از فرش روضه تا خیمه‌گاه

لشکر حر به دنبال امام حسین راه افتاده بود. ابن‌زیاد به حر نامه نوشت که به حسین سخت بگیر.

حر قصد حمله و جنگ با امام را نداشت و منتظر پاسخ نامه‌اش از کوفه بود.

امام می‌رفت و حر با ایشان حرکت می‌کرد تا نگذارد ایشان به مدینه برگردد.

در همین هنگام چهار مرد سواره نمایان شدند. تا امام حسین را دیدند شروع کردند به رجز خواندن و از صفات حضرت شعر سرودن. چهار مرد سواره می‌خواستند به امام حسین بپیوندند.

ادامه خواندن از فرش روضه تا خیمه‌گاه

چگونه نسلی فرهیخته تربیت کنیم؟

داشتم داستان مردی را می‌خواندم که پسر 7 ساله‌اش، سیگار کشیده. مادر پسر فوت کرده و پرستار به پدرش گزارش واقعه را رسانده. ادامه خواندن چگونه نسلی فرهیخته تربیت کنیم؟

خودشناسی با تاریخ- قسمت دوم

شب پنجم محرم است. در چشم به‌هم‌زدنی شب‌ها و روزهای دهه گذشته است و من، شکیبا را در بغل گرفته‌ام و به تاریخ نگاه می‌کنم. ادامه خواندن خودشناسی با تاریخ- قسمت دوم

خودشناسی با تاریخ- قسمت اول

محرم که می‌شود، می‌خواهم خودم را در این دهه پیدا کنم. از خودم می‌پرسم امسال بیشتر شبیه چه کسی شده‌ام؟

فکر می‌کنم هر فرد با هر شخصیتی، می‌تواند خودش را در عاشورا پیدا کند. ادامه خواندن خودشناسی با تاریخ- قسمت اول

اگر عطش امان قلب‌هایتان را بریده، «پنجره‌های تشنه» را بخوانید

خیلی‌ها می‌پرسند کتاب‌هایت را چگونه گزینش می‌کنی؟

من خوشبختانه دوستانی دارم که هروقت آن‌ها را می‌بینم، به‌اندازۀ یک ماه، کتاب معرفی می‌کنند، و بعد نام هر کتابی که می‌برند، می‌گویند فلان کتاب‌فروشی از آن دو تا دارد، و اگر بروی -مثلا- چتر، 5 تا دارد.

تنوع هم آنقدر بالاست و «وقت و پول» محدود، که نمی‌رسم هر کتابی که به چشمم زیبا یا جالب آمد بخوانم.

با همین دوستان قرار داشتم، بعد مصاحبت با آن‌ها، به ترنجستان رفتم، چون تنها کتاب‌فروشی مسیر بود که آن‌موقع شب باز و شلوغ بود، شروع کردم به پیدا کردن کتاب‌هایی که یادداشت کرده بودم.

در مسیر رسیدن به صندوق، کتابی برق زد. اول گمان کردم دیوان شعر یا قرآن است. ولی وقتی بلندش کردم،  تصویر خودم روی آن افتاد، جلدش از شیشه بود و بر روی‌اش هم گویی با ماژیک نوشته شده:

«پنجره های تشنه. رونوشت‌های انتقال ضریح امام حسین از قم به کربلا . مهدی قزلی»

تورق‌اش به دلیل سلفون دورش، امکان پذیر نبود. طرف دیگرش را دیدم. بخشی از کتاب بود، وقتی خواندم، هم زمان ایستاد و هم من بسیار تلاش کردم که وسط ترنجستان، اشک‌هایم جاری نشود.

همه کتاب‌هایی که برداشته بودم، خودشان گفتند که آن‌ها را سر جایشان گذاشته و کتاب شیشه‌ای را بخرم.

محتملا متوجه موضوع کتاب شده‌اید.سفرنامۀ کاروانی‌ست که بخشی از ضریح امام حسین را به صورت نمادین از قم به کربلا می‌برد.

اول تصور می‌کردم به خاطر شیشه‌ای بودن جلدش، دستم اذیت شود ولی کتاب با توجه به برگه‌هایش سبک است. طراحی داخل آن هم به چشم من جدید می‌آمد. شبیه تقویم، در هر روز تقویم، خاطرات نوشته شده است.

این کتاب رو بخوانید و اگر کسی به شما گفت:

«جای پای خدا و ائمه تنگ شده»

یک جلد از این کتاب به او هدیه بدهید.

و اگر با کسی روبرو شدید که «شبهات وهابیت» داشت، این کتاب به خوبی تمام شبهات را جواب داده است.

علاوه بر روند داستان و سفر که خود ردنامه‌ای بر داستان وهابیت است، نویسنده، در میان راه با روحانی‌ها پرسش و پاسخی دارد و آن‌ها با حوصله جواب می‌دهند.

سبک نویسنده در ابتدای سفر، کمی برا من غریب بود. زیرا با فعل‌ها و ارکان جمله بازی می‌کرد ولی از وسط‌های مسیر با او اخت شدم.

شاید شما با صادقانه بودن قضایا مشکلی نداشته باشید، اما قزلی زیادی صادقانه نوشته است. گاهی در سیر خواندن، تصویر کردن چشم‌و‌هم‌چشمی‌های روستا و شهرها به‌نظرم زیاد می‌آمد.

یا گاهی از اصرار آقای قزلی برای نشان دادن آقای خامنه‌ای در میان داستان، عصبانی می‌شدم. درگاه امام حسین که جای اینگونه مقایسه‌ها نیست.

اما تا دلتان بخواهد افراد این کاروان باصفا هستند و نویسنده، آقای قزلی هم به زیبایی این صمیمت را نشان می‌دهد، طوری‌که می‌دانم، دلم برای آقای معماریان و حاج‌محمود و رضا و … تنگ می‌شود. بهرحال خدمتگزاران امام حسین، طوری دیگری خوب‌اند و این اخلاص و داستان‌های آن ضریح، بارها اشک را بر چشمانتان جاری می‌کند.

 

برای خرید اینترنتی این کتاب، اینجا را کلیک کنید.

قدرت استکان‌های چای

داستان از آشپزخانۀ مامانمسی -مادربزرگم- شروع می‌شد. محرم بود و روضۀ امام حسین، آدم‌ها هم برای کمک و کار می‌آمدند. مادرم گفته بود هرکسی آمد و کار خواست، بی‌چون و چرا به او کار می‌دهید. به هروظیفه که مشغول می‌شدم، کسی از در آمده و وظیفۀ من، وظیفۀ او می‌شد.

یک گوشه کز کردم، بچه‌ بودم، به پای بی‌لیاقتی گذاشته بودم و در دلم به امام حسین التماس می‌کردم که چرا من کار ندارم؟

پروین خانم فهمیده بود، یواشی مرا به طبقۀ دیگری برد و الکی کار می‌تراشید. درآخر هم برای اینکه دلم گرم شود، گفت: «همه میرن تو می‌مونی اینجا میتونی کلی کار کنی». وقتی پروین‌خانم با چشمان و صورت نورانی اش این حرف را می‌زد، مگر دلت می‌تواند آرام نشود؟

همیشه بود. آرام، چایی می‌ریخت، بدون اخ گفتن قوری‌های سنگین را بلند می‌کرد ، همان‌هایی که اگر من بلند می‌کردم، دستم شروع می‌کرد به لرزیدن و از ترس سوزاندن خودم و بقیه، سریع قوری را پس می‌گرفتند.

ولی پروین‌خانم، قدرت داشت، و با همان قدرت آرام‌آرام چایی‌های روضه را مرتب می‌کرد و اشک می‌ریخت. اگرم کاری نبود، قرآن می‌خواند. هروقت به خانۀ ما زنگ می‌زند، میگویم هیچ معلوم هست کجایین؟ ولی واقعا معلوم نیست کجاست. یا زیارت است، یا در راه سفر به شهرهای محروم.

آخرین بار به صد مکافات، به روضۀ خانه‌اش رفتم. میدانستم کسی همانند او، حال مجلسش با بقیه فرق دارد. صدایم کرد تا چایی بچرخانم. ولی استکان‌ها تا دست‌های من را دیدند، شروع به لرزش کردند. دست‌های من قدرت دست‌های پروین‌خانم را ندارد.

تا امروز، این فیلم به دستم رسید.

همان دستانی که در روضه با اشک، چایی می‌ریزد، کلنگ مدرسه را بلند و مدرسۀ دیگری را در کمال خاموشی افتتاح کرد.

چند مدرسه، چند درمانگاه، حمام و … افتتاح می‌شود، نمی‌دانم، همان‌قدر که تعداد اشک‌ها و استکان‌های روضه را نمی‌فهمم.

 

 

عکس‌نوشت: ببخشید که کیفیت عکس خوب نیست.