گشایش بعد از سختی

ارباب و بنده تولستوی تا ارباب و بندۀ امروز

نیکیتا بندۀ واسیلی آندره‌ایچ بود. آندره‌ایچ سر نیکیتا کلاه می‌گذاشت. و اکنون هر دو در برف مهیبی گیر افتاده‌اند و مجبورند شب را در دره‌ای بگذرانند. اینجا بخشی از افکار نیکیتا را می‌خوانیم:

«یکی از پاهای نیکیتا، همان که در چکمۀ تخت‌پاره بود کرخت شده بود و انگشت شستش بی حس شده بود و از این گذشته تمام بدنش سردتر و سردتر میشد. فکر می‌کرد ممکن است و حتی احتمال زیاد دارد که همان شب بمیرد. اما این فکر چندان برایش ناگوار نبود و وحشتی هم از آن نکرد. فکر مرگ برایش ناگوار نبود زیرا در زندگی هرگز روی خوشی و آسودگی ندیده و به عکس پیوسته در خدمت این و آن گذرانده و نفس راحتی نکشیده بود. و از این جور زندگی داشت خسته می‌شد.

از فکر مردن وحشتی نمی‌کرد زیرا علاوه بر ارباب‌هایی نظیر واسیلی آندره‌ایچ که او خدمتش را می‌کرد پیوسته خود را زیر دست ارباب دیگری احساس می‌کرد. همان اربابی که او را به این دنیا فرستاده بود و می‌دانست بعد از مرگ فریبش نمی‌داد و آزارش نمی‌کرد. البته چندان خوش نداشت که از زندگی آشنا و مانوس خود وانَبُرد. اما چاره چه بود؟ به زندگی بعدی هم عاقبت عادت می‌کرد.

ترس در دلش افتاد، به خدا پناه برد و گفت: «خدای بزرگ، خدای آسمانی» و یقین به این که تنها نیست و کسی فریادش را می‌شنود و تنهایش تنهایش نمی‌گذارد آرامَش ساخت.»

  • از داستان ارباب و بنده، نوشتۀ لیوتولستوی

برای من خواندن این داستان در این وضعیت، خیلی دلچسب بود. یادم افتاد که مصیبت‌ برای آدم نه از امروز شروع شده و نه به ما تمام می‌شود. ولی در همۀ دوران، و در همۀ لحظات سخت، اربابی هست که فریبمان نمی‌دهد.

در این روزها، حرف‌های نیکیتا دائم برای من تکرار می‌شود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *