تصویر کمد نارنیا

برای من کمد نارنیا کادو بیاورید

دوم مهر است و باید به کلاس فلسفه برای کودکان بروم.

دانش آموزان را تا حدودی می‌شناسم. 5 جلسه در تابستان سر کلاسشان رفته‌ام. خلقیات بعضی از آن‌ها دستم آمده اما هنوز برای برخی از آن‌ها راهکار کارآمدی به ذهنم نرسیده.

دوم مهر است و مدرسه هنوز نظم خوبی ندارد. جای دفتر را عوض کرده‌اند. صدای زنگ به دفتر ما نمی‌رسد. لحظۀ آخر متوجه می‌شویم مدل کلاس‌ها با آنچه ما برایش برنامه ریخته‌ایم متفاوت است. کلاس هشتم باید نصف و به دو کلاس تقسیم شود اما معلوم نیست نصفۀ دوم کلاس کجا باید برود. همکارم مرا سر کلاس 20 نفری می‌فرستد و می‌گوید: شروع کن تا من کلاس دیگری پیدا کنم.

به خودم نگاه می‌کنم. بند کفشم باز شده، وضعم آشفته است. پشت در کلاس میایستم. از معلم آشفته متنفرم. بند کفشم را می بندم. روسری‌ام را صاف می‌کنم و تمام آشفتگی و اضطرابم را پشت در می‌گذارم. وارد کلاس می‌شوم. نه با قدم‌های معمولی، انگار روی ابرها راه می‌روم. بلند می‌گویم سلام. پشت میز میایستم. همه بلند می‌شوند. می‌گویم بفرمایید و به تک تک 40 عدد چشمی که به من خیره شده است، نگاه می‌کنم.

-اینطوری کلاس داشتن خیلی سخته ها.

بچه ها می‌خندند. مهر را تبریک می‌گویم و بعد شروع می‌کنم به توضیح شرایطی که پیش آمده. دانش‌آموزان را تقسیم می‌کنیم و وارد کلاس خودم می‌شوم. با همان صندلی‌های گرد شده و چند نفری که قرار است صمیمانه بحث و گفتگو کنیم.

دوم مهر است و چشم‌های دختران خواب آلود. زنگ بعد نهار است. همه خسته شده‌اند. اگر تابستان بود اکنون بعد نهار خوابیده بودند.

اول کلاس بازی می‌کنیم. بازی کمی به وجدشان آورده. این بازی را دوبار در کارگاه‌های مختلف دیده بودم، کارگاه تربیت سالم و تئوری انتخاب. دو گروه در دو دایره روبروی هم می‌ایستند و از هم سوال می‌پرسند.

  • بهترین کتابی که خوانده‌ای – اگر بخواهی به سفر بروی کجا می‌روی – اگر بخواهی یک کادو بگیری چه چیزی را انتخاب می‌کنی – …

بین دانش آموزها می‌چرخیدم تا جواب‌ها را بشنوم. شبیه دکتر صاحبی. همه جواب‌ها از یک جنس بود. خشک و اتو کشیده. یکدفعه شنیدم یکی از دختران در جواب این سوال که چه چیزی می‌خواهی کادو بگیری گفت: «کلیدی که بتوانم با آن به همه جا بروم.»

جواب را پیش خودم نگه داشتم. به سراغ تمرین می‌رویم. تمرینِ «کدام جفت‌ها می‌توانند باهم دوست باشند؟»

این تمرین را هر سال حل می‌کنیم و برایتان از آن گفته‌ام. یکی از موارد آن این است: آیا بستنی و شکلات روی آن می‌توانند باهم دوست شوند؟

دوم مهر است و هنوز کلاسم کسل است. بازار اخم‌ها و شوخی‌هایم کساد است. به این مورد «بستنی و شکلات» که رسیدیم به همه گفتم صبر کنید.

انواع مدل‌های تفکر را توضیح می‌دهم و می‌گویم:

-یک مدل از فکرهای ما، تفکر خلاق است. همۀ شما دوست داشتید چه هدیه‌ای بگیرید؟ روسری، لوازم التحریر، وسایل فانتزی… اما یکی از شما دوست داشت یک کلید بگیرد که با آن به همه جا برود.

چشم‌های بچه‌ها برق می‌زند.

-اگر بخواهید به یک سفر بروید، کجا می‌روید؟

می‌دانستم اکثرا هری‌پاتر را در تابستان خوانده‌اند.

به آن‌ها گفتم من دلم می‌خواهد به هاگوارتز بروم.  

یکی مشتاقانه گفت: خانم هاگوارتز واقعا روی زمین وجود دارد.

جواب می‌دهم: هاگوارتزی که پله هایش تکان می‌خورد و آدم‌هایش در قاب عکس‌ها به دیدن هم می‌روند هم وجود دارد؟

کم کم دانش‌آموزانِ کلاسِ کسلِ بعدازظهر، روی صندلی‌ها جابجا می‌شوند. کلکم گرفته است. جلوتر می‌روم.

-اصلا من دلم می‌خواهد کادو یک کمد نارنیا بگیرم. فکر کنید هرکدام در اتاقمان یک کمد نارنیا داشته باشیم که بتوانیم وارد آن شویم و به دنیای دیگری برویم.

خواب از سرشان پریده، حالشان جا آمده و دست مرا گرفته‌اند و با خلاقیتشان کیف کرده‌اند. شروع می‌کنند به جواب دادن و صحبت. حالا خودشان دلشان می‌خواهد حرف بزنند. زوری در کار نیست. وقت برگشتن است.

-الان با همین خلاقیتتان به من بگویید بستنی و شکلات روی آن می‌توانند دوست باشند؟

جواب‌ها خارق‌العاده شد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *