میدل‌مارچ، طلایه‌دار شخصیت‌پردازی

معلمی داشتم که معتقد بود ما در زندگی‌هایمان آنقدر که باید آدم ندیده‌ایم.

یکی از راه‌های آدم دیدن، این است که معاشرتمان را زیاد کنیم، ولی در این شرایط فاصله‌گذاری اجتماعی، معاشرت با آدم‌های حقیقی چنان خوشایند دوطرف نیست. پس چاره‌ای نیست تا روبیاوریم به آدم‌های خوش‌محضری که معاشرت ما با آن‌ها نه مریضشان می‌کند و نه دلتنگ.

یکی از کتاب‌های بی‌نظیری که می‌‌توان در این راه خواند، کتاب «میدل‌مارچ» اثر جورج الیوت است.

ادامه خواندن میدل‌مارچ، طلایه‌دار شخصیت‌پردازی
4+

کتابی که هر پدر و مادری باید بخوانند

در اطرافتان چند خانواده دیده‌اید که از هم پاشیده است؟

چند خانواده دیده‌اید که در آن خواهر و برادرها روابط خوبی ندارند و با فوت شدن پدر و مادر خانواده، نطفۀ دعوا و آشوب بسته می‌شود؟ شبیه آتشی که زیر خاکستر مانده و منتظر یک فوت است که سر از زیر بیرون بیاورد. اما در بیشتر مواقع ظاهر قضیه برایمان آشکار است. فقط دیده‌ایم که خانواده‌ای نابود شده است، اما از اینکه در ورای این داستان چه گذشته است، چیزی نمی‌دانیم. سمفونی مردگان ماجرای مَگوی یکی از این دعواهاست.

ادامه خواندن کتابی که هر پدر و مادری باید بخوانند
1+

ارباب و بنده تولستوی تا ارباب و بندۀ امروز

نیکیتا بندۀ واسیلی آندره‌ایچ بود. آندره‌ایچ سر نیکیتا کلاه می‌گذاشت. و اکنون هر دو در برف مهیبی گیر افتاده‌اند و مجبورند شب را در دره‌ای بگذرانند. اینجا بخشی از افکار نیکیتا را می‌خوانیم:

«یکی از پاهای نیکیتا، همان که در چکمۀ تخت‌پاره بود کرخت شده بود و انگشت شستش بی حس شده بود و از این گذشته تمام بدنش سردتر و سردتر میشد. فکر می‌کرد ممکن است و حتی احتمال زیاد دارد که همان شب بمیرد. اما این فکر چندان برایش ناگوار نبود و وحشتی هم از آن نکرد. فکر مرگ برایش ناگوار نبود زیرا در زندگی هرگز روی خوشی و آسودگی ندیده و به عکس پیوسته در خدمت این و آن گذرانده و نفس راحتی نکشیده بود. و از این جور زندگی داشت خسته می‌شد.

ادامه خواندن ارباب و بنده تولستوی تا ارباب و بندۀ امروز
0

آیا شما به عصای موسی در کلاس احتیاج دارید؟

به عنوان یک معلم درخانه نشسته باید اعتراف کنم که روز اول تعطیلی‌ها خیلی خوشحال بودم. ولی فقط برای یک روز خوشحالی ادامه داشت. نه بیشتر. نه به اندازۀ یک هفته یا 15 روز.

اما چاره چیست؟ اتفاقی است که پیش آمده و ناگزیریم با شرایط وفق پیدا کنیم. من برای وفق پیدا کردن، چند برنامه برای خودم تنظیم کردم. اول هر هفته سعی می‌کنم برنامۀ هفتۀ بعدم را بنویسم. برنامه‌ای که دقیق باشد و فضایی نباشد. خوشی‌های کوچکی هم میانش می‌گذارم.

ادامه خواندن آیا شما به عصای موسی در کلاس احتیاج دارید؟
0

نوبت چخوف است

یک شب بدو بدو متن می‌نویسم،

یک شب باید دکمهٔ مانتو بدوزم،

ادامه خواندن نوبت چخوف است

4+

کتاب آن است که خود ببوید، نه آن که رویش توضیح بنویسند

وقتی با فرد جدیدی می‌خواهم روبرو شوم، سعی می‌کنم از کسی، درباره‌اش نپرسم. حداقل در اولین برخورد، بدون پیش فرض پیش او بروم. البته بعد از ملاقات‌های اولیه، سعی می‌کنم تا می‌توانم اطلاعات کسب کنم، حالا جستجو در اینترنت باشد یا پرسش از آشنایان. ادامه خواندن کتاب آن است که خود ببوید، نه آن که رویش توضیح بنویسند

2+

در محضر سریال‌های انگلیسی

مدتی است که سریال ویکتوریا را می‌بینم. همزمان سریال crown را هم دنبال می‌کنم. دو سریال انگلیسی که جریان ملکه‌های انگلستان را نشان می‌دهد. یکی ملکه ویکتوریا و دیگری ملکه الیزابت. ادامه خواندن در محضر سریال‌های انگلیسی

4+

گاوخونی درس‌نامۀ ساده‌نویسی

یکی از اصول مهم نویسندگی، ساده‌نویسی است. این اصل هم حاصل نمی‌شود مگر با زیاد نوشتن و زیاد خواندن. دوماهی است که در نوشته‌هایم به سادگی بسیار دقت می‌کنم. از هر جمله‌ای که می‌نویسم توقع دارم که ساده‌ترین حالت ممکن باشد و برای همین چندین بار آن را خوانده و بازنویسی می‌کنم.

حال فرض کنید که هرشب تمرین ساده‌نویسی می‌کنید و در این میان با کتابی مواجه می‌شوید که در نهایت ممکن ساده نوشته شده است. ادامه خواندن گاوخونی درس‌نامۀ ساده‌نویسی

10+

قانون «رضابابایی-الیزابت‌گیلبرت» کشف شد، آن‌ها در یک جبهه می‌جنگند

هروقت به کلاس زبان می‌روم و یا فیلم انگلیسی نگاه می‌کنم، تا مدتی ناخودآگاه انگلیسی فکر می‌کنم. ذهنم ناخودآگاه shift+alt می‌گیرد و زبان را تغییر می‌دهد.

شاید این مثال بهترین راه برای اثبات این قضیه باشد که ما برای فکر کردن، به زبان و کلمات احتیاج داریم. مگرنه چرا باید من متوجه تغییر زبان درون ذهنم می‌شدم؟

در دوران مدرسه هم همیشه می‌پرسیدم: آدم‌های دنیا به فارسی فکر می‌کنند؟

شهسواری به عنوان معلم توانمند من چنین جوابی به سوالم داده است:

« ما حتا وقتی تنهای تنها هستیم و در تنهایی خود، ساده‌ترین یا پیچیده ترین مفاهیم هستی را در ذهنمان بالا و پایین می‌کنیم، در واقع در ساختار زبان فکر می‌کنیم. منظورم این است که ابزار اندیشه ما، همین کلمات است که هر روز با آنها حرف می‌زنیم. حتی در سکوت و تنهایی مطلق. ظاهرا به نظر می‌رسد که زبان برای ارتباط با دیگران به وجود آمده، اما میبینیم که ما حتی برای ارتباط با خودمان هم به استفاده از زبان نیاز داریم.

از نگاهی دیگر می‌توان گفت که هیچ تجربه بشری‌ای اگر به قید ساختار زبان درنیاید، قابل انتقال نیست.[1]»

با این مقدمه یقینا برای کسی جای شک و شبهه باقی نمی‌ماند که تا چه اندازه زبان و کلمات اهمیت دارند. و این ارتباط کاملا دوطرفه است. نه تنها ما برای فکر کردن به زبان احتیاج داریم، بلکه زبان هم سلامت و پیشرفت خود را وامدار مردمی است که به آن سخن می‌گویند.[2]

اما این سلامت و پویایی خود باعث تغییراتی در ساختار کلمات می‌شود که هر روز شاهد آن هستیم. کلمه‌ای که شما به عنوان نسل جوان استفاده می‌کنید شاید برای مادربزرگتان فحش به حساب بیاید. ولی آیا هر کلمه‌ای که ساخته می‌شود، درست است؟

این زبان، با چنین قدرتی، تا کجا می‌تواند تغییر کند و مهم‌ترین نیرویی که آن را کنترل می‌کند چیست؟

شاید پیش خودتان حدس می‌زنید که زبان و دستور فارسی عهده‌دار این امر است، ولی دستور فارسی هم  نیروی قوی‌تری می‌شناسد که باید گاهی سر تعظیم فرود آورد. این نیرو و قدرت، خانه‌های ماست.

«اگر مشخص شد کلمه یا کاربردی از یک واژه، تکیه کلام گروه یا صنف خاصی از مردم نیست بلکه تا اندرونی خانه‌ها رفته است ، مخالفت با آن نه فایده دارد نه لزوم.[3]»

این عبارت رضابابایی صحه‌ای بود بر تحقیقات الیزابت گیلبرت، او می‌خواست دلیل اهمیت وجود خانواده را کشف کند و نشان داد که کمونیست‌ها، کشیش‌ها، برده‌دارها، و همه قدرت‌هایی که تلاش کرده‌اند مردم را تحت سلطه خود دربیاورند، در ابتدا سعی می‌کنند ازدواج و خانواده را از بین ببرند زیرا از نیروی آن می‌ترسند[4].

آن‌ها موفق نشده‌اند ولی بعد از خواندن متن بابایی، به آنها حق می‌دهم که از چنین قدرتی واهمه داشته باشند. اندرونی‌‌ای که قدرت تغییر زبان را داشته و درنتیجه اندیشه را نیز تحت تاثیر قرار می‌دهد، نباید دست کم گرفت.

 

پی‌نوشت‌ها:

[1] حرکت در مه، محمدحسن شهسواری، صفحه 108

[2] بهتر بنویسیم،رضابابایی، صفحه 48

[3] بهتر بنویسیم، رضابابایی، صفحه 53

[4] متعهد، الیزابت گیلبرت، فصل هفتم

5+

اگر عطش امان قلب‌هایتان را بریده، «پنجره‌های تشنه» را بخوانید

خیلی‌ها می‌پرسند کتاب‌هایت را چگونه گزینش می‌کنی؟

من خوشبختانه دوستانی دارم که هروقت آن‌ها را می‌بینم، به‌اندازۀ یک ماه، کتاب معرفی می‌کنند، و بعد نام هر کتابی که می‌برند، می‌گویند فلان کتاب‌فروشی از آن دو تا دارد، و اگر بروی -مثلا- چتر، 5 تا دارد.

تنوع هم آنقدر بالاست و «وقت و پول» محدود، که نمی‌رسم هر کتابی که به چشمم زیبا یا جالب آمد بخوانم.

با همین دوستان قرار داشتم، بعد مصاحبت با آن‌ها، به ترنجستان رفتم، چون تنها کتاب‌فروشی مسیر بود که آن‌موقع شب باز و شلوغ بود، شروع کردم به پیدا کردن کتاب‌هایی که یادداشت کرده بودم.

در مسیر رسیدن به صندوق، کتابی برق زد. اول گمان کردم دیوان شعر یا قرآن است. ولی وقتی بلندش کردم،  تصویر خودم روی آن افتاد، جلدش از شیشه بود و بر روی‌اش هم گویی با ماژیک نوشته شده:

«پنجره های تشنه. رونوشت‌های انتقال ضریح امام حسین از قم به کربلا . مهدی قزلی»

تورق‌اش به دلیل سلفون دورش، امکان پذیر نبود. طرف دیگرش را دیدم. بخشی از کتاب بود، وقتی خواندم، هم زمان ایستاد و هم من بسیار تلاش کردم که وسط ترنجستان، اشک‌هایم جاری نشود.

همه کتاب‌هایی که برداشته بودم، خودشان گفتند که آن‌ها را سر جایشان گذاشته و کتاب شیشه‌ای را بخرم.

محتملا متوجه موضوع کتاب شده‌اید.سفرنامۀ کاروانی‌ست که بخشی از ضریح امام حسین را به صورت نمادین از قم به کربلا می‌برد.

اول تصور می‌کردم به خاطر شیشه‌ای بودن جلدش، دستم اذیت شود ولی کتاب با توجه به برگه‌هایش سبک است. طراحی داخل آن هم به چشم من جدید می‌آمد. شبیه تقویم، در هر روز تقویم، خاطرات نوشته شده است.

این کتاب رو بخوانید و اگر کسی به شما گفت:

«جای پای خدا و ائمه تنگ شده»

یک جلد از این کتاب به او هدیه بدهید.

و اگر با کسی روبرو شدید که «شبهات وهابیت» داشت، این کتاب به خوبی تمام شبهات را جواب داده است.

علاوه بر روند داستان و سفر که خود ردنامه‌ای بر داستان وهابیت است، نویسنده، در میان راه با روحانی‌ها پرسش و پاسخی دارد و آن‌ها با حوصله جواب می‌دهند.

سبک نویسنده در ابتدای سفر، کمی برا من غریب بود. زیرا با فعل‌ها و ارکان جمله بازی می‌کرد ولی از وسط‌های مسیر با او اخت شدم.

شاید شما با صادقانه بودن قضایا مشکلی نداشته باشید، اما قزلی زیادی صادقانه نوشته است. گاهی در سیر خواندن، تصویر کردن چشم‌و‌هم‌چشمی‌های روستا و شهرها به‌نظرم زیاد می‌آمد.

یا گاهی از اصرار آقای قزلی برای نشان دادن آقای خامنه‌ای در میان داستان، عصبانی می‌شدم. درگاه امام حسین که جای اینگونه مقایسه‌ها نیست.

اما تا دلتان بخواهد افراد این کاروان باصفا هستند و نویسنده، آقای قزلی هم به زیبایی این صمیمت را نشان می‌دهد، طوری‌که می‌دانم، دلم برای آقای معماریان و حاج‌محمود و رضا و … تنگ می‌شود. بهرحال خدمتگزاران امام حسین، طوری دیگری خوب‌اند و این اخلاص و داستان‌های آن ضریح، بارها اشک را بر چشمانتان جاری می‌کند.

 

برای خرید اینترنتی این کتاب، اینجا را کلیک کنید.

4+