تاریخ بی تاریخ

مُد جدید: اظهار نظر دربارۀ همۀ امور

«تاریخ بخوانید که تاریخ تکرار می‌شود»

کدام یک از ماست که این حرف را نشنیده باشد؟ یا کدام یکی می‌تواند ادعا کند که این حرف را تجربه نکرده است؟

فکر می‌کردیم روزی برسد که دوران طاعون و وبا دوباره برگردد؟ چند نفرمان ناخودآگاه سراغ کتاب «طاعون» اثر «آلبر کامو» رفتیم و خواندیم‌اش که ببینیم مردم چگونه با طاعون برخورد کردند؟

تاریخ بخش‌های مختلفی دارد، بیشتر از هر چیزی در تاریخ، سرگذشت آدم‌ها و انتخاب‌هایشان برایم جالب است. چند روز پیش به بهانۀ ماه‌رمضان، تاریخِ پشت آیه‌های قرآن را می‌خواندم که رسیدم به سرگذشت شخصی به نام «ابوجهل».

ابوجهل از ثروثمندان مکه بود. تلاش می‌کرد ریاست مکه را به دست بگیرد. پیامبر که مبعوث شدند، ابوجهل تا توانست با ایشان دشمنی کرد. حق را می‌دانست. خودش گفته بود محمد دروغ نمی‌گوید، حرف‌هایش درست است اما قبول نمی‌کرد.

و این قبول نکردن تا لحظۀ مرگ با او بود. او در جنگ بدر کشته شد. جنگی که از ابتدا تا انتها معجزه است. سپاه 950 نفرۀ کفار مکه در مقابل سپاه 305 نفرۀ مسلمانان تنها یک وجه از معجزۀ بدر است. نه تنها سپاه ابوسفیان سه برابر بود بلکه از آنطرف مسلمانان با هفت استر، دو اسب و شش زره و هفت شمشیر به میدان آمده بودند و پیروز برگشتند.

و در تاریخ ذکر شده است که سپاهی از ملائکه به کمک سپاه مسلمانان آمد تا آن‌ها پیروز شدند.

ابوجهل در آخرین لحظات جنگ، وقتی زخمی شده بود و آخرین نفس‌هایش را می‌کشید، از ابن‌مسعود پرسید: آن ضرباتی که از هوا می‌آمد و ما کسی را نمیدیدیم چه بود؟

ابن مسعود پاسخ داد: ملائک بودند.

اینجا نقطۀ عجیبی است. اگر شما بودید و می‌فهمیدید با کسی می‌جنگید که فرشته‌ها به کمکش آمدند چه می‌کردید؟

پیش خودمان می‌گوییم خب دیگر یک آدم باید چه کار کند که به او ایمان بیاورند؟ فرشته از آسمان آورد و در چنین وضعی پیروز شد، اما ابوجهل انگار تاب این حرف را هم نداشت، آخرین جمله‌اش این است:

«ملائک بودند که ما را مغلوب ساختند نه شما.»

این جمله با اختلاف لج‌درارترین عبارتی است که در این سال‌ها خوانده‌ام. می‌دانست رسول خدا دروغ نمی‌گوید، می‌دانست برای کمک به او از آسمان فرشته آمده، اما بازهم تاب پذیرش حق را نداشت.

خواندن این داستان برای من همزمان بود با واکنش یکی از سلبریتی‌هایی که در اینستاگرام به مقدسات یکی مثل من بی‌احترامی کرده بود.

نمی‌دانم چرا «احترام به عقاید دیگران» همه جا واجب است جز اسلام. هرکسی هرچه دلش می‌خواهد می‌گوید.

افرادی هم با این خانم صحبت کردند اما هرچه گفتند، او پاسخ داده که «اطلاعات درستِ آنموقع در دسترس نیست یا تاریخ درستی ثبت نشده است، اصلا این حرف‌هایتان از کجا معلوم درست باشد؟»

نکتۀ اول این‌که قبول نداشتن تاریخ مثل این است که بگوییم خودمان را قبول نداریم. چون بهرحال ما هم جزیی از تاریخ هستیم.

و در نکتۀ دوم می‌توان گفت، مشکل اینجاست که ما در همۀ حوزه‌ها منبع و اصل را می‌خواهیم ولی تا می‌رسد به دین، فکر می‌کنیم اطلاعاتِ دینی یا نادرست است یا تاریخِ ثبت شده‌اش ناقص. و با خواندن دو مطلب در اینستاگرام و شنیدن حرف دو برنامۀ تلویزیونی، عالمِ دهر شده‌‌ایم.م.  

این حرف‌ها بی‌سوادی گوینده را نشان می‌دهد. در همین تاریخ جنگ بدر که نمونه آوردم حتی تعداد اسبان و شمشیرها را ثبت کرده‌اند.

پس اگر ما در مسئله‌ای ابهام داریم دلیل بر مبهم بودن خود مسئله نیست.

اما این داستان تازگی ندارد. می‌خواهم بگویم کسی بود که فرشته‌ها را هم دید، می‌دانست پیامبر دروغ نمی‌گوید. ولی بازهم در آخرین لحظۀ مرگ‌اش قبول نکرد و مرد. تعداد این دسته از افراد هم کم نبوده و نیست.

و اما نکتۀ سوم کمی امیدوارکننده است، شاید اکنون بهترین فرصت باشد که دعا کنیم و خودمان را «حق‌پذیر» تربیت کنیم.

اگر حق‌پذیر نیستیم و دنبال تاریخ و منبع صحیح نمی‌رویم حداقل به عقاید دیگران بی‌احترامی نکنیم حتی اگر در ظاهر برایمان عجیب و باورنکردنی باشد.

در آخر این نوشته می‌خواهد بگوید اسلام، با آنچه بسیاری از مسلمان‌ها نشانتان می‌دهند یکسان نیست. اسلام را از قرآن و معلمش، ائمه بخواهیم.

2+

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *