متاسفم، شما هم به مرض (قربانت شوم، باشه) مبتلا هستید

_قربانت برم شکیباجان.

+باشه.

دیالوگ فوق، یکی از ده‌ها مکالمۀ خنده‌دار تلفنی من است. دوست مادرم تماس گرفته بود و زمان تعارفات رسید. من هم طبق معمول کم آوردم، چون با این بخش از فرهنگمان آشنایی کاملی ندارم.

برای همین، همیشه در دل آرزوی کتابی را داشتم که این مطالب در آن نوشته شده باشد.

به تازگی متوجه شده‌ام که دعای من، سال‌ها پیش برآورده و این کتاب نوشته شده است.

در دهۀ 1350، فروش نفت بالا گرفت. یک عده آمریکایی هم برای زندگی و کار به ایران آمدند. احتمالا آنها هم به مرض ( قربانت شوم، باشه ) مبتلا شدند. پس یک گروه تشکیل داده و آداب رسوم و فرهنگ ایرانی‌ها را در مقاله‌ای توضیح دادند. مثلا:

«وقتی فرشی می‌خرید و آن را به آشناهایتان نشان می‌دهید و او قسم می‌خورد که سرتان کلاه گذاشته‌اند باور نکنید، این ورزش رایجی است که در تمام خانه‌ها جریان دارد و خارجی‌ها هم بازی را یاد می‌گیرند. کاملا ممکن است از وقتی که دوست شما خرید کرده تا حالا قیمت‌ها بالا رفته باشد. شما باید چه کنید؟ روش استاندارد دروغ گفتن درباره مبلغی است که پرداخته‌اید، اما از این کار هم احساس بدی به شما دست می‌دهد. پیش از این‌که قیمت جنس را به دوستتان بگویید، از او بپرسید باید چقدر داده باشید. بسیار احتمال دارد که نظری نداشته باشد.»

آیا زندگی یک فرد آمریکایی که فرش تازه خریده، بعد از خواندن این متن، بهتر و راحت‌تر نیست؟

[اگر دقت کنید، به قصد تمسخر هم نوشته نشده، بلکه تلاش دارد تا راه‌حل ارائه دهد.]

درست است که در این مثال، یک آمریکایی و ایرانی، نشان داده شده، ولی اگر به زندگی‌های خودمان هم دقت کنیم، خاطراتی را به یاد می‌آوریم که برای ندانستن چند فرهنگ ساده‌، حرف و حدیث‌هایی شنیده‌ایم.

اگر همان مکالمۀ ابتدایی من، با فرد مهم‌تری صورت می‌گرفت، یقینا برای من دردسرساز می‌شد.

شاید اکنون در دلتان خداراشکر می‌کنید که چه خانوادۀ بی‌ادایی دارید، ولی باید بگویم شما در فرهنگ خودتان غرق هستید و اصلا متوجه آن نمی‌شوید.

یک‌بار فردی از من پرسید: «شما آداب خاصی در خانواده دارید؟»

من هم محکم گفتم «نه». بعدها یادم افتاد که اگر به سفر برویم و از مادربزرگم خداحافظی نکنیم، ناراحت می‌شوند. حال فرض کنید عروس جدیدی به خانوادۀ ما وارد شده و این را نداند. هیچ اتفاق مهلکی نمیوفتد اما وی شانس عزیز شدن را هم از دست خواهد داد.

دوای مرض (قربانت شوم، باشه) که 40 سال پیش کشف شده، چرا ما استفاده نکنیم؟

فقط کافی‌ست در این دید و بازدیدهای عید، درکنار آجیل‌خوردن و حرف بی‌سروته‌زدن، برگه‌ای برداریم و از مهمان‌ها دربارۀ فرهنگ خانوادگی خودمان بپرسیم. بقیه می‌توانند آینۀ ما باشند.

در نتیجه هر خانواده، یک فرهنگ مکتوب دارد و راه را برای عزیز شدن عروس‌ها و راحت‌شدن افرادی مانند من، هموار می‌کند.

 

پی‌نوشت: داستان آمریکایی‌ها را از کتاب محمد قائد (ظلم، جهل و برزخیان زمین) خوانده‌ام.

قانون «رضابابایی-الیزابت‌گیلبرت» کشف شد، آن‌ها در یک جبهه می‌جنگند

هروقت به کلاس زبان می‌روم و یا فیلم انگلیسی نگاه می‌کنم، تا مدتی ناخودآگاه انگلیسی فکر می‌کنم. ذهنم ناخودآگاه shift+alt می‌گیرد و زبان را تغییر می‌دهد.

شاید این مثال بهترین راه برای اثبات این قضیه باشد که ما برای فکر کردن، به زبان و کلمات احتیاج داریم. مگرنه چرا باید من متوجه تغییر زبان درون ذهنم می‌شدم؟

در دوران مدرسه هم همیشه می‌پرسیدم: آدم‌های دنیا به فارسی فکر می‌کنند؟

شهسواری به عنوان معلم توانمند من چنین جوابی به سوالم داده است:

« ما حتا وقتی تنهای تنها هستیم و در تنهایی خود، ساده‌ترین یا پیچیده ترین مفاهیم هستی را در ذهنمان بالا و پایین می‌کنیم، در واقع در ساختار زبان فکر می‌کنیم. منظورم این است که ابزار اندیشه ما، همین کلمات است که هر روز با آنها حرف می‌زنیم. حتی در سکوت و تنهایی مطلق. ظاهرا به نظر می‌رسد که زبان برای ارتباط با دیگران به وجود آمده، اما میبینیم که ما حتی برای ارتباط با خودمان هم به استفاده از زبان نیاز داریم.

از نگاهی دیگر می‌توان گفت که هیچ تجربه بشری‌ای اگر به قید ساختار زبان درنیاید، قابل انتقال نیست.[1]»

با این مقدمه یقینا برای کسی جای شک و شبهه باقی نمی‌ماند که تا چه اندازه زبان و کلمات اهمیت دارند. و این ارتباط کاملا دوطرفه است. نه تنها ما برای فکر کردن به زبان احتیاج داریم، بلکه زبان هم سلامت و پیشرفت خود را وامدار مردمی است که به آن سخن می‌گویند.[2]

اما این سلامت و پویایی خود باعث تغییراتی در ساختار کلمات می‌شود که هر روز شاهد آن هستیم. کلمه‌ای که شما به عنوان نسل جوان استفاده می‌کنید شاید برای مادربزرگتان فحش به حساب بیاید. ولی آیا هر کلمه‌ای که ساخته می‌شود، درست است؟

این زبان، با چنین قدرتی، تا کجا می‌تواند تغییر کند و مهم‌ترین نیرویی که آن را کنترل می‌کند چیست؟

شاید پیش خودتان حدس می‌زنید که زبان و دستور فارسی عهده‌دار این امر است، ولی دستور فارسی هم  نیروی قوی‌تری می‌شناسد که باید گاهی سر تعظیم فرود آورد. این نیرو و قدرت، خانه‌های ماست.

«اگر مشخص شد کلمه یا کاربردی از یک واژه، تکیه کلام گروه یا صنف خاصی از مردم نیست بلکه تا اندرونی خانه‌ها رفته است ، مخالفت با آن نه فایده دارد نه لزوم.[3]»

این عبارت رضابابایی صحه‌ای بود بر تحقیقات الیزابت گیلبرت، او می‌خواست دلیل اهمیت وجود خانواده را کشف کند و نشان داد که کمونیست‌ها، کشیش‌ها، برده‌دارها، و همه قدرت‌هایی که تلاش کرده‌اند مردم را تحت سلطه خود دربیاورند، در ابتدا سعی می‌کنند ازدواج و خانواده را از بین ببرند زیرا از نیروی آن می‌ترسند[4].

آن‌ها موفق نشده‌اند ولی بعد از خواندن متن بابایی، به آنها حق می‌دهم که از چنین قدرتی واهمه داشته باشند. اندرونی‌‌ای که قدرت تغییر زبان را داشته و درنتیجه اندیشه را نیز تحت تاثیر قرار می‌دهد، نباید دست کم گرفت.

 

پی‌نوشت‌ها:

[1] حرکت در مه، محمدحسن شهسواری، صفحه 108

[2] بهتر بنویسیم،رضابابایی، صفحه 48

[3] بهتر بنویسیم، رضابابایی، صفحه 53

[4] متعهد، الیزابت گیلبرت، فصل هفتم