از این قرن تا آن قرن

وقتی که نوبت به درس جغرافی می‌رسید مادربزرگم می‌گفت: «عزیزم به تو چه که آنطرف دنیا کجاست و اسم این همه کوه‌ها و دریاها چیست؟ تو همان راه بهشت را یاد بگیر این‌ها همه پیشکشت.»

این جمله را چند شب پیش خواندم، در کتاب دارالمجانین.

از شما چه پنهان از طرز فکر مادربزرگ خوشم آمد. مادربزرگی که آخرین بهار قرن پیش را دیده.

ادامه خواندن از این قرن تا آن قرن

از «نونِ نوشتن» تا «هـِ هویت»

«در محیط‌های ادیبانه‌ای که در سنین 22 تا 27 سالگی‌ام از کنارشان گذشتم، بزرگترین خطری که احساس کردم این بود که این محیط‌ها ممکن است مرا از اصل و مسیر خودم دور کنند، چون آن‌ها برای خود و زندگانی خود ملاک و معیارهایی داشتند که از نظر من مضحک و گاهی گریه‌آور بود. تقریبا می‌توانم بگویم اکثریت قریب به اتفاق ایشان دنبال خود، از طریق بازتاب خود در دیگران می‌گشتند. بنابراین اگر کسی آن‌ها را نمی‌دید و یا درباره‌شان حرف نمی‌زد، خود را نبود حس می‌کردند. این رو عطش ناخوشایندی به نمایاندن خود به دیگران داشتند.»

از کتاب نون نوشتن، نوشتۀ محمود دولت‌آبادی، ص 47

ادامه خواندن از «نونِ نوشتن» تا «هـِ هویت»

دلفینک، یک قدم فراتر از محیط امن

تجربه‌های محدود آفت رشد است.
اين جمله شايد يک گزارهٔ کلی باشد که خيلي‌ها با آن موافق نباشند. يک گزارهٔ کلی که اگر کسی مرا نشناسد، گمانش به تجربه‌های خيلی ناجور هم کشيده می‌‌شود. ولی من اين گزاره را در تابستان 98 درک کردم.

ادامه خواندن دلفینک، یک قدم فراتر از محیط امن

یک سال تجربهٔ معلمی کلاس هشتم دخترانه و پیش‌دبستان پسرانه چگونه بود؟

معلمی تجربۀ و حرفۀ جدیدی است که انتخاب کرده‌ام. از این انتخاب حدود دوسالی می‌گذرد و سال دومش همراه بود با دو مدرسۀ کاملا متفاوت.

پیش‌دبستان پسرانه و سال هشتم دخترانه. ادامه خواندن یک سال تجربهٔ معلمی کلاس هشتم دخترانه و پیش‌دبستان پسرانه چگونه بود؟

مادرها، شاهد یا بازرس

درپیش دبستان روز مادروکودک بود. مادرها آمده و قرار بود یک روز را با بچه‌هایشان سر کلاس‌ها باشند.

کمک کلاس سختی بودم. از شب قبل داشتم فکر می‌کردم چطور مقابل مادرها به بچه‌ها تذکر دهم. وسط کلاس ناگهان به این نتیجه رسیدم که چرا باید از نحوۀ تذکردادنم بترسم؟

یا چرا باید فکرم درگیر باشد؟ ادامه خواندن مادرها، شاهد یا بازرس

تجربۀ نویسندگی در گروه محتوا

خیلی اوقات فرض می‌کنم در برنامه‌های تلویزیون نشسته‌ام، و قرار است از من سوال بپرسند.

یک بخش وجودم می‌شود مجری، بخش دیگر شکیبا. ادامه خواندن تجربۀ نویسندگی در گروه محتوا

تبریز، یک معلم است تا شهر

بچه بودم، شاید 6 یا هفت ساله. عمه‌ام آمده بود خانۀ ما. صدایم کرد که شکیبا بیا که برایت جایزه خریده‌ام. یادم نیست برای افتادن دندانم جایزه گرفتم، یا باسواد شدنم. ادامه خواندن تبریز، یک معلم است تا شهر

مدرسۀ جدید، شناخت بیشتر خود

امسال تابستان، در یک مدرسۀ جدید مشغول شده‌ام. مدرسه‌ای که با دیگر مدارس متفاوت است. مربی‌ها همه به‌روز هستند و دائما علمشان را به‌روز می‌کنند. نحوۀ برخوردشان با کودکان و مداخلات تربیتی آن‌ها، از روی جدیدترین و دقیق‌ترین مکتب‌های تربیتی است. ادامه خواندن مدرسۀ جدید، شناخت بیشتر خود

در محضر سریال‌های انگلیسی

مدتی است که سریال ویکتوریا را می‌بینم. همزمان سریال crown را هم دنبال می‌کنم. دو سریال انگلیسی که جریان ملکه‌های انگلستان را نشان می‌دهد. یکی ملکه ویکتوریا و دیگری ملکه الیزابت. ادامه خواندن در محضر سریال‌های انگلیسی

آخرین فرصت‌های ماه مبارک رمضان

در آخرین سحرگاه ماه مبارک یاد پیامبری می‌افتم که با سپاهش در تاریکی شب به دشتی رسید.

به سپاهش گفت هرچقدر می‌توانید از زمین سنگ بردارید، که با روشن شدن هوا، هرکه سنگ برنداشته و برداشته، افسوس خواهد خورد. ادامه خواندن آخرین فرصت‌های ماه مبارک رمضان