سائل ماه رمضان

روزی مردی پیش پیامبر می آید و میگوید مرا به یاد داری؟

داستان  این مرد به سالها پیش برمیگشت، زمانی که پیامبر به شهری برای تبلیغ رفتند و مردمان شهر ایشان را راندند. بیرون شهر، این مرد به پیامبر محلی برای استراحت داد. ادامه خواندن سائل ماه رمضان

سلونی قبل ان تفقدونی

روی منبر می‌نشستند و می‌خواستند به ناحق جای شما را بگیرند، می‌گفتند: از من بپرسید که به راه‌های اسمان از راه‌های زمین وارد ترم.

ولی آن‌ها حتی توان پاسخ گفتن به ساده‌ترین احکام را نداشتند. ادامه خواندن سلونی قبل ان تفقدونی

حضرت خدیجه، از ملکۀ قریش تا ام‌المومنین

همسر پیامبر ما، حضرت خدیجه، در سن ۲۵ سالگی، ثروتمندترین تاجر زمان خودشان، چه در بین مردان و چه در بین زنان بود و در شهرهای حبشه و مصر، دفتر تجارتی داشت. ادامه خواندن حضرت خدیجه، از ملکۀ قریش تا ام‌المومنین

خاندان کرامت- قسمت د‌وم- حضرت عبدالمطلب

اگر بنا به خواندن کتاب‌های تاریخ و دینی دبیرستان هم باشد، همۀ ما اسم پدربزرگ حضرت رسول، جناب عبدالمطلب را شنیده‌ایم. ولی شنیدن با شناخت واقعی یک دنیا فرق دارد. ادامه خواندن خاندان کرامت- قسمت د‌وم- حضرت عبدالمطلب

خاندان کرامت- قسمت اول

شاید یکی از کم لطفی‌های ما به پیامبر اکرم این باشد که خانوادۀ ایشان را دقیق نمی‌شناسیم. از امشب تا تولد حضرت، می‌خواهم دربارۀ پدر ، پدربزرگ و جد ایشان بنویسم. ادامه خواندن خاندان کرامت- قسمت اول

کتابی که از یک ماجرای پر سوال می‌گوید: سقیفه

می‌خواستم به مناسبت عید غدیر، برنامۀ معرفی کتاب دربارۀ ولایت امیرالمومنین و زندگی نامۀ ایشان بگذارم. قبل از شروع، یکی از دوستان پیام زد، و گفت بیا و کتاب دربارۀ سقیفه معرفی کن. ادامه خواندن کتابی که از یک ماجرای پر سوال می‌گوید: سقیفه

ای مردم، قلب‌های پریشانتان را به که می‌سپارید؟

 

یکی از فانتزی‌ترین تصورات من، در آوردن قلب‌ام است.

اگر می‌توانستیم قلب‌هایمان را از جا دربیاوریم، زندگی خیلی راحت‌تر می‌شد.

آن را می‌دیدیم، با او صحبت می‌کردیم،

می‌فهمیدیم واقعا چه کسی در کجا قرار گرفته و به آدم‌ها نشان می‌دادیم که جایگاهشان کجاست. وقتی احتمال عاشق شدن بود، چشمانش را می‌بستیم،

و مهم‌تر از همه، هنگامی‌که قلبمان مچاله می‌شد، می‌توانستیم آن را در آورده، اتو کنیم و بعد سر جایش بگذاریم. آن‌گاه نزدیک عید، در خشک‌شویی مختص قلب‌ها هیاهویی به‌پا می‌شد.

«آقا بشور ببر هرچه کدری و ناراحتی در آن چمباتمه زده است.»

این تفکرات یقینا وقتی قلبتان مچاله شده بیشتر به سراغتان می‌آید.

چند روزی نمی‌دانستم چگونه قلبم را نجات دهم، چندباری به سرم زد، از دستش راحت شوم ولی شانس حیات را هم از دست می‌دادم.

در همین اوضاع که برای زندگی می‌جنگیدم و قلبم را برای حیات به سختی تشویق می‌کردم، این آیه را شنیدم:

خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّيهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ وَ اللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ[1]

خداوند به پیامبرش دستور می‌دهد که از اموال آنها زکات بگیر، نه چون پیامبر به این زکات، نیازی داشته باشد، هرگز.

زیرا ما به او احتیاج داریم.

خدا دستور داد که از آنها زکات بگیر، برای اینکه پاک شوند.

و صَلِّ علیهم، و به آنها توجه کن، که آن‌ها با این توجه آرام می‌گیرند.

آرام میگیرند؟

به خودم آمدم، من مگر چه چیزی جز آرامش طلب می‌کردم؟

ببخشید، پیامبر اکرم، قلب مرا به عنوان زکات، قبول می‌کنید؟

که به وسیله شما، پاک شده،

چین و چروکش از مشکلات باز شود. که از این چین‌ها خون می‌بارد از درد. و این درد، کم کم بی‌حسی‌ام  را به دنبال خواهد داشت.

بله، فانتزی‌ترین تصورم محقق و قلبم از جا کنده شد. و در بهترین جای ممکن قرار گرفت، یعنی دستان مهربانترین پیامبرم.

 

 

[1] سوره توبه آیه 103

پی‌نوشت: آیه را در سخنرانی دکتر دولتی شنیدم.