماه به او جواب میدهد. جوابی به اندازه 103 صفحه. یقینا شما هم اگر بخواهید برای دوست‌تان نامه‌ای بنویسید، در ابتدا صحبت‌هایی می‌کنید که ممکن است برای بقیه مفهموم نباشد. مخصوصا وقتی دلتنگی زیاد و درنتیجه تنوع موضوع بالا برود.

خود من شاید ۲/۳ کتاب را نفهمیدم، ولی انقدر آن ۱/۳ باقی مانده آموزنده و پرمحتوا بود، که نمی‌شد به راحتی از آن گذر کرد.

بخاطر همین نفهمیدن‌ها و قلم سخت گلستان، کمی خواندن کتاب برای من طولانی شد و این وقفه افتادن‌ها، بالطبع فراموشی به بار می‌آورد و من مجبور می‌شدم دوباره کتاب را بخوانم ولی در همین دوباره خواندن‌ بخشی از آن 2/3 ای که نفهمیده بودم، روشن می‌گشت.

یقینا کتاب گلستان، کتاب یک‌بار خواندن نیست.

بعد از اتمام کتاب، صفتی برای آن به ذهنم رسید: «شام نویسندگان و شاعران معاصر ایران». زیرا در اکثر کتاب، بحث و صحبت درباره این افراد گل می انداخت. دقت کنید که کتابِ ادبیاتِ دبیرستان در دست‌تان نیست بلکه از زبان دوستان و نزدیکان از نویسندگانی که همیشه نام‌شان را شنیده‌اید می‌خوانید.

اگر طولانی‌شدن این شام اذیت‌تان کرد، پیش‌فرض‌های فراموش‌شده مرا دوباره مرور کنید.

خصوصیت بارز دیگر کتاب، به قول خود نویسنده، داشتن پرسپکتیو است. گلستان، مسائلی که همگی ما شنیده‌ایم و سیمین دانشور هم آنها را در نامه قبلی نوشته است، با دید جدیدی نگاه و بیان می‌کند که قابل وصف نیست. هرچه از جهان‌بینی این مرد بگویم کم گفته‌ام. گویی هر توصیه‌ای که به سیمین میکند از جانش برمی‌آید. وقتی در آخر کتاب میگوید «یک جفت چشم باز باید داشت. یک ذهن باز، و آزاد» حتی یک لحظه هم گمان نبردم که شعار میدهد، زیرا در تمام کتاب به من ثابت کرده است چه ذهن و چشم باز و آزادی دارد.

اما با همه این توصیفات، اگر من این کتاب را به دوستان‌ام هدیه دهم، دلیل دیگری دارد. می‌خواهم به‌طور نامشخص به آن‌ها بگویم که کمی از «ابراهیم گلستان» یاد گرفته و چنین نامه‌ای برای من بنویسید.

 

برای خرید اینترنتی این کتاب، می‌توانید اینجا را کلیک کنید.

3+

ببخشید، شما کتابید یا دفترچه نقاشی؟

« اگه بخواین چندتا ویژگی خوب و بد از خودتون بگید، چیا رو می‌گید؟»

وقتی این سوال از من پرسیده می‌شود، اول یک لبخند می‌زنم. این لبخند چند ثانیه طول می‌کشد و بعد هم می‌گویم : باید از دوستانم بپرسید و من خودم نمی‌توانم ویژگی‌هایم را بگویم.

لکن گاهی اوقات نیاز است که فرد نه تنها لبخندش را بلکه جمله‌های کلیشه‌ای‌اش را بررسی کند.

«چرا این سوال باید از دوستانم پرسیده شود؟»

بیایید با یک دسته‌بندی، به دغدغه من نزدیک شویم:

بنظر من آدم‌ها سه دسته‌اند: یا کتاب‌اند، یا دفتر نقاشی و یا دفتر رنگ‌آمیزی.

ما روزانه، هزاران بار قضاوت می‌شویم، نه تنها قضاوت بد، بلکه اگر هر فکر و نظری را قضاوت بنامیم، متوجه کثرت عددش می‌شویم.

اکنون در رویارویی با این قضاوت‌ها چه عکس‌العملی نشان می‌دهیم؟

کتاب، خودش صاحب حرف است. رنگی که از قضاوت در کتاب میماند، بیشتر همانند تفسیر است. ولی کسی تفسیر را به اندازه کتاب ارج نمى‌دهد، در ضمن، کتاب همیشه محتویاتی سوای تفسیر برای عرضه نشان میدهد که شک‌کنندگان بتوانند به آن رجوع کنند.

حال اگر فردی دفترچه نقاشی‌ست، یعنی صدها صفحه سفید. ولی این سفیدی برعکس اکثر تعاریف، حسن نیست. چون کسی که زیادی سفید باشد، ممکن است تحت تاثیر هزارویک رنگ قرار گرفته و در آخر سفیدی خودش هم به قهقرا برود.

سومین دسته، شامل دفترچه‌های رنگ‌آمیزی‌ست، طبق معمول گروه‌های خاکستری. خط‌هایی برای مرزبندی مشخص شده است ولی باز هم برای حرف بقیه، جای معینی قرار میدهند تا گویی در آن‌ خط‌ها، با رنگشان بدمند.

بعد از تبیین دسته‌بندی برگردیم به سوالمان:

چرا برای درک ویژگی‌های مثبت خویش باید از دوستانمان کمک بگیریم؟

که تفسیری باشند بر متن وجود ما؟

یا رنگی باشند، که ما را از بی‌هویتی نجات دهند؟ و در دلمان دعا میکنیم که همان رنگی که دوست داریم، به ما پیشنهاد داده شود؟

جواب این سوال‌ها شاید پر واضح باشد، ولی اینکه بتوانیم واقعیت را تعیین و با خودمان صادق باشیم، کار دشواری‌ست.

آیا به راحتی میتوانید بگویید قضاوت دیگران بر روی شخصیت شما تاثیری نگذاشته است؟

چگونه می‌توان به یک اثر جاودانه تبدیل شد؟

2+

آیا شما «این» گم نکرده‌اید؟

گاهی شما دغدغه‌ای در ذهن دارید، ولی نمی‌دانید چیست.

بگذارید کمی دقیق‌تر بگویم:

با یکی از دوستانم، به دنبال «این» بودیم:

ولی در آن‌موقع که به دنبالش بودیم، نمی‌دانستیم اسم‌ و یا رسم‌اش چیست. و یا حتی نمی‌دانستیم که در چه مغازه «این» را می‌فروشند تا برویم بگوییم آقا «این» را (و به آن اشاره کنیم) می‌خواهیم. درحالی‌که اگر در کمد خود من را باز کنید از همین به اصطلاح «این» دو عدد موجود است.

آخر آنقدر به اینترنت زیرلفظی دادیم و پهنای باند خرج کردیم تا اسمش را متوجه شدیم.

«این»، «بقچه لباس» نام داشته، و حتی فروش اینترنتی هم دارد.

به احتمال قریب‌به‌یقین شما هم از «این»ها در زندگی‌تان دیده یا شنیده‌اید.

مدتی من به چالش کشیده شده‌بودم. و چون مشکل این‌بار کمی عمیق بود نمی‌فهمیدم ریشه درد از کجاست.

وقتی جواب‌اش را در کتاب «ظلم جهل برزخیان زمین» اثر «محمد قائد» خواندم تازه فهمیدم مشکل کار چیست:

«موافق نبودن به معنی مخالفت نیست.»

این عبارت بدیهی همانند یک مسکن بود.

هم درد را آرام و هم صورت‌مسئله را کمی برایم تشریح کرد.

نقطه مبهم آنجا بود که من از اختلاف‌نظرهایی اذیت می‌شدم، که اگر در آن‌ها دقیق میشدی میافتی که اصلا اختلافی نیست. فقط برداشت‌های گوناگون از یک کلام و یا استنباط از دو فرض درست ولی متفاوت است.

مثل این که بگویم شب است ولی شما بگویید نه، ماه میدرخشد. قطعا درخشیدن ماه، یکی از نمونه های شب بودن می‌باشد و اصلا با فرض قضیه مشکلی ندارد ولی من و شما داد و فغانمان به آسمان می‌رود، تا آن‌جا که خود ماه به زبان می‌آید و میگوید «من در روز میدرخشم، تمامش کنید.»

ولی سوال وقتی کاملا برایم مشهود و مشخص شد، که در مدرسه با بچه‌ها به طرح درس اختلاف نظر رسیدیم.

آنچه محمد قائد در پاراگراف‌های متمادی برای آدم‌های به‌ظاهر بزرگسال تعریف کرده، فبک در تعدادی سوال و داستان به بچه ها می‌آموزد. و چه نسل زیبایی خواهند داشت آن‌هایی که این مباحث را از کودکی یاد گرفته‌اند.( اگر نمی‌دانید فبک چیست، فقط کافی‌ست کلیک کنید.)

