آرزومحوری تا تلاش‌محوری

در سیستم فکری من، از کوچکی، معجزه نقش مهمی داشت. نمیدانم چرا، ولی همیشه منتظر یک رویداد مهم بودم که بعد آن به آرزوهایم برسم.

تا  در یک سنی، از این نظر بالغ شدم، و فهمیدم سنت دنیا به معجزه نیست، من تا توان دارم باید تلاش کنم، و بعد هم توکل.

وقتی مباحث عدل الهی را خواندم، این مدل تفکر در ذهنم خیلی بیشتر پررنگ شد.

فهمیدم در گذشته تا حدی جبری فکر می‌کردم ولی بیشتر از چیزی که تصور کنم در زندگی مختارم.

رسیدن به این درک در وجود من، نیاز به زمان داشت و باید مسیر خودش را طی می‌کرد، ولی گاهی فکر می‌کنم شاید اگر زودتر به این نتیجه می‌رسیدم که چقدر در زندگی نقش سازندگی‌ام زیاد است، خیلی سریع‌تر رویه‌ام عوض می‌شد.

در پیش‌‌دبستان، به این نکته خیلی دقت می‌کنم، که آیا بچه‌ها تلاش‌محور بزرگ می‌شوند یا مثل من معجزه‌محور؟

قطعا معجزه به تنهایی بد نیست، آنچه باعث بدی‌اش می‌شود، محوریت‌اش است.

تا کمک کلاس لگو شدم. هر جلسه داستانی مطرح می‌شود و در آن داستان بچه‌ها به یک چالشی می‌رسند که باید آن را حل کنند. این جلسه، بحث فرشتۀ آرزو شد.

بچه‌ها چشم‌هایشان‌ رو بستند، و تصور کردند فرشتۀ آرزو در این نزدیکی‌هاست و باید آرزویشان رو برآورده کند.

بچه‌ها زیر صندلی دنبال او گشتند، و باور کردند.

بعد این نمایش، قرار شد آرزویشان را نقاشی کنند، و

آرزویشان را با تیکه‌های لگو بسازند.

پیش خودم فکر کردم، رسیدن به این بینش که من تلاش‌محورم، باید از همین سن باشد.

وقتی دنبال فرشتۀ ارزو می‌گردم و پیدایش نمی‌کنم، ولی همان‌موقع خودم آرزویم را می‌سازم.

و ناخودآگاه

می‌فهمم که فرشتۀ آرزو، کسی جز خودم نیست.

عکس‌نوشت: وقتی از صاحب نقاشی پرسیدم آرزویت چیست؟ گفت دو دوست صمیمی داشته باشم و …

3 دیدگاه برای «آرزومحوری تا تلاش‌محوری»

  1. کنار هم قدم می زدیم دستم به دستش نمی رسید . کمی خم می شد تا دستم را بگیرد . خدا خدا می کردم دستم به دستش برسد . دوست داشتم معجره ای بشود قدم کمی بلند تر بشود تا او دستم را بگیرد . ناگهان معجزه اتفاق افتاد . روی پاهایم بلند شدم . دستم به دستش رسید .

    بزرگترین معجزه ها شاید زمانی باشد که بتوانیم بپذیریم معجزه گر خودمانیم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *