خودشناسی با تاریخ- قسمت اول

محرم که می‌شود، می‌خواهم خودم را در این دهه پیدا کنم. از خودم می‌پرسم امسال بیشتر شبیه چه کسی شده‌ام؟

فکر می‌کنم هر فرد با هر شخصیتی، می‌تواند خودش را در عاشورا پیدا کند.

پارسال بعد از خواندن چند کتاب، تا مدت‌ها به هم ریختم. همۀ ما با هر باوری، متفق‌القول هستیم که جنگیدن در کنار امام حسین، راه سعادت بوده است.

اگر مسلمانیم که بودن در کنار امامان را، برترین راه می‌دانیم.

اگر مسلمان هم نباشیم، جنگیدن در کنار فردی بی‌پناه، که حقش گرفته شده و ظلم را نپذیرفته، انسانی‌ترین راهی است که به ذهنمان می‌رسد.

آدم‌هایی هم که با امام حسین جنگیده‌اند، آدم‌های خیلی عجیب و غریبی نبوده‌اند. بعضی از آن‌ها روز عاشورا در مقابل امام حسین اشک می‌ریختند و حتی تسبیح به دست برای ایشان دعا می‌کردند.

یکی از این افراد که خواب را از چشمان من گرفت، عمرسعد است.

بعد از این که به عمرسعد پیشنهاد دادند تا فرماندهی سپاه را به دست بگیرد، دوشب نمی‌خوابد، گریه می‌کند و حالش منقلب می‌شود. نمی‌خواهد با امام حسین بجنگد. حتی دوستانش به او می‌گویند این کار را رها کن ولی به عبیدالله می‌گوید: «تو کاری به من سپردی و مرا در دهان مردم انداخته‌ای.»

جای دیگر هم که عمرسعد دلش نمی‌آمده کار را تمام کند، شمر به او می‌گوید اگر نمیتوانی من فرمانده شوم، ولی بازهم عمرسعد می‌گوید مردم چه می‌گویند.

اگر کمی با خودمان روراست باشیم، همگی ما کمی عمرسعد هستیم. امام حسین از هر فرصتی برای صحبت با او استفاده می‌کرد. هر چه او می‌خواست، به او وعده می‌داد. به حدی امام با او مهربان بود که یکی دوبار موقع خواندن کتاب کلافه شده بودم که چرا امام رها نمی‌کند؟

اما انگار عمرسعد بیشتر از مردم می‌ترسید که چه می‌گویند و انتخابش با ملاک مردم بود.

 

پی‌نوشت: مطالب را از کتاب نفس‌المهموم شیخ عباس خوانده‌ام.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *