سبزه عید

تقدیم به سال 99 و همۀ سبزه‌های سبزنشدۀ امسال

امسال، می‌دانستیم کلاس‌ها آنلاین است. برنامه مدرسه مشخص بود. اول هر ماه یک بسته حاوی تمام فعالیت‌های همان ماه به خانه فرستاده می‌شد. منِ معلم هم باید می‌دانستم در یک ماه آتی چه کاری می‌خواهم انجام بدهم، برنامه می‌ریختم، وسایل آماده می‌کردم و بسته‌ام را تحویل می‌دادم. از ابتدای سال، تنها ایده‌ای که برای اسفند داشتم و دلم را راضی می‌کرد، سبز کردن سبزه بود. با بهار هم‌خوانی داشت، می‌توانستیم دنیای دانه‌ها را کشف کنیم، خوب ببینیم، خوب صبر کنیم. طرح درس را چیدم و تحقیقاتم را شروع کردم. با همۀ متخصصین سبز کردن سبزه صحبت کردم. یکی از اقوام آمد و شبی در منزلمان ماند تا هرچه فوت و فن است یادم بدهد. حتی رفتم عطاری و انقدر سوال کردم که حرف و راز مگویی از سبزه‌ها پیش عطار و دوستانش نگذاشتم.

اسفند شد، خوشحال و خندان سه بسته دانه فرستادم خانه. شروع کردیم. گفتم بسم الله بگویید، این را از خالۀ مادرم آموختم. می‌گفت به بچه‌ها بگو تا می‌توانند آیت الکرسی بخوانند و با ریختن دانه‌ها در آب، دعا کنند. دانه‌ها را خیس کردیم، کلی سوسک از بین قره‌ماش‌ها بیرون آمد، دانه‌ها را لای پارچه گذاشتیم و هر روز نگاهشان کردیم.

یک هفته آنقدر استرس کشیدم که نگو. سبزۀ من سبز نشد. دریغ از یک جوانه. در گروه‌های مختلف التماس دعا می‌گذاشتم. توروخدا دعا کنید سبزه‌ها سبز شوند. می‌ترسیدم سبزۀ بچه‌ها هم سبز نشود، گذشت تا رسیدم به روز کلاس. بچه‌ها با دانه‌های جوانه زده و چهره‌های خندان سر کلاس حاضر شدند.

تنها کسی که سبزه‌اش سبز نشده بود، من بودم. و یکی دو نفر دیگر که یادشان رفته بود به سبزه‌ها آب بدهند.

آنقدر مسئله بغرنج شد که خالۀ مادرم آمد و سبزه‌ام را برد که احیا کند، مادرم چند سری دیگر گندم خیس کرد. همه بسیج شده بودند برای سبزۀ من.

خلاصه، با همۀ تلاش‌ها گندم‌هایم روزی پرنده‌های پشت پنجره شد و سبزه‌ای در کار نبود؛

ولی این سبزه، برای من شبیه تمام کارهای سال 99 بود. از پارسال اسفند، گویی گندم خیس می‌کردم و سبز نمی‌شد. از برگزار نشدن عروسی برادرم، تا تعطیل شدن مدارس، عقب افتادن کنکور، از دعا برای اقوام و فامیل و دوست، تا خاموش شدن چراغ بعضی خانه‌ها، مغازه‌ها، روضه‌ها و سفرها و ….

همۀ ما برای سال 99 گندم خیس کرده بودیم. چه انتظارها داشتیم و چه برنامه‌ها، اما هر بار به یک مدل، گندممان سبز نشد. مدام پارچۀ نخی را کنار می‌زدیم، به التماس یک جوانه، اما هر بار یا یک موج شدید می آمد یا یک جهش جدیدی از کرونا.

دلم می‌خواست آخرین روز کلاس به بچه ها بگویم، دیدید سبزۀ من سبز نشد؟ من که معلمم، تحقیق کرده بودم، برنامه ریختم، دیگر خودم را متخصص سبزه می‌دانستم، اما نشد،

کل زندگی همین است عزیزکانم. این یک سال هم نمونۀ خیلی کوچکش.

به آن‌ها که نمی‌توان این حرف ها را زد، زود است، کوچک‌اند.

اما برای من، سبزۀ سبز نشده ام، دوست‌داشتنی‌ترین طرح درس سالم شد.

عیدتان مبارک، سالتان پربرکت، صبرتان برای سبز شدن یا نشدن سبزه‌هایتان بیش از همیشه.

4+

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *