یک سال تجربهٔ معلمی کلاس هشتم دخترانه و پیش‌دبستان پسرانه چگونه بود؟

معلمی تجربۀ و حرفۀ جدیدی است که انتخاب کرده‌ام. از این انتخاب حدود دوسالی می‌گذرد و سال دومش همراه بود با دو مدرسۀ کاملا متفاوت.

پیش‌دبستان پسرانه و سال هشتم دخترانه. ادامه خواندن یک سال تجربهٔ معلمی کلاس هشتم دخترانه و پیش‌دبستان پسرانه چگونه بود؟

آرزومحوری تا تلاش‌محوری

در سیستم فکری من، از کوچکی، معجزه نقش مهمی داشت. نمیدانم چرا، ولی همیشه منتظر یک رویداد مهم بودم که بعد آن به آرزوهایم برسم.

تا  در یک سنی، از این نظر بالغ شدم، و فهمیدم سنت دنیا به معجزه نیست، من تا توان دارم باید تلاش کنم، و بعد هم توکل. ادامه خواندن آرزومحوری تا تلاش‌محوری

نخود جامعهٔ ما گم شده است

 

سال سوم دبیرستان، معلم هندسۀ دوست داشتنی‌ای داشتیم. هرچند وقت یکبار شروع می‌کرد به خاطره گفتن. و گاهی هم وسط درس هندسۀ فضایی، درس اخلاق می‌داد. ادامه خواندن نخود جامعهٔ ما گم شده است

مادرها، شاهد یا بازرس

درپیش دبستان روز مادروکودک بود. مادرها آمده و قرار بود یک روز را با بچه‌هایشان سر کلاس‌ها باشند.

کمک کلاس سختی بودم. از شب قبل داشتم فکر می‌کردم چطور مقابل مادرها به بچه‌ها تذکر دهم. وسط کلاس ناگهان به این نتیجه رسیدم که چرا باید از نحوۀ تذکردادنم بترسم؟

یا چرا باید فکرم درگیر باشد؟ ادامه خواندن مادرها، شاهد یا بازرس

الگوریتم معلمی

«پیشاپیش از لحن محاوره‌ای عذرخواهی می‌کنم. ولی گاهی دلم برای این مدل نوشتن تنگ می‌شود.»

برای نوشتن یک برنامه کامپیوتری، باید اول از همه به الگوریتم‌ش فکر می‌کردیم.

اینکه برناممون چطوری کار کنه، بنظرم نصف بیشتر حل مسئله بود. ادامه خواندن الگوریتم معلمی

داستان، دریاچهٔ پر از ماهی

دوران راهنمایی بودم که هری پاتر خواندن بینمان مد شده بود. همه هری‌پاتر می‌خواندیم و سعی می‌کردیم خودمان را جای شخصیت‌های داستان تصور کنیم. با مشکلاتشان همراه می‌شدیم، روزها و شب‌ها بیدار می‌ماندیم که داستان را تمام کنیم و ببینیم به کجا می‌رسیم. همه در آرزوی هاگوارتز بودیم و دلمان می‌خواست پروفسور سریوس استادمان باشد. ادامه خواندن داستان، دریاچهٔ پر از ماهی

برای معلمی باید قدم فیلی داشته باشید

بعضی اوقات فکر می‌کنم کار نقاش‌ها خیلی راحت‌تر از معلم‌هاست. یک خانه را رنگ می‌زنند و تمام می‌شود. در آخر پیش خودشان می‌گویند یک خانه را رنگ زدیم. امروز یک دیوار را رنگ زدیم. کمرشان درد می‌گیرد، دستشان اذیت می‌شود ولی آخر کار، چند قدم عقب می‌روند و به دیوار نگاه می‌کنند و لبخند می‌زنند.

مثل من، بعد از رنگ کردن قاب‌های چوبی، لذت عجیبی داشتم از تمام شدن یک کار.

اما وقتی معلم می‌شوی، وقتی می‌خواهی ثمرۀ کارت را نگاه کنی نمی‌توانی چند قدم عقب بروی، باید یک عمر صبر کنی. شاید بیشتر از یک عمر.

این بار از آدم‌های بدعکس، عکس بگیریم!

هنگام مصاحبه با پیش‌دبستان، گفته بودم که می‌توانم عکاسی کنم. دوره‌ای گذرانده‌ام و چند سال تجربه هم دارم.

بعد از شروع سال تحصیلی قرار شد که مسئولیت عکس پیش‌دبستان با من باشد. آرشیو کردن، انتخاب عکس برای نشریه، انداختن عکس و … ادامه خواندن این بار از آدم‌های بدعکس، عکس بگیریم!