بعد از کتاب «غذا دعا عشق» باید به دنبال بلیط هواپیما بگردید.

من در خانواده‌ی مذهبی ولی آزاداندیشی دنیا آمده ام، که نمی‌توان اسمش را مذهبی سنتی گذاشت، هنگام ورود به مدرسه هم فضای اطرافم را به‌قدری فیلتر شده، انتخاب کرده‌اند که اگر به کیش دوستانم هم می‌رفتم بازهم فرد مذهبی تلقی می‌شدم.

در این خانواده و اوضاع، دایی کوچکم نقطه‌ی عطف مذهب برای من بود، درس را رها کرد و ساکن قم شد و شروع به تحصیل کرد، چند سال گذشت و به دنبال شیعه شناسی در دانشگاه‌های انگلستان و امریکا، به بررسی این مذهب شتافت. همیشه وقتی کسی از من می‌پرسید که دایی‌ات در چه کشوری به چه درسی مشغول است و من در پاسخ می‌گفتم شیعه شناسی آن‌هم در انگلستان پوزخندی می‌زد، باور نمی‌کرد و می‌گفت آخر مگر می‌شود؟ یا جا قحط بود که در بلاد کفر به دنبال تشیع می‌رود؟

تعجب‌ها وقتی بیشتر شد که دایی برگشت و حتی ایمانش بهتر و اعتقاداتش قوی‌تر بود، بعضی نمی‌پسندیدند و متوقع بودند که باید بی‌ایمان برگشته باشد.

دایی توجهی نکرد و یک دوره به هند رفت.

آنجا بود که به‌زعم بسیاری دیگر این دکتر انگلستان رفته، اگر در انگلستان گمراه نشده از پس هند بر نخواهد آمد.

وقتی کسی از او می‌پرسید که چرا دیگر هند؟ می‌گفت با دیدن روش‌های آنها و مذهبشان، درستی مذهب تشیع برایم روشن‌تر می‌شود.

این گفته آنقدر برایم ملموس نبود تا کتاب غذا، دعا، عشق اثر الیزابت گیلبرت را خواندم. این کتاب، بخشی از زندگی یک بانویی است که بعد از مشکلات خانوادگی، به جستجوی خدا مشغول می‌شود و سفرنامه‌ی خودش را در اختیار شما می‌گذارد.

از نیویورک به ایتالیا و هند و نیوزلند می‌رود.

این کتاب، کتاب محشری است برای همه‌ی آدم‌هایی که فکر می‌کنند فقط آنها خدا را باور دارند و هرکسی غیر از آنها دم از خدا بزند، در گمراهی است و دیدگاه‌های ادیان متفاوت را به زیبایی بیان می‌کند و دراین‌بین شما اشتراکاتی بین آنها و خودتان می‌یابید، پرواضح است که در جریان مطالعه‌ی کتاب، حدیث نفس من این‌گونه بود که‌ ای کاش الیزابت به اسلام مشرف می‌شد و می‌دید ما چقدر زیبا و منظم آنچه او به دنبال اش است، در دست داریم ولی این فکر کوتاهی بود چون در کشوری نشسته و در را به روی همه بسته‌ایم، همه را دشمن میدانیم، در عوض افرادی با مذاهب ناآشنا با اسلام دقیقاً آموزه های اخلاقی ما را اجرا کرده و مردم را به دین و آیینشان دعوت می‌کنند.

ما هم منتظریم که اگر کسی از حیطه‌ی شهرمان دور شد، او را کافر و ضاله بدانیم.

بعد از اتمام این کتاب، یک آرزوی جدید پیدا کرده‌ام: مراقبه در معابد هند.

این کتاب را با یک مداد باید بخوانید تا بتوانید از جملات لیز استفاده کنید. به پیشنهاد دوستانم وبلاگ لیز را نگاه کرده و برق چشمانش را دیدم و بعد که کتاب را ادامه دادم کاملاً درک می‌کردم در چه موقعیتی چگونه چشم‌هایش می‌درخشد.

او در این سفرها به این نتیجه رسید که لزومی ندارد مصرانه سعی کند زندگی را در دست بگیرد.

یاد گرفت چگونه در مغزش را ببندد.

احساساتش را بپذیرد، و بداند هرچه فکر می‌کند، همان می‌شود.

آن‌قدر روان توصیف می‌کند و راحت از قایق به روی جزیره می‌پرد ، که شما هم لذت خیس شدن در اقیانوس را درک می‌کنید و با او که کوله‌ای به دوش دارد، همراه می‌شوید.

پس منتظرش نگذارید. کوله‌تان را ببندید و همراهش شوید.

همه‌ی نویسندگان باید به حرف بابالنگ دراز گوش بسپارند.

خیر محترمی که سرپرستی جودی ابوت را قبول کرده بود، از جودی فقط یک خواسته داشت: «به‌طور منظم باید برایم نامه بنویسد.»

چون معتقد بود هیچی مثل نامه نوشتن و یا به عبارتی تمرین مداوم، باعث پیشرفت جودی نمی‌شود.

حالا من سرپرستی خودم را قبول کردم و برای پیشرفت می‌خواهم هرروز بنویسم.

خاطرات، اکتشافات، آموخته‌ها و تلاش های یک شکیبا اینجا جمع می‌شود چون به قول آقای ادیسون:

« موفقیت 1%، الهام گرفتن و 99% عرق ریختن است»