کتاب سمفونی مردگان

کتابی که هر پدر و مادری باید بخوانند

در اطرافتان چند خانواده دیده‌اید که از هم پاشیده است؟

چند خانواده دیده‌اید که در آن خواهر و برادرها روابط خوبی ندارند و با فوت شدن پدر و مادر خانواده، نطفۀ دعوا و آشوب بسته می‌شود؟ شبیه آتشی که زیر خاکستر مانده و منتظر یک فوت است که سر از زیر بیرون بیاورد. اما در بیشتر مواقع ظاهر قضیه برایمان آشکار است. فقط دیده‌ایم که خانواده‌ای نابود شده است، اما از اینکه در ورای این داستان چه گذشته است، چیزی نمی‌دانیم. سمفونی مردگان ماجرای مَگوی یکی از این دعواهاست.

جریان یک خانوادۀ مذهبی-سنتی که روش تربیتی آن‌ها بیشتر شبیه چکشی بود که هرکه شبیه پدر نبود را نابود می‌کرد. اما همین چکش، حتی به فرزندی که جاپای پدر گذاشته بود امان نداد. گویی چکش وظیفه داشت که هم خود و هم دیگران را از بین ببرد. شاید بتوان گفت پدر خانواده در یک باتلاق تربیتی افتاده بود، و سعی می‌کرد‌ خودش و خانواده‌اش را نجات دهد، اما هرچه بیشتر دست و پا می‌زد، بیشتر فرو می‌رفت.

مادر خانواده چه می‌کرد؟ نمی‌توان گفت بدتر از پدر ولی تا همان حد رفتارش نادرست بود. انگار می‌دانست پدر چه آسیبی به خانواده می‌زند و می‌خواست طرف دیگر را حفظ کند، ولی در این کشاکش، شکاف خانواده عمیق و عمیق‌تر می‌شد.

خانواده‌ای با 4 فرزند متفاوت. دوقلویی که استعدادی در ادبیات داشتند، و یک فرزند که اورهان نام داشت به پدر رفته بود. فرزند اول هم جور دیگری متفاوت بود. هوش بقیۀ را نداشت ولی آنقدر درک نشد که در خیال‌پردازی‌هایش خودش را از بین برد. شاید اگر کسی خودش را به جای یوسف می‌گذاشت و دنیا را از دید او می‌دید، هیچ وقت خودش را از بلندی پرت نمی‌کرد اما درک شدن واژۀ غریبه‌ای در این خانواده بود.

پدر همۀ این چهار گوهر را که هر کدام به یک رنگی بودند و برای تراش خوردن، روش خودشان را می‌طلبیدند، با یک ابزار تراش داد. نمی‌توانست بفهمد که آیدین اهل شعر و ادب است و راهش با راه پدر که آجیل‌فروشی است، فرق می‌کند. با یک خط‌کش همه چیز را اندازه می‌گرفت. اما هرچه می‌کرد آیدین در این اندازه‌گیری قرار نمی‌گرفت. این شد که آخر راه حل را در آتش زدن آیدین دید. او را سوزاند؟ خیر.

بدتر از سوزاندن آیدین. او را تدریجی از بین برد اما گمان می‌کرد در راه اصلاح پسرش قدم برمی‌دارد. اتاقش، کتاب‌هاش و شعرهایش را سوزاند و آیدین را به سمت نابودی سوق داد.

خط کشی که پدر گرفته بود تا آیدین را با آن اندازه بگیرد، از دوستش به او رسیده بود. گویی تمام بدبختی‌ها زیر سر همین دوست خیرخواه پدر بود. نه بزرگتری در خانواده‌ بود و نه عقل و شورای چند نفری. تصمیم‌گیرنده پدر بود که از همۀ دنیا و خانواده‌ششااش بُریده بود و ملاک تصمیم‌هایش، دوستی بود که با نیت خیر تیشه بر ریشۀ خانوادۀ پدر می‌زد.

تا 50 صفحۀ اول به سختی کتاب را می‌خواندم. نمی‌شد خواند. سیاه بود. آنقدر با راوی و زمان بازی می‌کرد که تقریبا چیزی نمی‌شد فهمید. راوی کیست؟ داستان چه زمانی پیش‌ می‌رود؟ آیا این اتفاق قبلا افتاده یا اکنون؟ چه کسی زنده است و چه کسی مرده؟

با مدل نگارش و نحوۀ چیدمان عباس معروفی فهمیدن داستان تا انتهای بخش اول کمی دشوار است. کم کم شبیه جورچین داستان را پیش می‌برد. و نباید به سادگی از کلمات و عبارات داستان گذشت. هر کلمه و عبارت که در داستان نوشته شده شبیه یک دمل چرکینی است که کم‌کم به آن نیشتر می‌زند تا شما چرک پشت آن را ببینید.

کتاب دو زمان دارد. یک زمان کلی که 40 سال زندگی برادرها را نشان می‌دهد و یک زمان که بخش اول و آخر کتاب را دربرمی‌گیرد. بخش اول و آخر در یک شبانه‌روز اتفاق می‌افتد و به داستان فرم دایره‌ای می‌دهد. یک شبانه‌روز کشدار. از آن شب‌هایی که به جان کندن صبح می‌شود و در آخر باید این عبارت را از سیمین بهبهانی وام بگیرم که «و سرانجام همۀ حرص‌ها و همۀ سوداها در بیابانی پربرف و بی‌نشانه و بی‌راه گسترده می‌شود و اورهان را چون گوی سرگردانی تا کنار «شورآبی» می‌کشد. شورابی که حلال همۀ نمک‌ها و به تعبیری حلال همۀ سوداهاست. همانطور که یک دستگاه موسیقی با نت اصلی یا شاهد فرازهای اولین را آغاز می‌کند فرازهای آخرین این سمفونی هم با همان نت آغازین پایان می‌پذیرد. مرگ در شورابی که خود مرده است و هیچ نمی‌رویاند اما لجن‌های آن حیات می‌بخشد و درمان می‌کند.»

هر بخش کتاب در ادبیات عباس معروفی، «موومان» نام دارد. هر موومان را از نظر یک راوی می‌بینید. حتی بازهم در فصل‌ها زاویۀ دید تغییر می‌کند. گاهی از زبان شخصیت‌ها داستان را می‌شنوید، گاهی از زبان دانای کل و گاهی هم باید با جریان سیال ذهن پیش بروید.

حتی در فصلی از کتاب، یکی از شخصیت‌ها از دنیای دیگری برایتان حرف می‌زند و همین باعث می‌شود شبیه یک مرغ پرکنده کل فصل را به سرعت بخوانید و دنبال شخصیت از دست رفته بگردید و آخر او را زیر خاک بیابید.

شاهکار دیگر عباس معروفی موومان چهارم است. اگر بخواهم بهتر توضیح دهم باید بگویم معروفی به معنای واقعی کلمه، حرف نمی‌زند بلکه نشانتان می‌دهد. بخش 4 نشان داد چه بلایی سر آیدین آمد و چنان آن را پرداخت که بعد از خواندنش سردرد گرفتم. اما به همین بسنده نمی‌کند و باید صبور باشید و فصل آخر را بخوانید تا پی ببرید در فصل چهار چه گذشته است.

جنبۀ دیگر این کتاب، به زعم من نپرداختن به آیداست. نپرداختن به دختر خانواده یا همان سکوت و تسلیم مشیت الهی شدن دربارۀ او، در نگاه اول کمی عجیب است. شاید تصور کنید نویسنده، آیدا را از قلم انداخته است. ولی وقتی کمی داستان را مزه مزه کنید و آن را با دنیای بیرون ارتباط دهید، خواهید دید که «از قلم افتادن دخترها» همان روشی است که خانواده‌های ایرانی در قبال دختران این سرزمین پیش می‌گیرند. «چه شد و چرا؟» معنایی ندارد. پنداری توضیح جریان هم همانقدر شرم‌آور است که وجود دختر. و باید آنچه اتفاق افتاده و مَگوست، در همان پستویی که دختر زیسته، دفن شود. من معتقدم اگر معروفی بیش از اینکه به سایه‌ای پرداخته به آیدا می‌پرداخت، این تکه از داستانش را خراب می‌کرد.

و اما بگذارید به فارسی بودن این شاهکار بپردازیم. این حقیقت که رمانی در این سطح، اثر یک نویسندۀ ایرانی است، ابتدا باعث افتخار و قنج رفتن دلمان می‌شود. ولی همین نکته باعث شده تا تاثیرگذاری «سمفونی مردگان» چندین برابر شود. اگر این کتاب به زبان دیگری بود، از فیلتر ترجمه عبور می‌کرد. هرچقدر هم ما به دنبال مترجم خوب بگردیم باز هم نمی‌توانیم فرهنگ حذف شده همراه کتاب را بیابیم.

بگذارید مثالی بزنم، یک رکن اساسی داستان‌های روس، سرماست. اما هیچگاه منِ غیرروس، سرمای جانفرسای آن کشور را درک نخواهم کرد.

اما سمفونی مردگان قرابت زیادی با زندگی‌هایمان دارد. با همین فرهنگ خودمان و در گذشتۀ نزدیک اتفاق افتاده است. گذشتۀ دوری را نمی‌کاویم، زمان پدربزرگ‌هایمان است. به همین علت است که برجانمان می‌نشیند.

در آخر باید بپرسیم: «این کتاب را تمام کردیم و از هر نقطه به آن نگاه کردیم، چه شد؟»

بنظر من، ارتباط دادن داستان با دنیای خودمان و گره زدن آن با تجربه‌هایمان، جایی است که یک داستان به ارزش واقعی خودش خواهد رسید.

وقتی بخواهی بفهمی در ادامۀ راه چه اتفاقی می‌افتد و چه می‌شود، ناخودآگاه به خودت می‌آیی و می‌بینی هنوز هم آیدا و آیدین‌های زیادی دور و برمان است. و دقیقا آیدا و آیدین در داستان معروفی، بچه‌دار شدند. گویی می‌خواست بگوید تا بوده چنین بوده و این نسلِ استعدادهای غریب‌افتاده در بین خانواده‌های متفاوت ادامه خواهد داشت. آیا شما شبیه اورهان و پدر می‌شوی یا شبیه استاد آیدین، درکشان خواهی کرد؟

می‌دانید من فکر می‌کنم اشتباه ما اینجاست که «درک کردن» را معادل «موافق بودن» می‌دانیم.

ما می‌توانیم با کسی موافق نباشیم ولی تلاش کنیم تا دنیا را از زاویۀ دید او ببینیم. اگر چنین زحمتی بکشیم مطمئنا کم‌ترین اَجرمان حفظ رابطه خواهد بود.  

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *