داستان، دریاچهٔ پر از ماهی

دوران راهنمایی بودم که هری پاتر خواندن بینمان مد شده بود. همه هری‌پاتر می‌خواندیم و سعی می‌کردیم خودمان را جای شخصیت‌های داستان تصور کنیم. با مشکلاتشان همراه می‌شدیم، روزها و شب‌ها بیدار می‌ماندیم که داستان را تمام کنیم و ببینیم به کجا می‌رسیم. همه در آرزوی هاگوارتز بودیم و دلمان می‌خواست پروفسور سریوس استادمان باشد. ادامه خواندن داستان، دریاچهٔ پر از ماهی

نوبت چخوف است

یک شب بدو بدو متن می‌نویسم،

یک شب باید دکمهٔ مانتو بدوزم،

ادامه خواندن نوبت چخوف است

گاوخونی درس‌نامۀ ساده‌نویسی

یکی از اصول مهم نویسندگی، ساده‌نویسی است. این اصل هم حاصل نمی‌شود مگر با زیاد نوشتن و زیاد خواندن. دوماهی است که در نوشته‌هایم به سادگی بسیار دقت می‌کنم. از هر جمله‌ای که می‌نویسم توقع دارم که ساده‌ترین حالت ممکن باشد و برای همین چندین بار آن را خوانده و بازنویسی می‌کنم.

حال فرض کنید که هرشب تمرین ساده‌نویسی می‌کنید و در این میان با کتابی مواجه می‌شوید که در نهایت ممکن ساده نوشته شده است. ادامه خواندن گاوخونی درس‌نامۀ ساده‌نویسی

«فلسفه برای کودکان» کلمات و داستان‌ها را از قیدوبند می‌رهاند

هر داستان از تعدادی درون مایه تشکیل شده است.

ولی ما در دوران مدرسه، هنگام خواندن داستان، به یک درون‌مایه می‌پرداختیم. ادامه خواندن «فلسفه برای کودکان» کلمات و داستان‌ها را از قیدوبند می‌رهاند

منتقد درونی شما منتظر تنظیمات جدید نیست؟

از هر دوره‌ای که شرکت می‌‌کنم، یکی دو نکتۀ کلیدی در ذهنم می‌ماند که می‌خواهم با شما به اشتراک بگذارم.

چندی پیش، در دورۀ یک روزۀ داستان‌نویسی خلاق شرکت کردم. آقای خسروانجم هم استاد این دوره بودند.

ادامه خواندن منتقد درونی شما منتظر تنظیمات جدید نیست؟

راهروی جوانی

پیری به اندازه کافی می‌تواند کلافه‌کننده باشد، در آپارتمان هم که زندگی کنی، این کلافه‌کنندگی از انتظار برای آسانسور، نداشتن حیاط، کم نوری اتاق‌ها، پنجره‌های باطل و پسر مجردت، سر در می‌آورد. پیرمرد روی صندلی می‌نشیند. صندلی چرمی به احترام انحنای ستون فقرات سرهنگ، در خود فرو رفته و تعظیم می‌کند. ولی با همه عوامل کلافه‌کنندگی، خداراشکر گوش سرهنگ هنوز هم مانند قبل کار می‌کند. همسر مرحومش همیشه می‌گفت این زیاد شنیدنت اخر کار  دست من می‌دهد، و خداراشکر که او مرحوم شد و ندید تنها عامل سرگرمی این روزهای سرهنگ، تحقق همان پیش‌گویی اوست.

با شنیدن صدای باز شدن در همسایه، بلند می‌شود. آرام به سمت در خانه می‌رود. تمام پارکت‌ها با سرهنگ هم‌دست می‌شوند و به نرم‌ترین حالت ممکن، او را به روی دست جابجا می‌کنند. عینک را برمی‌دارد، به چشمی نزدیک شده، چروک‌های کنار لبش، به خنده می‌افتند.

چشمیِ در، یک راهرو را گزارش می‌دهد، دقیقا روبروی در خانۀ سرهنگ، دری قرار دارد، و کنار آن، آسانسور.

– مریم هی بهت می‌گم بیا آینه بخریم، الان پسر این همسایه روبرویی یهو اگه بیاد و مارو این وسط ببینه چی می‌شه؟

+بابا اون صبح میره شب میاد. باباهه هم عمرا اگه صدای مارو بشنوه که بخواد بیاد دم در. این پشت لباس منو صاف کن، الان در آسانسور بسته مبشه، بدو.

دلخوشی سرهنگ، دو دختر دانشجویی بودند، که در خانۀ روبرو به تنهایی زندگی می‌کردند. سرهنگ حدس می‌زد آنها آینه قدی ندارند درنتیجه به راهرو آمده و دزدکی در اینه آسانسور خودشان را بررسی می‌کردند، گاهی با لباس جدید، جلوی آینه مختصری می‌رقصیدند. مانند همسر مرحوم سرهنگ.

حداقل روزی یکبار این صحنه تکرار می‌شد. پیرمرد سعی می‌کرد وقتی که دخترها دانشگاه هستند، به خروید برود تا فرصتی هدر نرود. تنها هنگامی که پسرش،امیر، خانه بود، مانند معتادهای دارو نرسیده، زجر می‌کشید. صدایی هم اگر می‌شنید، نمی‌توانست ماموریتش را انجام دهد. هم‌واره می‌ترسید پسرش بفهمد و مجبور شود شادی‌اش را با او سهیم شود.

اوضاع وقتی وخیم شد که امیر دو روزی به خاطر مریضی سرکار نمی‌رفت و یا اگر هم می‌رفت سر زمان همیشگی نبود. پدرش دعا می‌کرد کاش حداقل در این زمان دختران لباس نو نخرند. اولین روزی که امیر تصمیم به نرفتن، گرفت، دائم دوروبر در می‌پلکید.

-نمی‌یای صبحانه بخوری؟

+بابا این دو تا دخترا چرا انقدر توی راهرو‌ اند؟ دیروز که داشتم می‌رفتم سرِ‌کار ، دیدم دارن تو راهرو می‌چرخند. خونشون کمشونه انگار.

-بیا صبحانتو بخور نمی‌خواد این دوتا دختر غریب رو دید بزنی.

+بابا خوبن‌ها… مخصوصا اینکه داره یکم میرقصه.

چروک‌های دور لب سرهنگ، به لرزه افتادند.

فردا صبح، صدای زنگ خانۀ دخترها به صدا در آمد.

+صدف تو چیزی سفارش دادی؟

-نه کیه؟

+ میگه بسته داریم. ولی خیلی بزرگه. بیا ببین.

بسته را به زحمت از در رد کرده و گشودند. آینه بود. قدی، حتی دلباز تر از آینه آسانسور.

گفته بودم، پیری نه تنها کلافه‌کننده حتی می‌تواند کسل‌کننده شود.

چه زمانی آفتاب طلوع می‌کند؟ – (1)

زنگ ساعت، بیدارم می‌کند ولی تاریکی تمام نشده است. بلند می‌شوم، سرمای پتو خبر از آن می‌دهد که هنوز مانده تا خورشید بتابد. چراغ را روشن می‌کنم تا اتاق پر از نور شود. سنگ سرد زیر پایم، لحظه ای پشیمانم میکند که چرا بلند شدم، ولی استقامت می‌کنم، کمی جلوتر سنگ‌ها گرم می‌شوند. آب گرم لوله‌های شوفاژ و رادیاتور، نزدیک حمام، به سنگ‌ها جان می‌دهد.

مادرم چایی می‌ریزد. قربان‌صدقه چشم‌ها و مژه‌هایم می‌رود. به‌گمانم این قربان صدقه‌ها زیادی‌ست. زردی کره را روی سفیدی پنیر میمالم. به روزهایی فکر می‌کنم که کره را با عسل همراه کرده و آنگاه شیرینی عسل مشخص می‌کند که طلایی بودن چقدر با زرد بودن متفاوت است.

دیر شده، قبل از روشن شدن هوا باید به مدرسه برسم.

عصایم کجاست؟

ناگهان کمی مکث کرد، یادش افتاد، هروقت هم برسد، آسمان برایش روشن نمی‌شود.

گفتم که، زیادی از چشمانم تعریف می‌کند.

 

 

عکس‌نوشت: نوشهر-ایران- 1391

قاب‌ها را از عکس‌ها خالی کنید

«گلاب بیارین، مامان غش کرد»

در خانه هیچ‌چیز بوی زندگی نمی‌داد. مادر دوباره بلند شده بود تا زندگی را راه بیندازد. رخت‌ها را جابجا می‌کرد، به اتاق مرتضی که رسید، پیراهن‌ها را که می‌خواست آویزان کند، مکث کرد، همان دم فهمید دیگر هیچ‌گاه این لباس‌ها چرک نمی‌شوند.

عطر کمد پسرش، مادر غش کرده را در آغوش کشید تا دختران به دادش برسند.

حمیده به مریم اشاره کرد که تا مادر دوباره از حال نرفته، عکس‌ها را بردارد. مادر در خانه به دنبال یک عکس واضح، همه جا را گشته بود. انگار رسم است، هرکه می‌میرد، عکس‌هایش هم از بین آلبوم‌ها فرار می‌کنند. یک عکس در اتاق از غافله جا مانده بود، که آن هم برداشتند.

-مادر بوی عطرش هست، ولی چرا من هرچی تلاش می‌کنم، قیافه‌اش یادم نمی‌یاد. این یک ماه که مریض شد همش جلو چشممه. ولی از اول که مریض نبود.

+مامان شما یکم باید بخوابی. کی اصلا گفت بیایی رخت‌هارو جابجا کنی.

– امروز بچه‌های دانشگاه براش ختم گرفتن. باباتون میاد دنبالم، گفتم قبل اومدن حاجی، پیراهن‌هاشو جابجا کنم. حداقل اونها زیر آفتاب نپوسه. خودش که زیر خاک میپوسه. بمیره مادر برات…

و اشک‌ها به هم آمیخت و شیون مادر در سکوت دختران، شکست.

در تمام طول مسیر، پدر زیر لب شعر می‌خواند. ناواضح بود اما از عادتش بود، غم و شادی را با ته صدایش تاب می‌آورد.

مادر، تلاش‌اش را می‌کرد تا سایه های محو مرتضی را سرهم کند. چشم‌های کودکی اش را به یاد داشت، موهای لخت‌اش به پدرش رفته بود. سفیدی‌اش به عمه نرجس ولی یک چیزی کم داشت. دوباره از اول میچید. «نه به سفیدی نرجس نبود، نمکش از خودم بود.»

« رسیدیم»، صدای پدر مرتضی، سایه‌هایی که محو بودند را محوتر کرد.

بچه‌ها آمدند به استقبال. و مانند همه ختم‌ها، چقدر اینجا هم بوی مرگ می‌آید.

-شما هم هم‌کلاسی‌اش بودین؟

به دخترها نگاه می‌کرد، مرتضی برای کدام یک، آن شب آنقدر دعوا راه انداخته بود؟

قران می خواندند. رسم همه مراسم‌ها. ولی در اعلام برنامه گفتند کلیپ؟

کلیپ دیگر چیست؟

دوباره داشت سایه‌ها را جمع می‌کرد.

-سفیدی نرجس و نمک خودم، کشیدگی چشمان خاله را داشت؟

اما ناگهان سایه‌ها به قد ایستادند. کلیپ شروع شد. مرتضی آمده بود.

-درست است. نمک خودم را دارد. در حاملگی دعا کرده بودم پسر باشد ولی از نرجس سفیدتر نباشد.

آه، مانند پدرش موهایش در هوا، تاب می‌خورد.

هرعکس یک پاسخ بود. پازل چیده شد. نه صدای شیونی آمد، نه صدای گریه‌ای، فقط مادری زیر لب زمزمه کرد:

-لبخندش مال خودش بود. جوانی و لبخند مرتضی را داشت.

به خانه رسیدند. در سکوت.

مادر دوباره به اتاق پسرش رفت،

حمیده و مریم بی‌خبر از پازل چیده شده، به دنبال مادرشان دویدند.

-پدرتان را صدا کنید…

پدر که دیگر تنها مرد خانواده بود، به جمعشان پیوست.

-حاجی روضه علی اکبر بخون.

+خانم این موقع شب اخه…

-بخون حاجی

+ «من نگویم که تو ای ماه نرو… لیک قدری بر من راه برو…»

«گلاب بیاورید»

این بار بیش از یک مادر از حال رفت.