سائل ماه رمضان

روزی مردی پیش پیامبر می آید و میگوید مرا به یاد داری؟

داستان  این مرد به سالها پیش برمیگشت، زمانی که پیامبر به شهری برای تبلیغ رفتند و مردمان شهر ایشان را راندند. بیرون شهر، این مرد به پیامبر محلی برای استراحت داد.

حالا بعد از گذشت سال‌ها آمده بود و به حضرت رسول می‌گفت که باید جبران کند.

پیامبر به او گفتند هرچه می‌خواهی بگو.

مرد گفت: 100 گوسفند سرخ مو با چوپان می‌خواهم.

پیامبر هم دستور دادند صد گوسفند سرخ مو حاضر کردند و به مرد دادند و رفت.

وقتی مرد رفت، پیامبر گفتند: «چقدر همت این مرد کم بود. من، پیامبرخدا به او گفتم هرچه می‌خواهد بگوید و او از من فقط 100 گوسفند سرخ مو خواست.»

این داستان را اوایل ماه رمضان شنیدم، اما گوسفندان مرد اعرابی، هر شب این ماه به دنبال من راه می‌افتادند. زیرا خوانده بودم که هرشب ماه مبارک، خدا ندا می‌دهد:

آیا سائلی هست که من(خدا) درخواستش را برآورده کنم؟

و من هرشب میماندم که چه سائلی باشم. سائلی که گوسفند سرخ مو می‌خواهد؟ سی شب خدا ندا داد و سی شب از خودم پرسیدم خواستۀ من، در برابر این سوال بزرگ چیست؟

می‌دانید بحث من خواسته های کوچک نیست، خودشان گفته‌اند که خواسته‌های کوچکتان را به خاطر کوچکی‌اش رها نکنید که صاحب خواسته‌های کوچک، همان صاحب خواسته‌های بزرگ است.

منظورم از همتم است. آنچه من واقعا می‌خواهم، قدر مرا، ارزش مرا می‌سازد.

و امشب، آخرین شبی بود که این سوال تکرار می‌شد اما امیدوارم پژواک این سوال تا سال بعد در زندگی من زنده بماند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *