شما چند واحد چاقوشناسی پاس کردی؟

یکی از دوستان قدیمی من، در سوییس هتلداری میخواند.

او همانند یک کُنتس که در قرن هجدهم می‌زیسته، به تمام آداب مسلط است.

آخرین باری که با وی بیرون رفتم، اولش شرط و پی کردم:

«فاطمه ببین، من مهندس‌ام و اصلا مثل تو به آداب غذا وارد نیستم.»

گفت: «شکیبا این چه حرفیه.» و متواضعانه اظهار کرد که در دوستی این حرف‌ها نمی‌گنجد.

شروع کردیم به خوردن ساندویچ‌هایمان .

وقتی تقریبا کارمان با غذایمان تمام شده بود، با بیحوصلگی گفت: «شکیبا همه‌ی ساندویچ رو حیف کردی.»

+ فاطمه قرار بود بهم گیر ندی.

ـ تقصیر این رستورانه که نمی فهمه برای تو باید چاقوی نون بیاره، نه این چاقو رو.

خلاصه فاطمه خانواده چاقوها را از بر بود. و من مدام به شوخی میپرسیدم: «تاحالا چند واحد چاقوشناسی پاس کردی؟»

بعدا که در کتاب آسمانی هزاره سوم، یا همان اینترنت خودمان، تحقیق کردم ، به دسته‌های عجیبی برخوردم. مثلا سرآشپزان دنیا، گونه‌های متفاوت ماهی را با چاقوی مخصوص خودشان، تکه میکنند تا طعم آن از بین نرود.

ولی در خانه ما، وقتی ماهی داریم، ممکن است مادرم از من بخواهد که یک چاقو به دستشان برسانم.

من هم در کشو را باز کرده و زیاد هم دقت نمی کنم. فقط کاردهای میوه خوری را یک دسته مجزا میدانم. درحالیکه درجهان، مردم برای پنیر هم، یک دسته چاقو مجزا دارند.

جالب است بدانید برای اینجانب که گاهی مینویسم و مایلم نویسنده شوم، جنس چاقو متفاوت است.

این چاقو درهیچ دسته‌بندی ذکر نشده است.

چاقوی من «کلمه» می‌باشد.

کلمه، چاقویی‌ست که بهرحال اثری بر روی آدم‌ها می‌گذارد.

ممکن است تاثیر ناخوشایند داشته باشد، زخم و جراحت ایجاد کند، یا نه، زخم و جراحتی دلچسب باشد، مثل عمل بینی.

(واقعا برای من سوال است چگونه خوشحال و راضی خودشان را زخمی میکنند؟)

برای همین است که همیشه جاری کردن کلمات بر روی زبانم به مراتب سخت‌تر از نوشتن است.

در نوشتن، فرصت داری زخم‌ها را پانسمان کنی ولی در گفتن ، اصلا مهلت پانسمان نداری. فقط میخواهیم بیشترین زخم یا همان اثر را در فرد مقابل ایجاد کنیم.

ولی خب آیا راه‌حل دیگری جز کلمه وجود دارد؟

به قول محمد قائد: «زبان، فکر میسازد و برخی مفاهیم تنها در حیطه زبان معنی و موجودیت دارند.»

من همیشه یک راه‌حل فرضی برای خودم کنار گذاشته‌ام،

راه‌حل اول و فرضی آن است که قلب و یا مغزمان را از جا درآورده، و به فرد مورد نظر نشان دهیم. تا بفهمد چقدر دوست‌اش داریم یا نه اصلا «حرفِ» حسابمان چیست.

(متاسفانه در رویایی‌ترین فرض ممکن هم باز از کلمه «حرف» استفاده میکنیم.)

لکن اگر قلب را دربیاورم تا به طرف ثابت کنم که جایگاهش کجاست، باید گریه سر دهد که چرا مرا در طول عمرم باور نکرده و حالا که قلبم از تپش افتاده، چه سودی میبرد؟

راه‌حل دوم همان سوالی است که از فاطمه به شوخی میپرسیدم:

«تاحالا چند واحد چاقوشناسی پاس کردی؟»

بهتر نیست به جای خارج کردن عقل و قلبمان، سلسله و تیرۀ چاقوها را بهتر بشناسیم؟

از خودمان بپرسیم که چقدر بر حرف، کلمات یا همان چاقوهایمان مسلط شده‌ایم؟

حداقل در این راه، زنده میمانیم.

ساخت خانه شما، چند سال زمان میبرد؟

پسرش مرده بود.  مانند هر مادر فرزند مرده‌ای شیون سر داده‌بود، پیامبری از کنارش گذشت، از ماتمش پرسید.

جواب داد: «جوانم را ازدست‌داده ام، 200 سالش هم نشده بود.»

پیامبر به او دلداری داد: «در آخرالزمان مردمانی می‌آیند که 100 سال هم عمر نمی‌کنند.»

مادر بهت‌زده پرسید: «اگر 100 سال عمر نمی‌کنند، پس چطور وقت می‌کنند برای خود خانه بسازند؟»

 

آخرالزمان شد، عالمی فوت کرد که 75 سال داشت، و تعداد کتب اش از سن‌اش، 42 عدد بیشتر بود. بعضی چند جلدی، بعضی در سطوح متفاوت. اولجایتو، سلطان مغول چنان شیفته‌اش بود که همه‌جا او را با خود همراه می‌کرد. نه تنها بر روی اسب و هنگام سفر کتاب می‌نوشت، بلکه به اولجایتو پیشنهاد کرده بود، چادر و خیمه‌ای برای تدریس همراه خود به سفر برده که هر جا توقف کردند، به مردمان آن دیار درس بدهد.

 

آخرالزمان شد، ما علامه حلی نشدیم که وقت برایمان طلا شود، در عوض هم خانه می‌سازیم و هم، ‌زمانی برای تلف کردن برایمان باقی می‌ماند.

شاید آن مادر داغ‌دیده، برای ما ضجه می‌زد، بهتر بود.

دستاوردهای یک پیک‌نیک

برنامه پیک‌نیک داشتیم.

من مشغول درست کردن ساندویچ مرغ بودم. و تعدادی ذرت هم در حال پختن بر روی گاز بود. دقت فرمایید برای یک ساندویچ مرغ خوب، سس مایونز امری‌ست حیاتی. بعضا کره هم در کنار سس مایونز در ساندویچ میگذارم ولی برای اینبار لازم نبود.

ابتدا نان را آغشته به سس کرده، سپس تن نرم مرغ‌های ریش ریش شده را به سس سپردم و بعد خیارشور و گوجه. چیپس های خورد شده آخرین مسافرین بودند و باز هم سس مفصلی بر روی چیپس‌ها ریختم تا کمی از سختی‌شان کم شود.

هر ساندویچ که تمام میشد، آن را در بین فویل میپیچیدم و اجازه میدادم تا زمان رفتن استراحت کنند.

وقتی کار تمام شد، کمی از سس مایونز مانده بود. چشیدم. طعم عجیبی داشت. تاریخ تولید را چک کردم. کافی نبود. باید 6 ماه به آن اضافه میکردم.

سه ماه از بهترین زمان استفاده آن گذشته بود.

در همان دم، فریادی از اتاق آمد که ذرت‌ها سوخت. تا به خودم بیایم، ذرت‌ها هم طعمه حریق شدند.

آه.

قابلمه‌ها و ظرف‌ها را میشستم. ناراحتی، هیچ‌گاه دستکشی ندارد تا ظرف‌های شما را بشوید. قابلمه چرب مرغ‌ها، خاطره قتل آنها را در بستر سس تاریخ مصرف گذشته زنده میکرد. از آن بدتر، بعد از قابلمه، هر کاری میکردم، هیچ ظرفی تمیز نمی‌شد .

خسته شده بودم. مکث کردم. اسکاچ نازنین را فشردم، اشک‌های سفیدش سرازیر شد. معادله حل شد.

اسکاچ از ماجرای غم انگیز قابلمه مرغ‌ها ، با دلی پر، خاطراتش را در گوش هر ظرف زمزه کرده و آن را هم چرب میکرد.

ساندویچ مرغ خراب شد، ذرت کباب شد، ولی فهمیدم چرا همه زندگی ام چرب مانده. مشکل از اسکاچم است.

اسکاچ هایتان – قلب هایتان- را دوباره بشویید.

قرن نوزده یا قرن بیست، مخاطب کدام یک می‌باشید؟

پارسال بعد از خواندن یکی از رمان‌های قرن بیستم، در صفحه اینستاگرامم این‌گونه نوشتم:

( پیشاپیش از لحن محاوره‌ عذرخواهی میکنم، ولی امانت اینستاگرام است.)

« من کلا با قرن بیست حال نمیکنم، نه به خوشی قرن‌‌های قبلش‌اند که پر از زندگی‎‌اند (سوای اذیت‌هایی که مردم بر سر برده‌داری و اختلاف طبقاتی کشیدند.) و نه به بی‌قیدی قرن‌های بعدشون.

من از قرن بیست شاید انقدر کتاب نخونده‌باشم ولی از قرن‌های قبلش انقدر خوندم که میتونم تو کوچه پس کوچه‌های شهرهاش قدم بزنم.»

پرواضح است که نوشته فوق پر از ایراد است، ولی بعد از یک سال، در کتاب «حرکت در مه» ، اثر «محمدحسن شهسواری» متوجه دلیل این کراهت شدم:

«بنده یک فرد عامه محسوب میشوم.»

به همین سادگی.

درحقیقت من یکی از مخاطبینِ نویسندگان قرن 19( همان قرنی که در کوچه‌هایش میتوانم قدم بزنم) می‌باشم. نویسندگانی که به علوم تجربی و انسانی دلگرم بوده‌اند. تصور آنها اینگونه بود که چنین علومی فرمانروای دنیا شده و صلح، بهشت و آرامش آسمانی را در حد زمین به وجود می‌آورد. درنتیجه رمان‌هایشان را هم در زمان و هم در مکان، بسط و قبض داده و با خیال راحت به شخصیت‌پردازی، بررسی فرهنگ‌ها، طبقات و نژادها میپرداختند. بالطبع بدون واسطه، حرفشان فهمیده میشود.

ولی بعد از وقوع جنگ جهانی اول و دوم، این دلگرمی از بین رفت. و چهره‌ وحشتناک علم نیز برای مردم عیان شد.

بخشی از نویسندگان، بعد از چنین حوادثی تصمیم گرفتند که دایره مخاطبان خود را بسیار محدود کنند، زیرا در نگاه آنها نوشتن و خواندن رمان، امری تخصصی بود.

«حکایتی است معروف از جویس که هنگام نوشتن بیداری فینیگان‌ها صفحات رمانش را به مترجم فرانسوی‌اش، که اتفاقا بسیار فاضل و باسواد بود، میداده تا بخواند. هرجای رمانش را که این مرد صبور می‌فهمیده، آن‌قدر تغییر میداده تا نفهمد.»

و یا برای یک اثر پروست، ده هزار کتاب، رساله‌ی دکترا و مقاله علمی منتشر شده است.

 

به‌خاطر نمی‌آورم که چندبار از عامی بودنم، تا این حد خوشحال شده باشم، ولی قطعا این بار یکی از آن‌هاست.

بهرحال عامی بودن یک راه‌حلی دارد.

متشکرم آقای شهسواری.

 

پی‌نوشت: اینجانب مضمون و خلاصه‌ای از صحبت‌های آقای شهسواری را نوشته‌ام. برای کسب اطلاعات بیشتر، به روزنامه‌های کثیرالانتشار که نمی‌توانید مراجعه کنید، در عوض فصل دوم، از بخش اول کتاب «حرکت در مه»، به بهترین صورت، همه چی را توضیح داده‌است.

چگونه ارسطو را به چالش بکشید؟

«شکیبا نظر تو چیه؟»

من یک معلم فلسفه برای کودکان هستم و این سوالی که دوستانم در کافه از من پرسیدند، همان سوالیست که بسیاری از شاگردانم را مجبور کرده‌ام که به آن پاسخ بدهند.

فلسفه برای کودکان یعنی همین. به جای معلمی باید در کنار دانش آموزان، ایستاده و تسهیلگر باشید .

سوال پرسیده و بحث را پیش ببرید. به بچه‌ها در حین بحث، روش گفت‌و‌گو و تفکر یاد داده و درضمن اگر لذت نبرید، دوامی نخواهید داشت.

در کافه نشسته بودیم. بحثمان بر سر انتخاب دوست و حفظ آن می‌چرخید. سوال مهم این بود که چه ارتباطاتی را مستحق قطع‌کردن میدانیم. هرکسی نظر خودش را می‌گفت. حس و حال من در آن موقع مانند کودکی بود که درس‌هایش را  زودتر آماده‌کرده‌است زیرا این مبحث را با کلاس مدرسه، کار کرده و در موضوع دوستی عمیق شده‌‌بودیم.

ولی دریافتم که با اعتماد به نفس ، انتهای باور کم عمقم را -در زمینه ی دوستی- آینه کاری کرده ام، و این ژرفا حاصل یک خطای دید است.

حالا که در موضع اتهام قرار‌گرفته‌ام بهتر است کمی برایتان از کلاسمان بگویم .

در فلسفه برای کودکان، ابتدای هر درس ما یک داستان می‌خوانیم که مفاهیم قابل بحثی در آن قرار داده‌ شده‌است. در درسی که مفاهیم دوستی، اعتماد، تشابه و تفاوت مطرح شده، نویسنده داستانی از یک خرس و ماهی میاورد. هنگامیکه خرس به سراغ شکار ماهی می‌رود، با یکی از ماهی‌های رودخانه آشنا می‌شود. آن‌ها برای حفظ ارتباطشان دچار مشکلاتی می‌شوند. برای مثال هرکدام علاقه دارند که خانه خود را به دیگری نشان دهند. لکن نه خرس توانایی حبس نفس دارد و نه ماهی می‌تواند بدون آب زنده بماند. تا آنجا که خرس می‌فهمد نمی‌تواند تا ابد گیاه خوار بماند و به ماهی‌های رودخانه نظری نداشته‌باشد و این دوستی را تمام میکند.[1]

( البته پایان داستان نه به این عیانی‌ست که من گفتم و نه مانند فیلم ها اصغر فرهادی)

ما فقط داستان را می‌خوانیم و اصلا هم کاری به مفاهیم نداریم. بعد از داستان ، سیر حرکت مشخص است. آنچه از سیر بحث مدنظر بنده است ، تمرینی است که به موضوع دوستی اشاره میکند. سوال این است:

آیا این دوست‌ها میتوانند دوست باشند؟ اگر لازم است برای پاسخ خود دلیل بیاورید.

دو دختر هشت ساله

یک دختر هشت ساله و یک پسر هشت ساله

یک کودک ده ساله و یک نوزاد

آدم و سگ

آدم و زرافه

شما و شیر

سگ و گربه

خرس و ماهی

خز( نوعی راسو ) و جوجه

گربه و غذای گربه

بستنی و شکلات روی آن

ثروتنمد و فقیر

سیاه‌پوست و سفیدپوست

افسر‌پلیس و مجرم

دو نفر که به یک زبان صحبت نمی‌کنند

دونفر که کشورهایشان درحال جنگ است

دونفر که همیشه باهم جروبحث میکنند

دونفر که هرگز همدیگر را ندیده‌اند.

شاید برای شما بسیار ساده و بدیهی به‌نظر بیاید، ولی به این نکته هم توجه داشته باشید که این تمارین توسط متخصصین این رشته طرح شده و هدف این است که در این سیر، کودک توانایی کشف ملاک را پیدا کند ، درثانی ، عمیق شدن در همین معانی ساده و بدیهی کاری بس دشوار است.

من از ذکر دریافت‌هایم در کلاس درس میگذرم ولی بعد از حل این تمرین و تمرین اعتماد -که بسیار شبیه همین تمرین است-، تصور میکردم ملاک‌هایم مشخص است ولی وقتی از من درکافه پرسیدند نظر تو چیست؟ ارتباطاتت بر چه اساسی است و چگونه به آنها خاتمه میدهی، فهمیدم به بعضی نکات اصلا دقت نکرده‌ام.

لکن بسیار خوشحالم که این سوال از من پرسیده شد، چون خط قرمزهای دوستی‌ام هم‌رنگ زندگی‌ام شده‌بود.

خوشبختانه تا الان موفق شده‌ام جعبه رنگ قرمزام را برای پررنگ‌کردن خطوط بیابم .

به عنوان یک تسهیلگر، وظیفه خودم میدانم که فقط سوالات را مطرح کرده و از جواب خویش صرف نظر کنم.

دو سوال من این است :

  • چه چیزی باعث میشود که یک آدم را کنار بگذارید؟
  • ملاک انتخاب هر دسته از دوست هایتان چیست؟

 

[1] داستان های فکری یک، نوشته فیلیپ کم

او، توامان، هم آتش‌فشان و هم آتش‌نشان من است

 

من و خواهرزاده‌ دوساله‌ام – نازنين‌زهرا – در خانه تنها بوديم.

چند وقتی بود که هركسی را با سمت‌اش صدا ميكرد ولی بازهم من با لقب مامان صدا می‌شدم.

( باور بفرمایید اولین کلمه‌ای که بعد از مامان یاد گرفت، خاله بود، ولی به من ربط‌اش نمی‌داد)

روی مبل نشسته و به كارهایم ميرسيدم، نازنين‌زهرا هم برای خودش ميچرخيد. زير چشمی حواسم به او بود.

به سمت اتاق مادرم رفت.

ناخودآگاه نگران شده و شروع کردم به فرضیه ساختن،

که اگر بخواهد در اتاق را ببندد و دست طفل دوساله، لای در بماند، چه؟

يا ممکن است در بسته شده، در اتاق خالی وحشت کرده و به گریه بیوفتد.

یا …

ولى بيخيال تمام فرضیه‌ها، در هیبت يك خاله‌ ظالم فقط تماشاچی ماندم. (آن‌هم زيرچشمی)

وارد اتاق شد.

در را بست ( خب خداراشكر که فرضیه اول رد شد و دستش لای در نماند)

سكوت حاکم شد، (مطمئنا در حال تلاش است که دست‌اش را به دست‌گیره برساند)

نرسيد. (اکنون بايد بترسد)

ترسيد.

و حالا وقت‌اش است،

قلب، کلیه و جیگرم باهم می‌شمردن:

یک، دو…

از پشت در صدای فریادی آمد:

خاااااااااالههههههه خاااااالههههه *

درحقیقت با این فریاد، اولين باری بود که من «خاله» خطاب ميشدم. من هم از قالب خاله ظالم درآمده و در كسوت خاله‌ نگران و دوست داشتنی جلو آمدم، از وی خواستم تا از در فاصله بگيرد و حس آتش‌نشان‌ها در وجودم شعله‌ور شد،

در را باز كردم.

اکنون اگر بخواهم مانند فيلم‌های ايرانی يا كارتن‌ها بنويسم، بايد بگویم :

«و آنها خوب و خوش در كنار‌هم زندگی كردند.»

ولی بگذارید داستان را به‌جای خوب برسانم،

نشستم، تا به عنوان تشكر از خاله آتش‌نشان‌اش، بغل‌اش كرده و آتش خاله بودن‌اش را کمی خاموش کند.

بغل‌ام كرد. و مرا دوباره خاله صدا زد. او، توامان، هم آتش‌فشان و هم آتش‌نشان من است.

به‌احتمال زیاد، بعد از انتشار این متن، مادرش دیگر او را با من تنها نمی‌گذارد، ولی هنوزم اعتقادم راسخ است که ظالم بودنم می‌ارزيد.

تولدت مبارک.

*من واقفم که در نوشتار فارسی، این چنین نوشتن خطاست، ولی چگونه میتوان صدای کودک دوساله را از پشت در نشان داد؟ من تا این حد نویسنده نشده‌ام.

عکس‌نوشت: دستان نازنین‌زهرا، آذر ۹۶.

شما در تاکسی به دنبال حل چه معادله‌ای هستید؟

سوار تاکسی شدم. طبق معمول خطاب به راننده و مسافرین، سلام‌علیکی کرده و منتظر جوابی هم نبودم.

ولی راننده با لهجه ارمنی و سخاوتمندانه، پاسخ داد : سلام خانم محترم.

از محترم شمرده شدن، جا خوردم.

بحث داخل ماشین، گل انداخته و آقایی که جلو نشسته بود، با آب‌و‌تاب تعریف میکرد:

+ آقا، خود بنده توی این خیابون راننده اتوبوس دوطبقه بودم. نمی‌دونید چقدر خوب بود. از سال 57 تا سال 62.

آقایی که کت و شلوار پوشیده و عقب نشسته بود، اضافه کرد : یعنی زمان انقلاب.

+ بله آقا. اینجا یک شکوه و عظمتی برای خودش داشت.

به سمت راننده ارمنی برگشت، زمان را 39 سال به عقب کشید، پنداری دو دوست قدیمی باهم در اتوبوس نشسته‌اند، پرسید:

+یادته؟

راننده ارمنی که به جای فرمان پراید، فرمان ماشین زمان را در دست گرفته بود، جواب داد:

– معلومه که یادمه، سنگ فرش‌هارو چی؟

( زاویه دیدم باعث شد اشک‌های راننده در چشم‌هایش قایم شوند)

+ اقا میگم اینجا راننده بودم. از سال 57 تا 62. من متولد 20 ام .هزار و سیصد و بیست . ما‌ها خیلی چیزا دیدیم . میدونی حقوقم چقدر بود؟ هفته ای 50 تومن. به عبارتی میشه ماهی ( مکث کرد تا ما حساب کنیم) ، بله، 200 تومن.

نگاه مسافر جلو، مسافر کت و شلوار پوشیده عقب را معذب کرد، و برای اینکه هیجان دو پیرمرد نخوابد، خیلی عادی بحثِ منتظر را به دست گرفت: همه چی میشد، نه؟

مسافر متولد بیست بسان معلمی که از جواب شاگردش راضی شده‌باشد، با تعجب گفت:

+ میموندم چطوری خرج‌اش کنم. برکت داشت آقا. برکت.

و به بیرون خیره شد.

-من این خیابون رو خیلی دوست دارم. بهش میگفتن تخت جمشید.

+ باشکوه‌ترین و باکلاس‌ترین خیابون تهران بود. البته من معتقدم هنوزم هست. اصیله. راستی من یکم جلو‌تر پیاده میشم.

راننده ارمنی آرام میراند. مقال و مکالمه، مسافر چهارم تاکسی بود.

من با خیالی راحت به دنبال جواب معادله‌ای ساده، ساختمان‌ها را زیر نظر گرفته‌بودم. راه‌حل پنجره‌ای بود که تو پشت آن لبخند بزنی.

دختر محترم شمرده‌شده، به صدایی قرین نجوا، زمزمه‌کرد : ببخشید، پیاده میشم.

معادله‌اش بی‌جواب مانده‌بود.

به من چاپ سی‌و‌یکم کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» رسید. به شما کدام میرسد؟

من خورشت کرفس(و حتی قورمه‌سبزی) دوست ندارم.

ولی جرات بیان این حقیقت را هم در خانه ندارم. چون در خانه ما ، دوست نداشتن، اصلا معنی ندارد و اگر به شما سنگ هم بدهند، باید خدا را شکر کنید و تا لقمه آخر سنگتان را میل کنید.

پس روزهایی که کرفس داریم، من این خورشت را تحمل میکنم ولی یقینا دوساعت دیگر در خانه به دنبال غذا میگردم. چون سیر و پر نخورده‌ام.

داستان کوتاه برای من مانند خورشت کرفس است. میخوانم ولی واقعا لذتی در آن نیست. کتاب‌های «مصطفی مستور» را هیچ وقت نفهمیده‌ام و «سه کتاب» اثر «زویا پیرزاد» را هم هیچ‌وقت تمام نکرده‌ام.

وقتی کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند»  را باز کرده و دیدم در دیگ «نجدی» هم خورشت کرفس است، واقعا ناراحت شدم ولی باور بفرمایید ، «بیژن نجدی»، خورشت کرفس‌هایش با بقیه فرق دارد. شاید رب میزند. شاید ادویه‌ای از مادربزرگش ارث برده‌است. نمی‌دانم چه بود ولی این کتاب شاهکار است.

من با حس چشایی ضعیفم بعضی از ادویه‌هایش را مزه کرده‌ام .

مثلا بیژن نجدی شاعر بوده‌ و این ویژگی او در تمام جملاتش هویداست. داستان ننوشته بلکه بیشتر نظیر شعری‌ست که در زندان جملات اسیر شده‌. توصیفات و تشبیهاتش انقدر دقیق است که عمیقا غرق دریای داستان هایش میشوید.

ادویه دوم و شاید مهم‌ترین ادویه‌اش برای من رعایت اصل « به من نگو، نشانم بده» است.

مثلا میتوانست در اول یکی از داستان‌هایش خیلی رک و راست بگوید اصغر ناشنوا است. ولی در تمام داستان این ناشنوایی را به شما نشان می‌دهد، برای مثال: «اصغر تکان خوردن صداها را روی صورتش احساس میکرد.» و یا در جای دیگر میگوید : «به سکوت پارس کشیدن سگی که در حیاط میدوید گوش داد.»

( من اسم شخصیت را عوض کرده‌ام که داستان لو نرود)

و ادویه سوم قدرت نجدی در تغییر راوی و صحنه ماجراست. اصطلاح علمی‌اش را به‌یاد ندارم ولی انقدر مسلط با زمان و مکان بازی می‌کند که شما خیلی راحت در صحنه‌های متفاوت جابجا میشوید. داستان مانند طنابی به دور گردن شما میوفتد و شما را می‌کشاند تا تمام شود.

هدف من از خواندن این کتاب ، بیشتر از لذت بردن، آموختن از نجدی برای نوشتن بود و وقتی داستان اول تمام شد ، کتاب را بستم و در اینترنت به دنبال زندگینامه و دیگر کتاب های نجدی بودم و وقتی فهمیدم عمر این نویسنده و شاعر تمام شده، آنقدر غصه خوردم که خودم باورم نمی‌شد.

حتی تیتر و عنوان کتاب برای من شبیه درس بود و بعد از خواندن دلیل نام‌گذاری، حظ فراوان بردم.

در همان نگاهی که به زندگینامه ایشان و سالهای زندگی‌اش داشتم، دلیل غم کتابش را متوجه شدم. یقینا داستان‌ها معنای عمیق‌تری از آنچه ما میخوانیم هم دارد و بعضا پر از نماد است.

اگر حالتان گرفته‌است و حوصله غم و غصه ندارید، این کتاب را نخوانید . خود بیژن نجدی در توصیف خود گفته است که «من به‌شکل غم‌انگیزی بیژن نجدی هستم.»

آخر بعضی از داستان‌ها، من خودم را میافتم درحالیکه چشمانم پر از اشک بود.

درآخر می‌خواهم بگویم :

بیژن نجدی ، من واقعا متاسفم که انقدر دیر با شما آشنا شده‌ام. شما توانسته‌اید خورشت کرفس را در هیبت شیشلیک عرضه کنید و این برای من بسان یک معجزه است.

 

برای خرید اینترنتی این کتاب، میتوانید اینجا را کلیک کنید.

بهترین دوره های آموزش هنر چه ویژگی هایی دارند؟

در این مدت خیلی تلاش کرده ام که با بیانی کلاس شاهین کلانتری را توصیف و یا از زحماتشان تشکر کنم.

راه حل را در همان کتابی که در گروه کلاسمان معرفی شد ، پیدا کرده ام.

«حرکت در مه»، نوشته «محمدحسن شهسواری.»

شاهین کلانتری ، دقیقا حرف شهسواری را گوش داده است. شهسواری معتقد است که «بهترین دوره های آموزش هنر و بهترین کتاب ها در این زمینه، آنهایی نیستند که راه های موفقیت، تکنیک ها و فنون را به ما می آموزند بلکه آنهایی هستند که هنرجو را سر ذوق میاورند تا هرچه زودتر به خلوت اش بگریزد و بنشیند به آفریدن.»

آقای شاهین کلانتری، تبریکات صمیمانه ی من را پذیرا باشید.دوره شما یکی از بهترین دوره ها بود،  نه به استناد استانداردهای من، بلکه آن زمان که توصیفات شهسواری را میخواندم، حس و حال والای بعد کلاستان برایم متجلی میشد.

(البته که با وجود همه تکنیک هایی که میگفتید، باز هم توصیفات شهسواری صادق بود. این خودش امتیاز جدایی دارد)

پس فکر میکنم باید زانو بزنید، شهسواری شمشیرش را در دست گرفته، بر روی شانه هایتان بگذارد و به خاطر این کلاس، مدالی دریافت کنید.

مبارکتان باشد.

یک مشاوره برای ازدواج میخواهید؟ اول کتاب «متعهد» را بخوانید.

آدم‌هایی که در اطراف من ازدواج نکرده‌اند به دو دسته تقسیم می‌شوند. دسته‌ی اول میخواهند ازدواج کنند و بهردلیلی این امر امکان پذیر نشده‌است. دسته‌ی دوم افرادی هستند که ازدواج را امری بدوی میدانند و اصلا به آن اعتقادی ندارند.

