یک سال تجربهٔ معلمی کلاس هشتم دخترانه و پیش‌دبستان پسرانه چگونه بود؟

معلمی تجربۀ و حرفۀ جدیدی است که انتخاب کرده‌ام. از این انتخاب حدود دوسالی می‌گذرد و سال دومش همراه بود با دو مدرسۀ کاملا متفاوت.

پیش‌دبستان پسرانه و سال هشتم دخترانه. ادامه خواندن یک سال تجربهٔ معلمی کلاس هشتم دخترانه و پیش‌دبستان پسرانه چگونه بود؟

سلونی قبل ان تفقدونی

روی منبر می‌نشستند و می‌خواستند به ناحق جای شما را بگیرند، می‌گفتند: از من بپرسید که به راه‌های اسمان از راه‌های زمین وارد ترم.

ولی آن‌ها حتی توان پاسخ گفتن به ساده‌ترین احکام را نداشتند. ادامه خواندن سلونی قبل ان تفقدونی

آرزومحوری تا تلاش‌محوری

در سیستم فکری من، از کوچکی، معجزه نقش مهمی داشت. نمیدانم چرا، ولی همیشه منتظر یک رویداد مهم بودم که بعد آن به آرزوهایم برسم.

تا  در یک سنی، از این نظر بالغ شدم، و فهمیدم سنت دنیا به معجزه نیست، من تا توان دارم باید تلاش کنم، و بعد هم توکل. ادامه خواندن آرزومحوری تا تلاش‌محوری

خودشناسی با تاریخ- قسمت اول

محرم که می‌شود، می‌خواهم خودم را در این دهه پیدا کنم. از خودم می‌پرسم امسال بیشتر شبیه چه کسی شده‌ام؟

فکر می‌کنم هر فرد با هر شخصیتی، می‌تواند خودش را در عاشورا پیدا کند. ادامه خواندن خودشناسی با تاریخ- قسمت اول

شما چه صفتی را زندگی می‌کنید؟

من چندین صفت خوب را از صمیم قلب می‌پسندم و دوست دارم آن‌ها را داشته باشم. یکی از این صفات، انصاف است. ادامه خواندن شما چه صفتی را زندگی می‌کنید؟

در محضر سریال‌های انگلیسی

مدتی است که سریال ویکتوریا را می‌بینم. همزمان سریال crown را هم دنبال می‌کنم. دو سریال انگلیسی که جریان ملکه‌های انگلستان را نشان می‌دهد. یکی ملکه ویکتوریا و دیگری ملکه الیزابت. ادامه خواندن در محضر سریال‌های انگلیسی

خودمان را چه کلاس تابستانه‌ای ثبت‌نام کنیم؟

با شروع شدن تابستان یا فارغ‌التحصیلی دوستانم از دانشگاه، این سوال از من زیاد پرسیده می‌شود:

چه کلاسی برویم؟ ادامه خواندن خودمان را چه کلاس تابستانه‌ای ثبت‌نام کنیم؟

متاسفم، شما هم به مرض (قربانت شوم، باشه) مبتلا هستید

_قربانت برم شکیباجان.

+باشه.

دیالوگ فوق، یکی از ده‌ها مکالمۀ خنده‌دار تلفنی من است. دوست مادرم تماس گرفته بود و زمان تعارفات رسید. من هم طبق معمول کم آوردم، چون با این بخش از فرهنگمان آشنایی کاملی ندارم.

برای همین، همیشه در دل آرزوی کتابی را داشتم که این مطالب در آن نوشته شده باشد.

به تازگی متوجه شده‌ام که دعای من، سال‌ها پیش برآورده و این کتاب نوشته شده است.

در دهۀ 1350، فروش نفت بالا گرفت. یک عده آمریکایی هم برای زندگی و کار به ایران آمدند. احتمالا آنها هم به مرض ( قربانت شوم، باشه ) مبتلا شدند. پس یک گروه تشکیل داده و آداب رسوم و فرهنگ ایرانی‌ها را در مقاله‌ای توضیح دادند. مثلا:

«وقتی فرشی می‌خرید و آن را به آشناهایتان نشان می‌دهید و او قسم می‌خورد که سرتان کلاه گذاشته‌اند باور نکنید، این ورزش رایجی است که در تمام خانه‌ها جریان دارد و خارجی‌ها هم بازی را یاد می‌گیرند. کاملا ممکن است از وقتی که دوست شما خرید کرده تا حالا قیمت‌ها بالا رفته باشد. شما باید چه کنید؟ روش استاندارد دروغ گفتن درباره مبلغی است که پرداخته‌اید، اما از این کار هم احساس بدی به شما دست می‌دهد. پیش از این‌که قیمت جنس را به دوستتان بگویید، از او بپرسید باید چقدر داده باشید. بسیار احتمال دارد که نظری نداشته باشد.»

آیا زندگی یک فرد آمریکایی که فرش تازه خریده، بعد از خواندن این متن، بهتر و راحت‌تر نیست؟

[اگر دقت کنید، به قصد تمسخر هم نوشته نشده، بلکه تلاش دارد تا راه‌حل ارائه دهد.]

درست است که در این مثال، یک آمریکایی و ایرانی، نشان داده شده، ولی اگر به زندگی‌های خودمان هم دقت کنیم، خاطراتی را به یاد می‌آوریم که برای ندانستن چند فرهنگ ساده‌، حرف و حدیث‌هایی شنیده‌ایم.

اگر همان مکالمۀ ابتدایی من، با فرد مهم‌تری صورت می‌گرفت، یقینا برای من دردسرساز می‌شد.

شاید اکنون در دلتان خداراشکر می‌کنید که چه خانوادۀ بی‌ادایی دارید، ولی باید بگویم شما در فرهنگ خودتان غرق هستید و اصلا متوجه آن نمی‌شوید.

یک‌بار فردی از من پرسید: «شما آداب خاصی در خانواده دارید؟»

من هم محکم گفتم «نه». بعدها یادم افتاد که اگر به سفر برویم و از مادربزرگم خداحافظی نکنیم، ناراحت می‌شوند. حال فرض کنید عروس جدیدی به خانوادۀ ما وارد شده و این را نداند. هیچ اتفاق مهلکی نمیوفتد اما وی شانس عزیز شدن را هم از دست خواهد داد.

دوای مرض (قربانت شوم، باشه) که 40 سال پیش کشف شده، چرا ما استفاده نکنیم؟

فقط کافی‌ست در این دید و بازدیدهای عید، درکنار آجیل‌خوردن و حرف بی‌سروته‌زدن، برگه‌ای برداریم و از مهمان‌ها دربارۀ فرهنگ خانوادگی خودمان بپرسیم. بقیه می‌توانند آینۀ ما باشند.

در نتیجه هر خانواده، یک فرهنگ مکتوب دارد و راه را برای عزیز شدن عروس‌ها و راحت‌شدن افرادی مانند من، هموار می‌کند.

 

پی‌نوشت: داستان آمریکایی‌ها را از کتاب محمد قائد (ظلم، جهل و برزخیان زمین) خوانده‌ام.

جذاب‌ترین سال زندگی شما، چه سالی‌ست؟

اگر به شما بگویند یک سال را انتخاب کنید و تا اخر زندگی در آن بمانید، چه سالی را انتخاب می‌کنید؟

[می‌دانم که هر سال ویژگی‌های خاص خودش را دارد، ولی ب‌هرحال این یک سوال است.]

برای من سال برگزیده‌ام، 22 سالگی است که امشب، نفس‌های آخرش را می‌کشد.

ولی چرا؟ شاید تصور می‌کنید خیلی به من خوش گذشته است؟ یا گمان می‌برید که به هرچه خواسته‌ام، رسیده‌ام؟ یا سختی خاصی در این سال متحمل نشده‌ام؟

سخت در اشتباهید.

نمی توان منکر شد که زندگی مشکل ندارد. هر فرد با هر توان و ظرفیتی، با مشکلاتی دست‌و‌پنجه نرم می‌کند. اما آنچه مرا تغییر داد، روش برخوردم با این مسائل بود.

22 سالگی نقطه اوج داستان شکیباست. همان اصلی که شهسواری در داستان‌نویسی یادم داد، در زندگی هم علنا تجربه‌اش کردم، جذابیت داستان از تغییر معنادار شکل می‌گیرد یعنی گذر از مرحله‌ای از زندگی به مرحله‌ای دیگر.

ولی چگونه این گذر شکل گرفت؟

به طور قطع می‌توانم بگویم، در همۀ مسائل، جدیتی به خرج دادم که راه افسوس و ای کاش را برای آینده‌ام ببندم.

درست است حاصل این تلاش‌ها، 95% مغایر با خواستۀ من می‌شد ولی همین مغایرت، سیلی محکم زندگی به صورتم بود و مرا بارها شکاند. اگر شما تلاش نکنید و نشود، یک مسئله است، شاید خیلی هم دلتان نسوزد ولی وقتی برای مشکلاتتان نه یک بار، بلکه هر روز بجنگید، برنامه بچینید، مشورت کنید و … ، با همه این اوصاف نشود، می‌شکنید.

و این شکیبای شکسته‌شده، یکی دو ساعتی سر قطعاتش گریه می‌کرد اما دوباره می‌نشست و خودش را از اول می‌چید. و متوجه می‌شد هر قطعه چه عیب و ایرادی دارد.

اگر اکنون یک شکیبای عاقل‌تر، منظم‌تر، خوشحال‌تر، محکم‌تر و با هدف‌تر با شما حرف می‌زند، به‌خاطر این است که در وجود خودش، عمیق شده و تامل کرده و می‌داند احساس را سر کدام طاقچه گذاشته، اخلاق را باید نمک وجودش کرده و عقل را در چه حرزی، همیشه همراه خود کند.

در یک کلام، روش زندگی را پیدا کرده و این چیز کمی نیست. آرزوهایش را می‌شناسد و با سرعت کم، به آنها رسیده و یا در آینده خواهد رسید. حتی یکی از بزرگترین آرزوهایش در همین 22 سالگی به تحقق پیوست.

من نمی دانم 23 سالگی چه چیزی برایم آماده کرده است. ولی از عدل خدا دور می‌دانم که توان مرا در نظر نگرفته باشد.

بنابراین دعا می‌کنم که از این توان طوری استفاده کنم که هر موقعیتی حتی به ظاهر ناراحت‌کننده، راه پیشرفتی برایم باشد. صدالبته به مدد و یاری خودش.

تولدت مبارک شکیبا.

نامه‌ای به وسعت همایش روان‌شناسی

 

[ متنی که خواهید خواند، توضیح دو تکنیک روانشناسی‌ست، که در قالب نامه برای یکی از دوستانم نوشته‌ام. احتمالا خودش تا وقتی نامه پست نشود، این‌جا را نمی‌خواند.]

ریحانه سلام.

کادوی تولد، نامه خواسته بودی، دو سال پیش هم کارت تبریک. برای من نوشتن، راحت‌ترین کار دنیاست ولی می‌ترسم این کادو، از باب آسانی، درخور دوستی چون تو نباشد.

می‌دانم که با وجود بچه 4 ماهه، حسابی سرت شلوغ است. دانشگاه هم که می‌روی. شاید اکنون که این خطوط را می‌خوانی، پسرت -محمدعلی- داد و فغانش بلند شود.

پس زودتر برویم سر اصل مطلب.

مدتی درگیر موضوع نامه بودم، از چه بگویم که در میان روزهای شلوغت کمی ذهنت را آرام کند. تا امروز، که برای تغییر دادن یکی از افکار منفی‌ام به سراغ دفترچۀ آموزه‌های روانشناسی‌ام رفتم. با خود گفتم چرا آنچه آموخته‌ام را برایت بازگو نکنم؟

میدانی که من معتقدم زندگی یاد گرفتنیست. و تلاشم را کرده‌ام که در این دوسال کلاس‌های مختلفی در زمینه روان‌شناسی بروم تا در حد و اندازه خودم زندگی کردن را یاد بگیرم.

یکبار برایت اصل هزینه و مصرف را توضیح داده‌ام. امشب می‌خواهم از افکار و احساسات بنویسم.

فیلیپ کم، یکی از بزرگان فلسفه برای کودکان، معتقد است که ما دو مدل تفکر داریم:

دستۀ اول را هنگام دوچرخه‌سواری تجربه کرده‌ایم، تو فکر می‌کنی ولی این عادتِ تأملی توست و چندین بار اول متوجه آن می‌شوی اما بعد از مدتی دیگر این فکر کردن برایت محسوس نیست.

ولی دستۀ دوم، افکاری‌ست که می‌توانی به آن‌ها به دید عادت نگاه کنی، ولی اگر بر روی آنها تأمل و تمرین کنی، روش فکر کردنت را ارتقا می‌دهی. یا به عبارتی، می‌توانی بهتر فکر کنی.

بیا برایت یک مثال بزنم. شهسواری معتقد است که صحبت کردن نوعی تفکر است. شما می‌توانی برحسب عادت صحبت کنی(دستۀ اول) ولی اگر تمرین کنی، نمی توانی بهتر و شیواتر سخن برانی؟

پس جز دستۀ دوم قرار می‌گیرد.

اگر صحبت کردن نوعی فکر کردن است و قابل ارتقا، پس بقیۀ افکارمان را هم می‌توانیم با تمرین های مخصوص خودشان ارتقا داده تا جایی‌که باورهایمان را هم تغییر دهیم.

این تمارین را من در دو حیطه و علم متفاوت دیده‌ام.

یکی تلاش و تمرینی‌ست که ما در کلاس‌های فلسفه برای کودکان، انجام می‌دهیم،

لکن بحث اکنون من، بخش دوم، یا بحثی روانشناسانه است.

هفت قدم می‌شناسم که به ارتقا مدل فکر کردن کمک می‌کند،

من دو قدم اول را برایت می‌گویم. اگر دقیق متوجه شدی و به کار آمد، قدم سوم را برایت شرح می‌دهم.

اولین قدمی که آموختم و به نظر خیلی ساده می‌آید، تکنیک abc است.

یعنی هر رویدادی را به سه جز تقسیم کنید.

  1. مرحلۀ اول، a است به معنی وقوع رویداد.
    • مثلا تو به همسرت زنگ می‌زنی، و ایشان زود برمی‌دارد. (زود برداشتن او یک رویداد است.)
  2. مرحلۀ بعدی،b ،افکار توست.
    • چند مدل فکر می‌کنی: منتظر من است. (با لبخند بخوان)

چرا انقدر زود برداشت؟؟؟( با اخم بخوان)

  1. مرحلۀ سوم، c،  عکس‌العمل احساسی و رفتاری توست.
    • پرواضح است که اگر فکر اول را داشته باشی(که همسرت منتظر توست)، عکس العمل، احساس و رفتار خوبی خواهی داشت.

این کار را باید مرتب انجام دهیم. سعی کنیم احساساتمان را از افکارمان را جدا کنیم، از جنبه‌های متفاوت به رویدادها نگاه کنیم.

بنظر می آید بعد از کمی مکث و همین بررسی‌های ساده متوجه می‌شویم که تا چه اندازه عکس‌العمل‌هایمان تکیه بر باورهای نادرست و غلط دارد.

معروف است که اگر بتوانیم افکار و احساساتمان را در رویدادها از هم جدا کنیم، تا 15% می‌توانیم آدم های مثبت‌تری شویم.

قدم بعدی این است: افکارت را آنالیز کرده و کلمات هولناک‌ساز و بایددار را به ترجیح و اندازه واقعیشان تبدیل کنی.

  • هولناکساز: من به شدت در این مسئله ضربه خورده ام.
  • بایددار: سوده (دوستمان) هرگز نباید به من پرخاش کند.

اگر این قدم را برداریم این اتفاق می‌افتد:

من به شدت در این مسئله ضربه خورده ام. =>  من در این مسئله ضربه خوردم.

سوده هرگز نباید به من پرخاش کند. =>  ترجیح میدهم به من پرخاش نکند.

این تکنیک تا در وجود ما جا خوش کند، زمان خواهد ‌برد ولی باید کم‌کم روی خودمان کار کنیم. من تا حدی که تلاش کرده‌ام، نتیجه هم دیده‌ام. شاید کمترین اثر این تغییر کلمات، عوض شدن سطح توقعاتم بوده است.

میتوانم قیافه‌ات را بعد از خواندن این سطور تصور کنم. شاید این دو گام ساده بنظر بیاید و یا حتی آنها را بلد بوده باشی، ولی برای بیان گام‌های بعدی، یادآوری این تکنیک‌ها هم ضروری‌ست و هم خالی از لطف نیست.

می‌دانم که بازخوردت را به صورت صدای ضبط شده در تلگرام می‌فرستی که متاسفانه واقعا اسفناک است، ولی بر تو حرجی نیست.

منتظر فیلم‌های پسرت هستم. تولدت بازهم مبارک.

قربانت، شکیبا.

پی‌نوشت: نکات را از همایش استاد کاظم‌زاده یاد گرفته‌ام.