داستان، دریاچهٔ پر از ماهی

دوران راهنمایی بودم که هری پاتر خواندن بینمان مد شده بود. همه هری‌پاتر می‌خواندیم و سعی می‌کردیم خودمان را جای شخصیت‌های داستان تصور کنیم. با مشکلاتشان همراه می‌شدیم، روزها و شب‌ها بیدار می‌ماندیم که داستان را تمام کنیم و ببینیم به کجا می‌رسیم. همه در آرزوی هاگوارتز بودیم و دلمان می‌خواست پروفسور سریوس استادمان باشد.

همۀ این‌ها از ویژگی‌های یک کتاب قوی است. کتابی که برای آدم چالش برانگیز باشد، همان‌قدر می‌تواند مفید واقع شود. شاید پیدا کردن خودمان در میان داستان یکی از لذت بخش‌ترین هدیه‌هایی است که کتاب به ما می‌دهد.

در فلسفه برای کودکان از همین فن داستان استفاده می‌شود. شروع کلاس داستان می‌خوانیم ولی نه هر داستانی. داستان باید برای کودکان چالش برانگیز بوده و همچنین دارای مفاهیم مهمی باشد. مثل دوستی، اعتماد، دروغ و …

کودک این مفاهیم را می‌شناسد ولی مهم آن است که بتواند این مفاهیم از دل داستان تشخیص دهد. اما ما چگونه بچه‌ها را محک می‌زنیم؟

هنگامی‌که داستان خوانده شد، بچه‌ها شروع می‌کنند به سوال ساختن و بعد دسته‌بندی سوال‌ها شروع می‌شود. در این دسته‌بندی، مشخص می‌شود که سوال‌ها از چه چیز می‌پرسند و این «چه چیزها» همان مفاهیم داستان است.

متاسفانه در کشور ما سطح درک مطلب کودکان خیلی پایین است. گاهی داستان‌ها برایشان بچگانه است ولی مفاهیم همان داستان به ظاهر بچگانه را نمی‌توانند تشخیص دهند. خیلی از تسهیلگران غصه می‌خورند که چرا کودکان همۀ مفاهیم را درک نکرده‌اند.

فلسفه برای کودکان برای این غصه هم راه حل دارد،

اول از همه برای سوال ساختن روش‌هایی را مشخص کرده که کودک با توجه به آن روش‌ها یاد می‌گیرد خوب سوال بپرسد و این سوالات خوب ناخودآگاه او را به مفاهیم داستان متصل می‌کند. روش‌هایی که بنظرم دانستن آن برای هر فردی که علاقه‌مند است سطح درک مطلب خود را بالا ببرد و سوال خوب بسازد مفید می‌تواند باشد.

در مرحلۀ بعدی، ممکن است با همۀ روش‌های ساخت سوال، مفهوم مهمی از قلم افتاده باشد و بچه‌ها متوجه آن نشده باشند. برای این مشکل می‌توانیم آن مفهوم را به کودکان بگوییم و متذکر شویم که شما این مفهوم را درک نکرده‌اید. همین یادآوری باعث می‌شود آن‌ها دقت بیشتری کنند.

و در مرحلۀ آخر، من فکر می‌کنم یک داستان شبیه دریاچه‌ای پر از ماهی است که هر ماهی یک مفهوم است. ماهی‌گیر، وقتی تورش را می‌اندازد، ماهی‌ای را می‌گیرد که دغدغه‌اش را دارد، برایش چالش است، درحقیقت او به دنبال خودش در داستان می‌گردد.

حقیقتا اصلا ناراحت نمی‌شوم اگر یکی از بچه‌هایم تورش به ماهی‌های زیر آب نرسد. او همین قدر رشد کرده، و من قد توانش از او مفهوم می‌خواهم.

برای مثال داستانی خواندیم که یکی از طرح بحث‌هایش دربارۀ فرار از خانه بود. هیچ کدام از بچه‌ها به این مفهوم نرسیده بودند و ما هم از کنارش رد شدیم. چون برای فرهنگ ما چنین چیزی دغدغه نیست و من برای چه تور کودکانم را بیهوده سنگین کنم.

آن‌ها همانقدر که احتیاج دارند ماهی صید خواهند کرد.

1 دیدگاه برای «داستان، دریاچهٔ پر از ماهی»

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *