دختر ایل

تبریک، پیشکش

پس از چهارده سال ازدواج و هفت دخترپی‌درپی، اکنون نوبت به فرزند هشتم رسیده بود.

نام نخستین دخترش گلنار بود. فقط این نام را خود برگزیده بود. اسامی دختران دیگر همه اضطراری و اجباری و همه به امید جلوگیری از تولد مولود دختر انتخاب شده بود: گل‌بس، ماه‌بس، قزبس، کفایت و کافی.

خانوادۀ بزرگ صفدر و زلیخا عضو یک تیرۀ کوچک کوه‌نشین جنگلی از ایل بزرگی بودند. ایل پسر می‌خواست. در ایل تنها پسر بود که می‌توانست اجاق خانه را روشن کند. اجاق پدران دختردار را کور و خاموش می‌پنداشتند و به حال زار مادران دخترزا غم و غصه می‌خوردند.

ایل با آن همه مادر رشید، دختر را حقیر می‌شمرد. ایل با آن همه زن سرافراز، چنان زنانی که هنگام شکست مردان خود، از بیم اسارت به دست دشمن، گیسو به هم می‌بافتند و از قلعه‌های مرتفع خود را به زمین می‌انداختند، دختر را ارث نمی‌داد. جهیز و مهریه نمی‌داد، او را بر سفرۀ مرد نمی‌نشاند. دختر را به مدرسه‌ها که تازه باز شده بودند، نمی‌فرستاد. خواهر را با برادر برابر نمی‌دانست. بابت بهای دختر شیربها می‌گرفت. او را گویی می‌فروخت و گاه چنان گران می‌فروخت که دختر و همسرش را به خاک سیاه می‌نشاند.

بخشی از داستان «آل»، به قلم «محمد بهمن‌بیگی»، از کتاب بخارای من، ایل‌ من.

اتفاقی این داستان را امروز خواندم. با خواندنش، مثل یخ وا رفتم. تمام تبریکاتی که این چند روز به دستم رسیده بود، مثل شن و ماسه‌های بیابان از بین دستانم سر خوردند و رفتند. اگر هم بگویید که این حرف‌ها برای گذشته است، باور نمی‌کنم.

این داستان را کنار حرف‌های پیامبر اسلام، رحمت‌للعالمین گذاشتم که فرمودند: «رحمت خدا بر پدری که دارای دخترانی است. دختران دارای برکت و دوست داشتنی‌اند و بازماندگان شایسته‌اند. هرکه دختر داشته باشد، خداوند در پی یاری، کمک، برکت و آمرزش اوست.»

این‌ چند سطر، فقط بخشی از توصیه‌هایشان است. نه تنها توصیه می‌کردند بلکه سوره کوثر برای دخترشان نازل شد. نه تنها سوره نازل شد بلکه عمل و سیرۀ ایشان آموزگار مردم بوده و هست.

اما رسم دخترکُشی چگونه به خورد بنی‌آدم رفته است که بازهم گوش کسی بدهکار نبوده و نیست؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *