نام «هفتهٔ کتاب» را تغییر دهید

هفتۀ کتاب برای من از وقتی به رسمیت شناخته شد که عضو حسینیه ارشاد بودم. تا می‌توانستم کتاب امانت می‌گرفتم. اگر کارت خودم کفاف نمی‌داد به کارت بقیه هم متوسل می‌شدم. ادامه خواندن نام «هفتهٔ کتاب» را تغییر دهید

نوبت چخوف است

یک شب بدو بدو متن می‌نویسم،

یک شب باید دکمهٔ مانتو بدوزم،

ادامه خواندن نوبت چخوف است

بازگشایی کتابخانۀ شکیبستان برای عموم- تابستان 97

داشتم کتابخانه‌ام را مرتب می‌کردم که متوجه شدم حجم قابل قبولی کتاب در این مدت خوانده‌ام. البته راه زیادی تا هدفم مانده است.

در همین تصورات، تصمیم گرفتم بعضی از کتاب‌های کتابخانه‌ام را امانت دهم. ادامه خواندن بازگشایی کتابخانۀ شکیبستان برای عموم- تابستان 97

گاوخونی درس‌نامۀ ساده‌نویسی

یکی از اصول مهم نویسندگی، ساده‌نویسی است. این اصل هم حاصل نمی‌شود مگر با زیاد نوشتن و زیاد خواندن. دوماهی است که در نوشته‌هایم به سادگی بسیار دقت می‌کنم. از هر جمله‌ای که می‌نویسم توقع دارم که ساده‌ترین حالت ممکن باشد و برای همین چندین بار آن را خوانده و بازنویسی می‌کنم.

حال فرض کنید که هرشب تمرین ساده‌نویسی می‌کنید و در این میان با کتابی مواجه می‌شوید که در نهایت ممکن ساده نوشته شده است. ادامه خواندن گاوخونی درس‌نامۀ ساده‌نویسی

چگونه یک دورۀ مطالعاتی تلگرامی می‌تواند مفید باشد؟

تا به حال دورۀ تلگرامی مطالعه کتاب به گوشتان خورده است؟

آیا پیش آمده برای مطالعۀ یک کتاب، در کلاس تلگرامی ثبت نام کنید؟

ادامه خواندن چگونه یک دورۀ مطالعاتی تلگرامی می‌تواند مفید باشد؟

اول کتابِ فیلم را بخوانیم یا فیلمِ کتاب را ببینیم؟

اولین باری که هری‌پاتر می‌خواندم اصرار داشتم که فیلم‌هایش را بعد از تمام کردن کتاب ببینم.

ادامه خواندن اول کتابِ فیلم را بخوانیم یا فیلمِ کتاب را ببینیم؟

متاسفم، شما هم به مرض (قربانت شوم، باشه) مبتلا هستید

_قربانت برم شکیباجان.

+باشه.

دیالوگ فوق، یکی از ده‌ها مکالمۀ خنده‌دار تلفنی من است. دوست مادرم تماس گرفته بود و زمان تعارفات رسید. من هم طبق معمول کم آوردم، چون با این بخش از فرهنگمان آشنایی کاملی ندارم.

برای همین، همیشه در دل آرزوی کتابی را داشتم که این مطالب در آن نوشته شده باشد.

به تازگی متوجه شده‌ام که دعای من، سال‌ها پیش برآورده و این کتاب نوشته شده است.

در دهۀ 1350، فروش نفت بالا گرفت. یک عده آمریکایی هم برای زندگی و کار به ایران آمدند. احتمالا آنها هم به مرض ( قربانت شوم، باشه ) مبتلا شدند. پس یک گروه تشکیل داده و آداب رسوم و فرهنگ ایرانی‌ها را در مقاله‌ای توضیح دادند. مثلا:

«وقتی فرشی می‌خرید و آن را به آشناهایتان نشان می‌دهید و او قسم می‌خورد که سرتان کلاه گذاشته‌اند باور نکنید، این ورزش رایجی است که در تمام خانه‌ها جریان دارد و خارجی‌ها هم بازی را یاد می‌گیرند. کاملا ممکن است از وقتی که دوست شما خرید کرده تا حالا قیمت‌ها بالا رفته باشد. شما باید چه کنید؟ روش استاندارد دروغ گفتن درباره مبلغی است که پرداخته‌اید، اما از این کار هم احساس بدی به شما دست می‌دهد. پیش از این‌که قیمت جنس را به دوستتان بگویید، از او بپرسید باید چقدر داده باشید. بسیار احتمال دارد که نظری نداشته باشد.»

آیا زندگی یک فرد آمریکایی که فرش تازه خریده، بعد از خواندن این متن، بهتر و راحت‌تر نیست؟

[اگر دقت کنید، به قصد تمسخر هم نوشته نشده، بلکه تلاش دارد تا راه‌حل ارائه دهد.]

درست است که در این مثال، یک آمریکایی و ایرانی، نشان داده شده، ولی اگر به زندگی‌های خودمان هم دقت کنیم، خاطراتی را به یاد می‌آوریم که برای ندانستن چند فرهنگ ساده‌، حرف و حدیث‌هایی شنیده‌ایم.

اگر همان مکالمۀ ابتدایی من، با فرد مهم‌تری صورت می‌گرفت، یقینا برای من دردسرساز می‌شد.

شاید اکنون در دلتان خداراشکر می‌کنید که چه خانوادۀ بی‌ادایی دارید، ولی باید بگویم شما در فرهنگ خودتان غرق هستید و اصلا متوجه آن نمی‌شوید.

یک‌بار فردی از من پرسید: «شما آداب خاصی در خانواده دارید؟»

من هم محکم گفتم «نه». بعدها یادم افتاد که اگر به سفر برویم و از مادربزرگم خداحافظی نکنیم، ناراحت می‌شوند. حال فرض کنید عروس جدیدی به خانوادۀ ما وارد شده و این را نداند. هیچ اتفاق مهلکی نمیوفتد اما وی شانس عزیز شدن را هم از دست خواهد داد.

دوای مرض (قربانت شوم، باشه) که 40 سال پیش کشف شده، چرا ما استفاده نکنیم؟

فقط کافی‌ست در این دید و بازدیدهای عید، درکنار آجیل‌خوردن و حرف بی‌سروته‌زدن، برگه‌ای برداریم و از مهمان‌ها دربارۀ فرهنگ خانوادگی خودمان بپرسیم. بقیه می‌توانند آینۀ ما باشند.

در نتیجه هر خانواده، یک فرهنگ مکتوب دارد و راه را برای عزیز شدن عروس‌ها و راحت‌شدن افرادی مانند من، هموار می‌کند.

 

پی‌نوشت: داستان آمریکایی‌ها را از کتاب محمد قائد (ظلم، جهل و برزخیان زمین) خوانده‌ام.

صحف آسمانی در کتابخانۀ کودک 9 ساله

پدرم هرچند وقت یک‌بار به خیابان انقلاب می‌رفتند و برای ما کتاب می‌خریدند.

دوم دبستان که بودم، ایشان با حجم قابل توجهی کتاب سرمه‌ای و سنگین وارد خانه شدند. آن کتاب‌ها برای من همچون کارشناسانی می‌درخشیدند و به‌واسطۀ برخورد پدرم، بیش از اندازه برای آن‌ها احترام قائل بودم. پدر گفته بودند تا هنگامی‌که این کتب جلد نشده، اجازه تورق آنها را ندارم. در یک مراسم ویژه، ایشان هر یک از کتاب‌ها را به دقت جلد کردند. تا بالاخره روز موعود فرا رسید، مرا صدا زدند، ابتدا همانند پزشکانی جراح، دستانمان را شسته و خشک کردیم،  بهرحال بخشی از آداب استفاده از این کتاب بود. پای کتاب‌ها نشستیم. پدر از دهخدا گفتند و همراهانش که این کلمات را جمع آوری کرده‌اند، سپس روش استفاده از آن را یاد دادند. بعد از اتمام آموزش هم نوبت من بود، چند کلمه گفتند تا پیدا کنم.

بالاترین طبقه کتابخانه را خالی کردیم، کلمات دسته‌بندی شده به دست دهخدا و حواریونش، در کتابخانه چیده شد. از آن پس گویی فرشتۀ محافظ لغت‌نامه‌های خانه بودم. ساعت‌ها نگاهشان می‌کردم و به خاطر می‌سپردم که هر جلد چه حروفی را داراست. برای خودم کلماتی انتخاب کرده و زمان پیدا کردن آن‌ها را به ثبت می‌رساندم تا بتوانم سرعتم را افزایش دهم. یا سراغ شعرهایی می‌رفتم که در ادامه نام خودم نوشته شده بود.

لکن متن چنین کتابی برای من سنگین بود. یک‌بار در مدرسه تحقیقی داشتیم درباره زاینده‌رود. می‌خواستم هنرم را در پیدا کردن کلمه به پدرم نشان دهم، بعد از هنرنمایی‌ام، پدر نوشته‌های آن را برایم معنا کرده و من می‌نوشتم.

وقتی سر کلاس تحقیقم را خواندم، بعد از کلی تشویق، خانم صالحی -معلم سوم دبستانم- پرسیدند این تحقیق را از کجا آورده‌ای؟

نام دهخدا هم که به خاطر کودک 9 ساله نمی‌ماند.

شروع کردم به توصیف کتاب:

«خانم، پدرم کتاب‌هایی داره، اسمشو یادم نیست ولی اگه بخوام بهشون دست بزنم باید خوب دست‌هامو بشورم و خشک کنم چون برگه‌هاش انقدر نازکه که ممکنه کثیف شه، باید آروم ورق بزنم چون خراب می‌شه. همه چی توش داره و با یک سری قانون کلمه‌ها رو پیدا می‌کنیم.»

محتملا معلم سوم دبستان، تصور می‌کرد صحف آسمانی در خانۀ ما پیدا می‌شود، او تا حدی درست حدس می‌زد، زیرا لغت‌نامۀ دهخدا برای من بسان کتابی آسمانی بود.

 

اگر عطش امان قلب‌هایتان را بریده، «پنجره‌های تشنه» را بخوانید

خیلی‌ها می‌پرسند کتاب‌هایت را چگونه گزینش می‌کنی؟

من خوشبختانه دوستانی دارم که هروقت آن‌ها را می‌بینم، به‌اندازۀ یک ماه، کتاب معرفی می‌کنند، و بعد نام هر کتابی که می‌برند، می‌گویند فلان کتاب‌فروشی از آن دو تا دارد، و اگر بروی -مثلا- چتر، 5 تا دارد.

تنوع هم آنقدر بالاست و «وقت و پول» محدود، که نمی‌رسم هر کتابی که به چشمم زیبا یا جالب آمد بخوانم.

با همین دوستان قرار داشتم، بعد مصاحبت با آن‌ها، به ترنجستان رفتم، چون تنها کتاب‌فروشی مسیر بود که آن‌موقع شب باز و شلوغ بود، شروع کردم به پیدا کردن کتاب‌هایی که یادداشت کرده بودم.

در مسیر رسیدن به صندوق، کتابی برق زد. اول گمان کردم دیوان شعر یا قرآن است. ولی وقتی بلندش کردم،  تصویر خودم روی آن افتاد، جلدش از شیشه بود و بر روی‌اش هم گویی با ماژیک نوشته شده:

«پنجره های تشنه. رونوشت‌های انتقال ضریح امام حسین از قم به کربلا . مهدی قزلی»

تورق‌اش به دلیل سلفون دورش، امکان پذیر نبود. طرف دیگرش را دیدم. بخشی از کتاب بود، وقتی خواندم، هم زمان ایستاد و هم من بسیار تلاش کردم که وسط ترنجستان، اشک‌هایم جاری نشود.

همه کتاب‌هایی که برداشته بودم، خودشان گفتند که آن‌ها را سر جایشان گذاشته و کتاب شیشه‌ای را بخرم.

محتملا متوجه موضوع کتاب شده‌اید.سفرنامۀ کاروانی‌ست که بخشی از ضریح امام حسین را به صورت نمادین از قم به کربلا می‌برد.

اول تصور می‌کردم به خاطر شیشه‌ای بودن جلدش، دستم اذیت شود ولی کتاب با توجه به برگه‌هایش سبک است. طراحی داخل آن هم به چشم من جدید می‌آمد. شبیه تقویم، در هر روز تقویم، خاطرات نوشته شده است.

این کتاب رو بخوانید و اگر کسی به شما گفت:

«جای پای خدا و ائمه تنگ شده»

یک جلد از این کتاب به او هدیه بدهید.

و اگر با کسی روبرو شدید که «شبهات وهابیت» داشت، این کتاب به خوبی تمام شبهات را جواب داده است.

علاوه بر روند داستان و سفر که خود ردنامه‌ای بر داستان وهابیت است، نویسنده، در میان راه با روحانی‌ها پرسش و پاسخی دارد و آن‌ها با حوصله جواب می‌دهند.

سبک نویسنده در ابتدای سفر، کمی برا من غریب بود. زیرا با فعل‌ها و ارکان جمله بازی می‌کرد ولی از وسط‌های مسیر با او اخت شدم.

شاید شما با صادقانه بودن قضایا مشکلی نداشته باشید، اما قزلی زیادی صادقانه نوشته است. گاهی در سیر خواندن، تصویر کردن چشم‌و‌هم‌چشمی‌های روستا و شهرها به‌نظرم زیاد می‌آمد.

یا گاهی از اصرار آقای قزلی برای نشان دادن آقای خامنه‌ای در میان داستان، عصبانی می‌شدم. درگاه امام حسین که جای اینگونه مقایسه‌ها نیست.

اما تا دلتان بخواهد افراد این کاروان باصفا هستند و نویسنده، آقای قزلی هم به زیبایی این صمیمت را نشان می‌دهد، طوری‌که می‌دانم، دلم برای آقای معماریان و حاج‌محمود و رضا و … تنگ می‌شود. بهرحال خدمتگزاران امام حسین، طوری دیگری خوب‌اند و این اخلاص و داستان‌های آن ضریح، بارها اشک را بر چشمانتان جاری می‌کند.

 

برای خرید اینترنتی این کتاب، اینجا را کلیک کنید.

دلیل سخت‌گذشتنِ عصرِ روز تعطیل را، در اردوگاه اسیران جنگ جهانی دوم کشف کنید!

فکر می‌کنید زندگی به شما خیلی سخت می‌گیرد؟

یا آنقدر غر می‌زنید که آدم‌های اطرافتان ذله شده‌اند؟

معطل چه هستید؟ این کتاب را بخوانید.

کتاب «انسان در جستجوی معنی»، داستان یک دکتر روان‌پزشک(ویکتور فرانکل) است که در جنگ جهانی دوم اسیر می‌شود. این اسیر در یک چشم‌ به‎هم‌زدن ممکن است بمیرد یا او را به آشویتس بفرستند.( آشویتس مکانی شامل کوره‌های آدم‌سوزی یا اتاق گاز بوده است)

فرانکل زندگی رعب‌انگیزی را روایت می‌کند که در فرهنگ‌نامۀ من، تعریف نشده بود. نه تنها تعاریف مرا جابجا کرد، بلکه جنگیدن برای لحظه لحظه زندگی را به من آموخت.

کتاب، دو بخش است. بخش اول شامل تعریف داستان و هم‌چنین تفسیری از خود فرانکل، و بخش دوم مانند یک پیوست، توضیح شاخه‌ای از روان‌شناسی به نام لوگوتراپی‌ست(معنی‌درمانی) که راوی، آن را بنیان گذاشته‌است. در این پیوست، کلمات کمی تخصصی‌تر شده، ولی در سیر بحثی فوق‌العاده حتی برای شما مختار بودن انسان، معاد و توحید را ثابت می‌کند.

این کتاب برای من ارزشمند است چون نگاه مرا به جهان تازه‌ای باز کرد که در آن تحمل سختی، لذت‌بخش می‌باشد.

و علاوه بر طرح مسئله، برای یک فرد عامی همانند من، چند راه حل خوب و موثر هم نشان داده و آدم را سرگردان رها نمی‌کند.

لکن مشکل من با ترجمه کتاب بود. با اینکه قبل خرید کتاب، نام مترجم خوب را جویا شده بودم، بازهم همین بهترین ترجمه گاهی دچار سکته می‌شد.

مشکل دوم، که نمی‌دانم مسئلۀ نویسنده است یا مترجم یا من، ولی در بخش اول، حرکت بین داستان و توضیح خود فرانکل، مقداری مرا گیج می‌کرد، و درنتیجه با یک‌بار خواندن، دسته‌بندی خوبی در ذهنم شکل نمی‌گرفت.

با این‌حال این کتاب، همان هدیه‌ای خواهد‌بود که دلم می‌خواهد به افراد متفاوت تقدیم کنم.