طبیعتا شرح همه سوال‌ها و بیان داستان از حوصله جمع خارج است. سه سوال مهم این است:

  • اگر دونفر باهم مخالف باشند، آیا بدین معناست که یکی از آن‌ها اشتباه می‌کند؟
  • اگر با کسی مخالف باشید آیا سعی میکنید بفهمید چرا او مسائل را از دید دیگری میبیند؟
  • آیا میان اینکه بدانید چگونه دیگران یک چیز را میبینند و اینکه آن چیز را از دید آنها ببینید، تفاوتی وجود دارد؟

( بگذارید کمی سوال آخر را توضیح دهم:

سوال میگوید آیا بین اینکه بفهمید «نظر فرد مقابل چیست» با اینکه سعی کنید «دنیا را از دید او ببینید» تفاوتی است؟ یا به عبارتی آیا لزوما درک یک فرد به معنی موافقت با اوست؟ )

بعد از همه این سوال‌ها، سه کلمه برای من عمیق شدند:

آگاهی، درک، موافقت.

در سوال اول به همان نتیجه طلایی میرسیم که «موافق نبودن به معنی مخالفت نیست.»

سوال دوم تلاشی برای فهم کلمه «درک» است.

و سوال سوم هم رابطه بین آگاهی و درک را بیان میکند و یک پله بالاتر، ارتباط آن‌ها با موافقت.

این سه کلمه شاید مثلث ارتباطات ما باشند که اگر کمی به آن‌ها دقیق شویم بسیاری از اختلاف‌نظرهایمان حل شده، دعواهایمان خاتمه یافته و اصلا متوجه می‌شویم چقدر دنیا را شبیه هم می‌بینیم و از هم بی‌خبر بوده‌ایم.

این سوال‌ها را چندین بار بخوانید. ضرر نخواهید کرد.

شاید همان «این» گمشده شما باشد.

5+

لباس نيست، كتاب است!

«آدم‌ها را در سفر بشناسید.»
اگرچند سال پیش به‌قصد شناخت من، هم‌سفرم می‌شدید شاید چشمان شما هم مانند چمدان‌ها گرد می‌شد و این جمله را از من می‌شنیدید که «لباس نیست، کتاب است!»
آنقدر کتاب می‌بردم که ساقی روح مسافرین می‌شدم.
گذشت و سفرهای شهری شروع شد. اسماً از دانشگاه به خانه بود و رسماً از تهران تا نوشهر طول می‌کشید. کوله‌ام گنجایش یک کتاب داشت. یک کتاب هم می‌بردم ولی این بار می‌توانستم داد بزنم:
«لباس نیست، علامه است.»
کتاب «رسائل استاد» همیشه همراهم بود، نامه‌های «علامه کرباسچیان» به شاگردش در غربت.

همین نامه‌ها، مسیر مرا به ساحل نوشهر و غربت شاگردِ استاد را به محفلی تبدیل می‌کرد.

 

 

پی‌نوشت: روزی حتماً از تاثیر این کتاب بر مسیر زندگی‌ام خواهم نوشت.

4+

شیرینی بعد از تلخی دارو

شاید یکی از دردناک‌ترین اتفاقاتی که برای پدر و مادر می‌افتد، این است که شاهد مریضی فرزنداشان باشند. لب به غذا نمی زند، تب میکند و کلافه می‌شود.

همه این‌ها مسری است. بچه که غذا نخورد، غذا در دهان مادر سنگ می‌شود، کلافگی‌اش، قلب پدر را ناآرام میکند، دشوارتر از همه، نقاب‌یست که هر دو بر صورت زده و با آن از طفلشان مراقبت و با یکدیگر همدلی میکنند.

حال هرچقدر کودک کم سن‌تر، تمامی این صحنه‌ها دلخراش‌تر.

متاسفانه چندین بار شاهد مریضی بچه‌ها، بستری شدنشان در بیمارستان و تجربه ماندن در کنارشان را داشته‌ام و حقیقتا جز تلخ‌ترین خاطرات زندگی‌ام است.

نیمه شب یکی از این خاطرات تلخ، با صدای گریه کودک بیدار شدم. پدر و مادرش اصرار داشتند که باید شربتی بخورد تا تب‌اش بالا نرود.

کودک دوساله، خانه را بر روی سرش گذاشته بود تا تلخی دارو را نچشد.

من فقط گوش میدادم، پدرش مدام اصرار میکرد تا یک‌دفعه صدا خوابید.

چند ثانیه آرامش حاکم شد. معلوم بود طفل، در حالِ حل کردنِ طعمِ تلخ دارو در میان آغوش مادر است،

پدرش با همان محبت پرسید: «دیدی تمام شد، آخر یک قاشق دارو این کارها و گریه‌ها را داشت؟»

و کودک با تمام صداقتش جواب داد: «نه» و بعد صدای هق‌هق بعد از گریه شنیده می‌شد.

بارها این صدا و گفتگو از ذهن من گذشته است. بارها از صداقت کودک متعجب شده‌ام و بارها پیش خود پرسیده‌ام که چرا اصلا کودکان مریض می‌شوند .

ولی در بیداری، این داستان برایم جور دیگری تعبیر شده‌است.

مدتی درگیر این بودم که چرا اساس دنیا بر غافلگیری‍ست. آن‌گاه که غرق در خوشی و نعمت، عارضه‌ای ناگهانی حاکم می‌شود، از شدت ضربه حتی نمی‌دانی چگونه ناراحتی‌ات را ابراز کنی و تصورت بر ابدی بودن وضعیت قطعی‌ست.

لکن بعد از مدتی که تب‌ات قطع شد، و کلافگی‌ات آرام گشت،

همان صدای نیمه‌شب انگار تکرار می‌شود، ولی این‌بار نه به عنوان پدر، بلکه همان خدایی‌ست که بارها مشت به سینه‌اش کوباندی که چرا این چنین کردی و پشت هر میز محاکمه‌ای رأی بر رد صلاحیت‌اش داده‌ای.

آرام زمزمه میکند: «دیدی تمام شد.»

و من در پیش خودم صادقانه بارها گفته‌ام: «بله.»

و او که میداند کمی از تلخی دارو در زیر زبانم جاری‌ست، به من می‌گوید که: «اگر این تب نبود، که نمی‌فهمیدی چه عفونت و گندی درون‌ات است.»

و چه کسی جز خودش میتواند آن تلخی دارو را به حلاوتی وصف‌ناشدنی مبدل سازد.

«وَعَسَىٰ أَن تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَن تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» [1]

 

 

[1] ایه 216 سوره بقره، ترجمه آیه: شايد چيزى را ناخوش بداريد و در آن خير شما باشد و شايد چيزى را دوست داشته باشيد و برايتان ناپسند افتد. خدا مى‌داند و شما نمى‌دانيد.

 

3+

يك ستون جديد، به شكيبستان اضافه شد!

قبلا هم گریزی زده‌ام که تسهیلگر فبک یا p4c هستم،
شاید جالب باشد تا یک ستون فبک اضافه کرده و از خاطرات و تجربیات هر هفته در اینجا بنویسم.

وقتی حرف فبک به میان می‌آید، عموما این دو‌ سوال پرسیده می‌شود:

آیا این درس، درس آموزش و پرورش است؟!
در پایه هشتم، کتابی داریم به نام «تفکر و سبک زندگی»
آموزش و پرورش در رفرنس‌هایی که ارائه کرده، کتاب‌های فبک را مورد تایید قرار داده است.
ولی این به عهده مدرسه می‌باشد که در سایه کتاب تفکر، فبک بگوید یا نه.

فبک چیست؟!
فلسفه برای کودکان، درسی برای تقویت قدرت تفکر بچه هاست.
تا سن ۱۸ سالگی، عموم‌ کودکان پرسشگرند.
فبک در جریان این روحیه، از پیش دبستانی تا دبیرستان تلاش میکند تا ویژگی های‌ روحیه کندوکاوی را در بچه‌ها تقویت کند.
در صحبت، به دنبال ملاک باشند.
توانایی استدلال، مثال زدن، پل زدن و … پیدا کنند.
و در کل، عقلشان را راه بیندازند و راه‌و‌رسم زندگی در جامعه را بیاموزند.

این کلاس‌ها، معلم-محور نیست، بلکه وظیفه معلم، تسهیلگریست، بدین معنی که در کنار بچه ها قرار گرفته و هدایت کلاس را به عهده دارد.
حتی فرم نشستن در کلاس هم، باید نعلی شکل باشد.
در فرم رایج آموزش و‌ پرورش، جواب‌ درست نزد معلم است.
ولی در تسهیلگری، جواب درست معنا ندارد و بچه‌ها باید یاد بگیرند تا ملاک پیدا کرده و در روند بحث، به یک پاسخ صحیح دست یابند.
به اصطلاح، دانش‌آموزان باید خود-تصحیحی کنند.

بنظر همین توضیح برای شروع ستون کافی می‌باشد.
بقیه موضوعات و روش‌ها را در داستان‌های کلاس و خاطرات، می‌گویم.

نکته‌ای از همه مهم‌تر:
بنده، فقط ۷ ماه است که با فبک آشنا شده‌ام، و مطالبم کاملا ابتدایی، ساده و احتمالا پر از اشتباه است.
هدف من از این ستون، سوای تمرین نویسندگی و گزارش‌نویسی، حفظ‌ِ خاطرات و آنچه از کلاس و دانش‌آموزان، فراگرفته‌ام، می‌باشد.

امیدوارم ستون پنچ‌شنبه‌ها، بتواند دل شما را هم به دست بیاورد.

1+

شما چند واحد چاقوشناسی پاس کردی؟

یکی از دوستان قدیمی من، در سوییس هتلداری میخواند.

او همانند یک کُنتس که در قرن هجدهم می‌زیسته، به تمام آداب مسلط است.

آخرین باری که با وی بیرون رفتم، اولش شرط و پی کردم:

«فاطمه ببین، من مهندس‌ام و اصلا مثل تو به آداب غذا وارد نیستم.»

گفت: «شکیبا این چه حرفیه.» و متواضعانه اظهار کرد که در دوستی این حرف‌ها نمی‌گنجد.

شروع کردیم به خوردن ساندویچ‌هایمان .

وقتی تقریبا کارمان با غذایمان تمام شده بود، با بیحوصلگی گفت: «شکیبا همه‌ی ساندویچ رو حیف کردی.»

+ فاطمه قرار بود بهم گیر ندی.

ـ تقصیر این رستورانه که نمی فهمه برای تو باید چاقوی نون بیاره، نه این چاقو رو.

خلاصه فاطمه خانواده چاقوها را از بر بود. و من مدام به شوخی میپرسیدم: «تاحالا چند واحد چاقوشناسی پاس کردی؟»

بعدا که در کتاب آسمانی هزاره سوم، یا همان اینترنت خودمان، تحقیق کردم ، به دسته‌های عجیبی برخوردم. مثلا سرآشپزان دنیا، گونه‌های متفاوت ماهی را با چاقوی مخصوص خودشان، تکه میکنند تا طعم آن از بین نرود.

ولی در خانه ما، وقتی ماهی داریم، ممکن است مادرم از من بخواهد که یک چاقو به دستشان برسانم.

من هم در کشو را باز کرده و زیاد هم دقت نمی کنم. فقط کاردهای میوه خوری را یک دسته مجزا میدانم. درحالیکه درجهان، مردم برای پنیر هم، یک دسته چاقو مجزا دارند.

جالب است بدانید برای اینجانب که گاهی مینویسم و مایلم نویسنده شوم، جنس چاقو متفاوت است.

این چاقو درهیچ دسته‌بندی ذکر نشده است.

چاقوی من «کلمه» می‌باشد.

کلمه، چاقویی‌ست که بهرحال اثری بر روی آدم‌ها می‌گذارد.

ممکن است تاثیر ناخوشایند داشته باشد، زخم و جراحت ایجاد کند، یا نه، زخم و جراحتی دلچسب باشد، مثل عمل بینی.

(واقعا برای من سوال است چگونه خوشحال و راضی خودشان را زخمی میکنند؟)

برای همین است که همیشه جاری کردن کلمات بر روی زبانم به مراتب سخت‌تر از نوشتن است.

در نوشتن، فرصت داری زخم‌ها را پانسمان کنی ولی در گفتن ، اصلا مهلت پانسمان نداری. فقط میخواهیم بیشترین زخم یا همان اثر را در فرد مقابل ایجاد کنیم.

ولی خب آیا راه‌حل دیگری جز کلمه وجود دارد؟

به قول محمد قائد: «زبان، فکر میسازد و برخی مفاهیم تنها در حیطه زبان معنی و موجودیت دارند.»

من همیشه یک راه‌حل فرضی برای خودم کنار گذاشته‌ام،

راه‌حل اول و فرضی آن است که قلب و یا مغزمان را از جا درآورده، و به فرد مورد نظر نشان دهیم. تا بفهمد چقدر دوست‌اش داریم یا نه اصلا «حرفِ» حسابمان چیست.

(متاسفانه در رویایی‌ترین فرض ممکن هم باز از کلمه «حرف» استفاده میکنیم.)

لکن اگر قلب را دربیاورم تا به طرف ثابت کنم که جایگاهش کجاست، باید گریه سر دهد که چرا مرا در طول عمرم باور نکرده و حالا که قلبم از تپش افتاده، چه سودی میبرد؟

راه‌حل دوم همان سوالی است که از فاطمه به شوخی میپرسیدم:

«تاحالا چند واحد چاقوشناسی پاس کردی؟»

بهتر نیست به جای خارج کردن عقل و قلبمان، سلسله و تیرۀ چاقوها را بهتر بشناسیم؟

از خودمان بپرسیم که چقدر بر حرف، کلمات یا همان چاقوهایمان مسلط شده‌ایم؟

حداقل در این راه، زنده میمانیم.

8+