او، توامان، هم آتش‌فشان و هم آتش‌نشان من است

 

من و خواهرزاده‌ دوساله‌ام – نازنين‌زهرا – در خانه تنها بوديم.

چند وقتی بود که هركسی را با سمت‌اش صدا ميكرد ولی بازهم من با لقب مامان صدا می‌شدم.

( باور بفرمایید اولین کلمه‌ای که بعد از مامان یاد گرفت، خاله بود، ولی به من ربط‌اش نمی‌داد)

روی مبل نشسته و به كارهایم ميرسيدم، نازنين‌زهرا هم برای خودش ميچرخيد. زير چشمی حواسم به او بود.

به سمت اتاق مادرم رفت.

ناخودآگاه نگران شده و شروع کردم به فرضیه ساختن،

که اگر بخواهد در اتاق را ببندد و دست طفل دوساله، لای در بماند، چه؟

يا ممکن است در بسته شده، در اتاق خالی وحشت کرده و به گریه بیوفتد.

یا …

ولى بيخيال تمام فرضیه‌ها، در هیبت يك خاله‌ ظالم فقط تماشاچی ماندم. (آن‌هم زيرچشمی)

وارد اتاق شد.

در را بست ( خب خداراشكر که فرضیه اول رد شد و دستش لای در نماند)

سكوت حاکم شد، (مطمئنا در حال تلاش است که دست‌اش را به دست‌گیره برساند)

نرسيد. (اکنون بايد بترسد)

ترسيد.

و حالا وقت‌اش است،

قلب، کلیه و جیگرم باهم می‌شمردن:

یک، دو…

از پشت در صدای فریادی آمد:

خاااااااااالههههههه خاااااالههههه *

درحقیقت با این فریاد، اولين باری بود که من «خاله» خطاب ميشدم. من هم از قالب خاله ظالم درآمده و در كسوت خاله‌ نگران و دوست داشتنی جلو آمدم، از وی خواستم تا از در فاصله بگيرد و حس آتش‌نشان‌ها در وجودم شعله‌ور شد،

در را باز كردم.

اکنون اگر بخواهم مانند فيلم‌های ايرانی يا كارتن‌ها بنويسم، بايد بگویم :

«و آنها خوب و خوش در كنار‌هم زندگی كردند.»

ولی بگذارید داستان را به‌جای خوب برسانم،

نشستم، تا به عنوان تشكر از خاله آتش‌نشان‌اش، بغل‌اش كرده و آتش خاله بودن‌اش را کمی خاموش کند.

بغل‌ام كرد. و مرا دوباره خاله صدا زد. او، توامان، هم آتش‌فشان و هم آتش‌نشان من است.

به‌احتمال زیاد، بعد از انتشار این متن، مادرش دیگر او را با من تنها نمی‌گذارد، ولی هنوزم اعتقادم راسخ است که ظالم بودنم می‌ارزيد.

تولدت مبارک.

*من واقفم که در نوشتار فارسی، این چنین نوشتن خطاست، ولی چگونه میتوان صدای کودک دوساله را از پشت در نشان داد؟ من تا این حد نویسنده نشده‌ام.

عکس‌نوشت: دستان نازنین‌زهرا، آذر ۹۶.

شما در تاکسی به دنبال حل چه معادله‌ای هستید؟

سوار تاکسی شدم. طبق معمول خطاب به راننده و مسافرین، سلام‌علیکی کرده و منتظر جوابی هم نبودم.

ولی راننده با لهجه ارمنی و سخاوتمندانه، پاسخ داد : سلام خانم محترم.

از محترم شمرده شدن، جا خوردم.

بحث داخل ماشین، گل انداخته و آقایی که جلو نشسته بود، با آب‌و‌تاب تعریف میکرد:

+ آقا، خود بنده توی این خیابون راننده اتوبوس دوطبقه بودم. نمی‌دونید چقدر خوب بود. از سال 57 تا سال 62.

آقایی که کت و شلوار پوشیده و عقب نشسته بود، اضافه کرد : یعنی زمان انقلاب.

+ بله آقا. اینجا یک شکوه و عظمتی برای خودش داشت.

به سمت راننده ارمنی برگشت، زمان را 39 سال به عقب کشید، پنداری دو دوست قدیمی باهم در اتوبوس نشسته‌اند، پرسید:

+یادته؟

راننده ارمنی که به جای فرمان پراید، فرمان ماشین زمان را در دست گرفته بود، جواب داد:

– معلومه که یادمه، سنگ فرش‌هارو چی؟

( زاویه دیدم باعث شد اشک‌های راننده در چشم‌هایش قایم شوند)

+ اقا میگم اینجا راننده بودم. از سال 57 تا 62. من متولد 20 ام .هزار و سیصد و بیست . ما‌ها خیلی چیزا دیدیم . میدونی حقوقم چقدر بود؟ هفته ای 50 تومن. به عبارتی میشه ماهی ( مکث کرد تا ما حساب کنیم) ، بله، 200 تومن.

نگاه مسافر جلو، مسافر کت و شلوار پوشیده عقب را معذب کرد، و برای اینکه هیجان دو پیرمرد نخوابد، خیلی عادی بحثِ منتظر را به دست گرفت: همه چی میشد، نه؟

مسافر متولد بیست بسان معلمی که از جواب شاگردش راضی شده‌باشد، با تعجب گفت:

+ میموندم چطوری خرج‌اش کنم. برکت داشت آقا. برکت.

و به بیرون خیره شد.

-من این خیابون رو خیلی دوست دارم. بهش میگفتن تخت جمشید.

+ باشکوه‌ترین و باکلاس‌ترین خیابون تهران بود. البته من معتقدم هنوزم هست. اصیله. راستی من یکم جلو‌تر پیاده میشم.

راننده ارمنی آرام میراند. مقال و مکالمه، مسافر چهارم تاکسی بود.

من با خیالی راحت به دنبال جواب معادله‌ای ساده، ساختمان‌ها را زیر نظر گرفته‌بودم. راه‌حل پنجره‌ای بود که تو پشت آن لبخند بزنی.

دختر محترم شمرده‌شده، به صدایی قرین نجوا، زمزمه‌کرد : ببخشید، پیاده میشم.

معادله‌اش بی‌جواب مانده‌بود.

به من چاپ سی‌و‌یکم کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» رسید. به شما کدام میرسد؟

من خورشت کرفس(و حتی قورمه‌سبزی) دوست ندارم.

ولی جرات بیان این حقیقت را هم در خانه ندارم. چون در خانه ما ، دوست نداشتن، اصلا معنی ندارد و اگر به شما سنگ هم بدهند، باید خدا را شکر کنید و تا لقمه آخر سنگتان را میل کنید.

پس روزهایی که کرفس داریم، من این خورشت را تحمل میکنم ولی یقینا دوساعت دیگر در خانه به دنبال غذا میگردم. چون سیر و پر نخورده‌ام.

داستان کوتاه برای من مانند خورشت کرفس است. میخوانم ولی واقعا لذتی در آن نیست. کتاب‌های «مصطفی مستور» را هیچ وقت نفهمیده‌ام و «سه کتاب» اثر «زویا پیرزاد» را هم هیچ‌وقت تمام نکرده‌ام.

وقتی کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند»  را باز کرده و دیدم در دیگ «نجدی» هم خورشت کرفس است، واقعا ناراحت شدم ولی باور بفرمایید ، «بیژن نجدی»، خورشت کرفس‌هایش با بقیه فرق دارد. شاید رب میزند. شاید ادویه‌ای از مادربزرگش ارث برده‌است. نمی‌دانم چه بود ولی این کتاب شاهکار است.

من با حس چشایی ضعیفم بعضی از ادویه‌هایش را مزه کرده‌ام .

مثلا بیژن نجدی شاعر بوده‌ و این ویژگی او در تمام جملاتش هویداست. داستان ننوشته بلکه بیشتر نظیر شعری‌ست که در زندان جملات اسیر شده‌. توصیفات و تشبیهاتش انقدر دقیق است که عمیقا غرق دریای داستان هایش میشوید.

ادویه دوم و شاید مهم‌ترین ادویه‌اش برای من رعایت اصل « به من نگو، نشانم بده» است.

مثلا میتوانست در اول یکی از داستان‌هایش خیلی رک و راست بگوید اصغر ناشنوا است. ولی در تمام داستان این ناشنوایی را به شما نشان می‌دهد، برای مثال: «اصغر تکان خوردن صداها را روی صورتش احساس میکرد.» و یا در جای دیگر میگوید : «به سکوت پارس کشیدن سگی که در حیاط میدوید گوش داد.»

( من اسم شخصیت را عوض کرده‌ام که داستان لو نرود)

و ادویه سوم قدرت نجدی در تغییر راوی و صحنه ماجراست. اصطلاح علمی‌اش را به‌یاد ندارم ولی انقدر مسلط با زمان و مکان بازی می‌کند که شما خیلی راحت در صحنه‌های متفاوت جابجا میشوید. داستان مانند طنابی به دور گردن شما میوفتد و شما را می‌کشاند تا تمام شود.

هدف من از خواندن این کتاب ، بیشتر از لذت بردن، آموختن از نجدی برای نوشتن بود و وقتی داستان اول تمام شد ، کتاب را بستم و در اینترنت به دنبال زندگینامه و دیگر کتاب های نجدی بودم و وقتی فهمیدم عمر این نویسنده و شاعر تمام شده، آنقدر غصه خوردم که خودم باورم نمی‌شد.

حتی تیتر و عنوان کتاب برای من شبیه درس بود و بعد از خواندن دلیل نام‌گذاری، حظ فراوان بردم.

در همان نگاهی که به زندگینامه ایشان و سالهای زندگی‌اش داشتم، دلیل غم کتابش را متوجه شدم. یقینا داستان‌ها معنای عمیق‌تری از آنچه ما میخوانیم هم دارد و بعضا پر از نماد است.

اگر حالتان گرفته‌است و حوصله غم و غصه ندارید، این کتاب را نخوانید . خود بیژن نجدی در توصیف خود گفته است که «من به‌شکل غم‌انگیزی بیژن نجدی هستم.»

آخر بعضی از داستان‌ها، من خودم را میافتم درحالیکه چشمانم پر از اشک بود.

درآخر می‌خواهم بگویم :

بیژن نجدی ، من واقعا متاسفم که انقدر دیر با شما آشنا شده‌ام. شما توانسته‌اید خورشت کرفس را در هیبت شیشلیک عرضه کنید و این برای من بسان یک معجزه است.

 

برای خرید اینترنتی این کتاب، میتوانید اینجا را کلیک کنید.

بهترین دوره های آموزش هنر چه ویژگی هایی دارند؟

در این مدت خیلی تلاش کرده ام که با بیانی کلاس شاهین کلانتری را توصیف و یا از زحماتشان تشکر کنم.

راه حل را در همان کتابی که در گروه کلاسمان معرفی شد ، پیدا کرده ام.

«حرکت در مه»، نوشته «محمدحسن شهسواری.»

شاهین کلانتری ، دقیقا حرف شهسواری را گوش داده است. شهسواری معتقد است که «بهترین دوره های آموزش هنر و بهترین کتاب ها در این زمینه، آنهایی نیستند که راه های موفقیت، تکنیک ها و فنون را به ما می آموزند بلکه آنهایی هستند که هنرجو را سر ذوق میاورند تا هرچه زودتر به خلوت اش بگریزد و بنشیند به آفریدن.»

آقای شاهین کلانتری، تبریکات صمیمانه ی من را پذیرا باشید.دوره شما یکی از بهترین دوره ها بود،  نه به استناد استانداردهای من، بلکه آن زمان که توصیفات شهسواری را میخواندم، حس و حال والای بعد کلاستان برایم متجلی میشد.

(البته که با وجود همه تکنیک هایی که میگفتید، باز هم توصیفات شهسواری صادق بود. این خودش امتیاز جدایی دارد)

پس فکر میکنم باید زانو بزنید، شهسواری شمشیرش را در دست گرفته، بر روی شانه هایتان بگذارد و به خاطر این کلاس، مدالی دریافت کنید.

مبارکتان باشد.

یک مشاوره برای ازدواج میخواهید؟ اول کتاب «متعهد» را بخوانید.

آدم‌هایی که در اطراف من ازدواج نکرده‌اند به دو دسته تقسیم می‌شوند. دسته‌ی اول میخواهند ازدواج کنند و بهردلیلی این امر امکان پذیر نشده‌است. دسته‌ی دوم افرادی هستند که ازدواج را امری بدوی میدانند و اصلا به آن اعتقادی ندارند.

اینکه کتابی با موضوع ازدواج برای دسته‌ی دوم جذاب باشد، طوریکه آن را بارها به یکدیگر هدیه بدهند، یقینا قابل توجه است.

مگرنه واژه‌ی آشتی با ازدواج ، عکس حلقه روی کتاب و یا کاغذ‌های کاهی‌اش، یقینا مرا فریب میداد که این کتاب، از آن کتاب های بیمزه‌ی بازار ازدواج است.

من فقط میخواستم بدانم الیزابت(لیز) دوباره چه شاهکاری رو کرده است که این دوستان من مایل شده‌اند که این کتاب را بخوانند و در توصیف اش بگویند: «ازدواج را به طور حال بهم زن بیان نکرده است. »

و در راه این کنجکاوی یافتم که دوستانم عین حقیقت را گفته اند.

لیز صادقانه از خودش میگوید. از اینکه یکبار طلاق گرفته و از ازدواج واهمه دارد و برای از بین بردن این ترس، شروع به تحقیق میکند.

نکته‌ی قابل توجه این است که شما کتاب را با چه دید و منظری میخوانید. میخوانید که اطلاعات را عینا ببلعید؟ و یا نه با دید منتقدانه به قضیه نگاه میکنید؟ برای من همیشه وارد شدن به این کتاب‌ها همراه با دید نقادانه است و حرف‌هایشان را برای خودم به چالش کشیده و کیف میکنم.

ولی ناخوداگاه جواب بعضی سوالاتم را در تحقیقات‌ لیز پیدا کردم. سوالاتی که برای بسیاری بی‌اهمیت است، عموما میگویند بعدا متوجه میشوی یا در اولویتشان برای شناخت همسرشان نیست ولی همیشه ذهن مرا درگیر خود کرده، تا جایی که ترس‌های لیز را کاملا میفهمیدم :

اینکه چطور باید عاشق بمانیم؟

چرا مردم وفادار نمی‌مانند؟

چگونه حرمت‌ها را حفظ کنیم؟

چرا مادرها انقدر از خودگذشتی میکنند؟

اگر در زندگی گم شوم چه؟ چگونه دایره ی اولم را از دست ندهم؟

مرد یا زن در زندگی چه معاملاتی دارند؟

اگر انعطافم دیده نشد چه میشود؟

مداخله‌های خانواده تا چه اندازه مفید خواهد بود؟

و تفاوت عشق، دلباختگی و محبت همراه با ادب را میگوید و اینکه هرکدام چه ارمغان و نتیجه ای دارد.

در یک کلام به شما درس زندگی میدهد و تذکر میدهد که چقدر همه چیز را ساده فرض کرده ای.

برخی از این حرف‌ها را زیاد شنیده‌ایم ولی لیز یک قصه گوی حرفه‌ایست . میداند چگونه در جریان داستانِ خود و شوهرش همه این حرف ها را بزند که شما حس کتاب «گلبرگ زندگی» بهتان دست ندهد .

یاداوری این نکته خالی از لطف نیست که درک یک جهانبینی، لزوما به معنی موافقت کامل شما با آن نیست و من در برخی موارد با لیز موافق نبودم و این خود یکی از لذت های مطالعه است .

از حق نگذریم گاهی روند کتاب کسل کننده میشود. مانند بررسی تاریخ ازدواج در مسیحیت. ولی برای من که تمام مدت درحال مقایسه اسلام با مسیحیت بودم، فرح‌بخش بود چون مسیحیت شاید دو قرن از ثبات قوانین‌اش گذشته باشد ولی اسلام 14 قرن است که قوانین‌اش میدرخشد . و این امر باعث میشد که قربان صدقه‌ی رسول خاتم بروم و با خاطراتش کیف کنم.

این کتاب ارزش خواندن دارد.چه مجرد باشید، چه متاهل، چه عاشق و یا اصلا ازدواج برایتان مسخره باشد. حتی اگر شما درحد «گاتمن» باشید و صفت پیامبر ازدواج و طلاق را به دوش بکشید، باز هم خواندن این کتاب تجربه ی بینظیری است .

تجربه ی یک جهان بینی جدید و روان از یک مسئله ی بغرنج زندگی: ازدواج.

 

برای خرید اینترنتی این کتاب، میتوانید اینجا را کلیک کنید.

 

شکیبا، اسم دختر است یا پسر؟

– آقای خسروی؟

+ من خانم‌ام.

در اداره‌ی دولتی نشسته بودم. بلند شدم و به طرف باجه رفتم، کارم پیش رفت و باید دوباره صبر میکردم. دوباره صدایم زدند:

-آقای شکیبا؟؟

زمزمه کردم اسم‌ام شکیباست و من خانم‌ام.

دوباره مرا دیدند و باور کردند . با همه‌ی مدارک شناسایی من که دستشان بود ، هرسری اشتباهی صدایم میکردند. اخرین بار شنیدم که گفتند:

-خسروی بیاد.

خیال خودشان و مرا راحت کردند.

ولی این داستان همیشگی است و شروعش زمانی بود که با خانم های فامیل قصد ارومیه کردیم . وقتی بلیط‌ها به دستمان رسید متوجه شدیم که همه جا اسم من خورده است : اقای شکیبا خسروی

برایمان عجیب بود و گفتیم شاید برای آن‌ها عجیب‌تراست که یک عده خانم به تنهایی سفر کنند و فرض کرده‌اند که من مرد این جمعیت‌ام.

گذشت تا دانشجو شدیم. هر ترم من آماده بودم تا با عنوان آقای خسروی یا آقای شکیبا صدا زده شوم. به جای بله یا حاضر مجبور بودم بگویم: من خانم‌ام یا توضیح دهم که اسم‌ام شکیباست.

استاد‌ها جلسه ی اول اشتباه میکردند و بقیه جلسات هم به خنده و شوخی قضیه را پیش میبردند و میگفتند :

«اقای شکیبا» و مرا نگاه میکردند.

ولی سوال من این است:

«که چرا باید مادری که میخواهد پسرش صبور خوانده شود، به جای صابر، اسم شکیبا را به روی بچه‌اش بگذارد؟»

خلاصه، شما بدانید. شکیبا اسم دختر است.

عکس نوشت: عکس مربوط به همان سفر ارومیه است و شروع داستان من. تابستان 88

توصیه های پدرم برای زلزله ، فراتر از توصیه بود

خانه‌ی قبلی مادربزرگم – مامانمسی – خيلی قديمى بود.

ما دو سه سالی آنجا بوديم .  يكی از ويژگی های آن خانه‌ی پرخاطره، تابلوی بزرگى بود كه بر رویش نوشته بود : يا صاحب الزمان.

در آن سال‌ها، پدرم به ما گفته بودن وقت زلزله، زير این تابلو برویم. و واقعا هم سر يك زلزله ما فرار كرديم و پدرم را ديديم كه زير تابلو ایستاده اند.

وقتى به خانه ی جدید آمدیم، باز پدرم توصیه هایی کردن و گفتن تا ٧ ريشتر به خیابان نروید كه خطرش بيشتر است.

ما گوش نمی‌داديم، مانند توصيه قبلی.

تا هفته‌ى پيش که دوباره زلزله آمد.

زلزله آمد، اتفاقی كه هرشب فکر مرا به خود مشغول می‌کرد.

خوابیده بودم و می‌شمردم، زمزمه می‌کردم :الان تمام ميشود،

برادرم داد زد : “شكيبا زلزله اس.”

زمزمه میکردم :الان تمام ميشود.

مادرم داد زد:” بچه ها زلزله اس.”

زمزمه میکردم: الان تمام ميشود.

ولى ذهن‌ام به‌ طور کامل با زلزله همكاری ميكرد،

زلزله طول كشيد، ولی ذهن من هم ثانيه‌ها را كشدار‌تر ميكرد تا بتوانم تصميم بهترى بگيرم.

دوييدم تا به چهارچوب برسم. شروع كردم به صدا زدن امام زمان، به قاعده‌ی حرف پدرم كه هميشه زير نام امام زمان بایستین.

تمام نشد.

شروع كردم به خوندن سوره ی زلزال.

ولى من هيچ وقت اين سوره را تا اخر حفظ نكرده‌ام.

تمام شد:

نشستم،

قران را باز كردم، شروع كردم به حفظ كردن سوره.

حداقل بعد ٢٢ سال، باید ياد بگيرم که درست و حسابی زير تابلويی كه پدرم در بچگی برایم ترسيم كرد، بایستم.

 

عکس نوشت: دیوار همسایه ی خانه ی پدربزرگم است. شهمیرزاد- بهار 96.

بعد از همه‌ی تحقیق و مشورت‌ها،برای تصمیم‌گیری یک سکه کافی ست.

امروز یک جمله‌ی جالب خواندم.
«هنگام تردید در تصمیم، روش عملی شیر یا خط است. چون دقیقاً قبل از پایین آمدن سکه می‌فهمی که کدام را ترجیح می‌دهی:شیر یا خط!»
شعبانعلی به بهترین حالت ممکن حال دل مرا توصیف کرده است.
یاد کتاب هری پاتر می‌افتم. وقتی هری نگران این بود که در کدوم گروه می‌افتد. و آن کلاه عجیب سخنگو را به سرش گذاشت. بین گروه اسلیترین و گریفندور مانده بود ولی  هری در آخرین لحظه مطمئن بود که در کدام گروه می‌افتد و همان موقع تصمیمش را گرفت.
و یا نزدیک‌تر به ذهن اگر بخواهم بگویم، همان حکایت استخاره گرفتن است.
دایی همیشه برای من استخاره می‌گیرد. ولی وقتی پیامم ارسال شد، سریع نذر می‌کنم که خوب بیاید و اگر دوست نداشته باشم نذر می‌کنم که بد بیاید.
حتی اگر مایل باشم خوب بیاید و دایی بگوید:دایی جان خوب نیست، به‌طور مفصل با او دعوا می‌کنم که برو بابا الکی میگویی. یا حتی گاهی اولش مشخص می‌کنم: دایی من یک استخاره با پاسخ خیلی خوب می‌خواهم.
البته خیلی وقت است به این نتیجه رسیده‌ام که چقدر حاج آقای افتخار خوب می‌گفت که من در عمرم فقط ۵ بار استخاره کرده‌ام.
از این به بعد، رسیدن به این حس اطمینان را با شیر و خط امتحان می‌کنم. خدا و قران که بازیچه‌ی من نیست و نبوده. همان موقع که سکه بالا می‌رود و به خاطر جاذبه یا همان ۹.۸ لعنتی تغییر مسیر می‌دهد،همان موقع که می‌خواهم روی هوا بگیرمش،مطمئن می‌شوم که تصمیمم کدام است.
پی نوشت: مطمئنا بحث من سر شک های ساده است .

شما ایمیلی از جانب خدا دارید.

 

یکی از خصلت‌های بارز گوشی من این است که زیاد صدایی ندارد. یعنی اگر یک ملت خودشان را در تلگرام بکشند، بعید است من صدایشان را بشنوم. هیچ برنامه‌ای به مقام صدا ارتقا داده نشده و هیچ ایمیلی خبر رسیدن اش را در بوق و کرنا نمی‌کند. و شاید تعداد انگشت‌شماری پیامشان به روی صفحه‌ام می‌آید.

با این‌همه توصیف و تلاش برای ارام کردن گوشی‌ام از تشنج‌های بیجا، گاهی یک مرتبه ویبره می‌رود. نمی‌دانم برای چیست و امروز بازهم این حمله‌ی ناگهانی برایش رخ داد.

ولی کاملاً به‌جا بود. یک ایمیل آمده بود و خبر می‌داد که ۶ ساعت دیگر اعتبارم در سایت متمم تمام می‌شود. فقط ۶ ساعت.(سایت متمم سایتی است که یک عمر می‌خواهد برای بررسی و کشف و شهودش.)

ساعت ارسال ایمیل را نگاه کردم. ۵ ساعت گذشته بود. دقیق‌تر شدم متوجه شدم دیروز هم به من ایمیل زده و یادآوری کرده‌اند که فقط یک روز وقت دارید.

ایمیل زمان را نگه داشت و مرا به‌روزهایی برد که با دفتر روبه روی متمم می‌نشستم، درس می‌خواندم، قول و قرارهایی می‌گذاشتم و بعد هم طبق معمول ان شاالله گفته و «از فردا دوباره شروع می‌کنم» شروع میشد.

فردایی که اکنون به‌اندازه‌ی یک ساعت خلاصه‌شده است.

وقتی تمام ضربه را از حسرت خوردم  و کارش –تخریب روحیه‌ام – را به خوبی انجام داد یک لینک به چشمم آمد که نوشته بود می‌توانید با این لینک اعتبارتان را تمدید کنید.

در حقیقت آن لینک دستش را روی شانه‌ام گذاشت و دلداری‌ام می‌داد که اگر به درس‌ها نرسیده‌ای نگران نباش

اگر درست از این‌یک ماه استفاده نکرده‌ای بازهم می‌توانی هزینه کنی و بیایی و مطلب بخوانی.

ولی آیا زمانی که فرصت اصلی من تمام و ایمیل خدا ارسال شود، بازهم حسرت خواهم خورد و به دنبال لینک تمدید می‌گردم؟

یا سرخوشانه از زندگی انصراف می‌دهم؟

ایمیل خدا ۶ ساعت زودتر ارسال نمی‌شود.

شروط مهم زندگی

پرده‌ی اول:
مکان: درمانگاه
– خانم شما نمی خواین بینی تون رو عمل کنین؟؟
+ نه اقای دکتر
– ولی شما پلیپ دارین و این قوز دماغتون خیلی بده، اخه چرا نمی خواین، نفس نمی تونین بکشین، سینوس هاتون خیلی ملتهبه ، الان کسی که دماغش مشکل نداره و زیباست هم عمل میکنه، حالا شما که جای خود.
+ دوست ندارم، به نظرم دماغم خوبه.
[دکتر جوری نگاهش می‌کرد که انگار از سرزمین دیگری آمده بود]
پرده‌ی دوم:
مکان: کتابفروشی
– خانوم آگه از این مغازه‌ی روبرو، قهوه بخرین، بهتون ١٠٪؜ تخفیف میدیم.
+ اقا من قهوه دوست ندارم.
–  پس چیکار می‌کنید؟؟
+ چایی می‌خورم.
–  اخه مگه زندگی بدون قهوه میشه؟؟؟
پرده‌ی سوم:
مکان: منزل
– سلام، منزل اقای خسروی؟!
+ سلام بله بفرمایین.
– شما شکوفه خانم هستین؟؟
+ نه، من شکیباشونم.
[مادرش اگر بفهمد اینگونه پاسخ می‌دهد، سرش را از تنش جدا می‌کند].
گمان نمی بردم که سه شرط مهم زندگی
عمل بینی
و
قهوه
و
خوب حرف زدن پای تلفن
باشد.
می خواستم اعلام کنم که
اینجانب هیچ کدام را ندارم.