اینکه کتابی با موضوع ازدواج برای دسته‌ی دوم جذاب باشد، طوریکه آن را بارها به یکدیگر هدیه بدهند، یقینا قابل توجه است.

مگرنه واژه‌ی آشتی با ازدواج ، عکس حلقه روی کتاب و یا کاغذ‌های کاهی‌اش، یقینا مرا فریب میداد که این کتاب، از آن کتاب های بیمزه‌ی بازار ازدواج است.

من فقط میخواستم بدانم الیزابت(لیز) دوباره چه شاهکاری رو کرده است که این دوستان من مایل شده‌اند که این کتاب را بخوانند و در توصیف اش بگویند: «ازدواج را به طور حال بهم زن بیان نکرده است. »

و در راه این کنجکاوی یافتم که دوستانم عین حقیقت را گفته اند.

لیز صادقانه از خودش میگوید. از اینکه یکبار طلاق گرفته و از ازدواج واهمه دارد و برای از بین بردن این ترس، شروع به تحقیق میکند.

نکته‌ی قابل توجه این است که شما کتاب را با چه دید و منظری میخوانید. میخوانید که اطلاعات را عینا ببلعید؟ و یا نه با دید منتقدانه به قضیه نگاه میکنید؟ برای من همیشه وارد شدن به این کتاب‌ها همراه با دید نقادانه است و حرف‌هایشان را برای خودم به چالش کشیده و کیف میکنم.

ولی ناخوداگاه جواب بعضی سوالاتم را در تحقیقات‌ لیز پیدا کردم. سوالاتی که برای بسیاری بی‌اهمیت است، عموما میگویند بعدا متوجه میشوی یا در اولویتشان برای شناخت همسرشان نیست ولی همیشه ذهن مرا درگیر خود کرده، تا جایی که ترس‌های لیز را کاملا میفهمیدم :

اینکه چطور باید عاشق بمانیم؟

چرا مردم وفادار نمی‌مانند؟

چگونه حرمت‌ها را حفظ کنیم؟

چرا مادرها انقدر از خودگذشتی میکنند؟

اگر در زندگی گم شوم چه؟ چگونه دایره ی اولم را از دست ندهم؟

مرد یا زن در زندگی چه معاملاتی دارند؟

اگر انعطافم دیده نشد چه میشود؟

مداخله‌های خانواده تا چه اندازه مفید خواهد بود؟

و تفاوت عشق، دلباختگی و محبت همراه با ادب را میگوید و اینکه هرکدام چه ارمغان و نتیجه ای دارد.

در یک کلام به شما درس زندگی میدهد و تذکر میدهد که چقدر همه چیز را ساده فرض کرده ای.

برخی از این حرف‌ها را زیاد شنیده‌ایم ولی لیز یک قصه گوی حرفه‌ایست . میداند چگونه در جریان داستانِ خود و شوهرش همه این حرف ها را بزند که شما حس کتاب «گلبرگ زندگی» بهتان دست ندهد .

یاداوری این نکته خالی از لطف نیست که درک یک جهانبینی، لزوما به معنی موافقت کامل شما با آن نیست و من در برخی موارد با لیز موافق نبودم و این خود یکی از لذت های مطالعه است .

از حق نگذریم گاهی روند کتاب کسل کننده میشود. مانند بررسی تاریخ ازدواج در مسیحیت. ولی برای من که تمام مدت درحال مقایسه اسلام با مسیحیت بودم، فرح‌بخش بود چون مسیحیت شاید دو قرن از ثبات قوانین‌اش گذشته باشد ولی اسلام 14 قرن است که قوانین‌اش میدرخشد . و این امر باعث میشد که قربان صدقه‌ی رسول خاتم بروم و با خاطراتش کیف کنم.

این کتاب ارزش خواندن دارد.چه مجرد باشید، چه متاهل، چه عاشق و یا اصلا ازدواج برایتان مسخره باشد. حتی اگر شما درحد «گاتمن» باشید و صفت پیامبر ازدواج و طلاق را به دوش بکشید، باز هم خواندن این کتاب تجربه ی بینظیری است .

تجربه ی یک جهان بینی جدید و روان از یک مسئله ی بغرنج زندگی: ازدواج.

 

برای خرید اینترنتی این کتاب، میتوانید اینجا را کلیک کنید.