نامه‌ای به وسعت همایش روان‌شناسی

 

[ متنی که خواهید خواند، توضیح دو تکنیک روانشناسی‌ست، که در قالب نامه برای یکی از دوستانم نوشته‌ام. احتمالا خودش تا وقتی نامه پست نشود، این‌جا را نمی‌خواند.]

ریحانه سلام.

کادوی تولد، نامه خواسته بودی، دو سال پیش هم کارت تبریک. برای من نوشتن، راحت‌ترین کار دنیاست ولی می‌ترسم این کادو، از باب آسانی، درخور دوستی چون تو نباشد.

می‌دانم که با وجود بچه 4 ماهه، حسابی سرت شلوغ است. دانشگاه هم که می‌روی. شاید اکنون که این خطوط را می‌خوانی، پسرت -محمدعلی- داد و فغانش بلند شود.

پس زودتر برویم سر اصل مطلب.

مدتی درگیر موضوع نامه بودم، از چه بگویم که در میان روزهای شلوغت کمی ذهنت را آرام کند. تا امروز، که برای تغییر دادن یکی از افکار منفی‌ام به سراغ دفترچۀ آموزه‌های روانشناسی‌ام رفتم. با خود گفتم چرا آنچه آموخته‌ام را برایت بازگو نکنم؟

میدانی که من معتقدم زندگی یاد گرفتنیست. و تلاشم را کرده‌ام که در این دوسال کلاس‌های مختلفی در زمینه روان‌شناسی بروم تا در حد و اندازه خودم زندگی کردن را یاد بگیرم.

یکبار برایت اصل هزینه و مصرف را توضیح داده‌ام. امشب می‌خواهم از افکار و احساسات بنویسم.

فیلیپ کم، یکی از بزرگان فلسفه برای کودکان، معتقد است که ما دو مدل تفکر داریم:

دستۀ اول را هنگام دوچرخه‌سواری تجربه کرده‌ایم، تو فکر می‌کنی ولی این عادتِ تأملی توست و چندین بار اول متوجه آن می‌شوی اما بعد از مدتی دیگر این فکر کردن برایت محسوس نیست.

ولی دستۀ دوم، افکاری‌ست که می‌توانی به آن‌ها به دید عادت نگاه کنی، ولی اگر بر روی آنها تأمل و تمرین کنی، روش فکر کردنت را ارتقا می‌دهی. یا به عبارتی، می‌توانی بهتر فکر کنی.

بیا برایت یک مثال بزنم. شهسواری معتقد است که صحبت کردن نوعی تفکر است. شما می‌توانی برحسب عادت صحبت کنی(دستۀ اول) ولی اگر تمرین کنی، نمی توانی بهتر و شیواتر سخن برانی؟

پس جز دستۀ دوم قرار می‌گیرد.

اگر صحبت کردن نوعی فکر کردن است و قابل ارتقا، پس بقیۀ افکارمان را هم می‌توانیم با تمرین های مخصوص خودشان ارتقا داده تا جایی‌که باورهایمان را هم تغییر دهیم.

این تمارین را من در دو حیطه و علم متفاوت دیده‌ام.

یکی تلاش و تمرینی‌ست که ما در کلاس‌های فلسفه برای کودکان، انجام می‌دهیم،

لکن بحث اکنون من، بخش دوم، یا بحثی روانشناسانه است.

هفت قدم می‌شناسم که به ارتقا مدل فکر کردن کمک می‌کند،

من دو قدم اول را برایت می‌گویم. اگر دقیق متوجه شدی و به کار آمد، قدم سوم را برایت شرح می‌دهم.

اولین قدمی که آموختم و به نظر خیلی ساده می‌آید، تکنیک abc است.

یعنی هر رویدادی را به سه جز تقسیم کنید.

  1. مرحلۀ اول، a است به معنی وقوع رویداد.
    • مثلا تو به همسرت زنگ می‌زنی، و ایشان زود برمی‌دارد. (زود برداشتن او یک رویداد است.)
  2. مرحلۀ بعدی،b ،افکار توست.
    • چند مدل فکر می‌کنی: منتظر من است. (با لبخند بخوان)

چرا انقدر زود برداشت؟؟؟( با اخم بخوان)

  1. مرحلۀ سوم، c،  عکس‌العمل احساسی و رفتاری توست.
    • پرواضح است که اگر فکر اول را داشته باشی(که همسرت منتظر توست)، عکس العمل، احساس و رفتار خوبی خواهی داشت.

این کار را باید مرتب انجام دهیم. سعی کنیم احساساتمان را از افکارمان را جدا کنیم، از جنبه‌های متفاوت به رویدادها نگاه کنیم.

بنظر می آید بعد از کمی مکث و همین بررسی‌های ساده متوجه می‌شویم که تا چه اندازه عکس‌العمل‌هایمان تکیه بر باورهای نادرست و غلط دارد.

معروف است که اگر بتوانیم افکار و احساساتمان را در رویدادها از هم جدا کنیم، تا 15% می‌توانیم آدم های مثبت‌تری شویم.

قدم بعدی این است: افکارت را آنالیز کرده و کلمات هولناک‌ساز و بایددار را به ترجیح و اندازه واقعیشان تبدیل کنی.

  • هولناکساز: من به شدت در این مسئله ضربه خورده ام.
  • بایددار: سوده (دوستمان) هرگز نباید به من پرخاش کند.

اگر این قدم را برداریم این اتفاق می‌افتد:

من به شدت در این مسئله ضربه خورده ام. =>  من در این مسئله ضربه خوردم.

سوده هرگز نباید به من پرخاش کند. =>  ترجیح میدهم به من پرخاش نکند.

این تکنیک تا در وجود ما جا خوش کند، زمان خواهد ‌برد ولی باید کم‌کم روی خودمان کار کنیم. من تا حدی که تلاش کرده‌ام، نتیجه هم دیده‌ام. شاید کمترین اثر این تغییر کلمات، عوض شدن سطح توقعاتم بوده است.

میتوانم قیافه‌ات را بعد از خواندن این سطور تصور کنم. شاید این دو گام ساده بنظر بیاید و یا حتی آنها را بلد بوده باشی، ولی برای بیان گام‌های بعدی، یادآوری این تکنیک‌ها هم ضروری‌ست و هم خالی از لطف نیست.

می‌دانم که بازخوردت را به صورت صدای ضبط شده در تلگرام می‌فرستی که متاسفانه واقعا اسفناک است، ولی بر تو حرجی نیست.

منتظر فیلم‌های پسرت هستم. تولدت بازهم مبارک.

قربانت، شکیبا.

پی‌نوشت: نکات را از همایش استاد کاظم‌زاده یاد گرفته‌ام.

قاب‌ها را از عکس‌ها خالی کنید

«گلاب بیارین، مامان غش کرد»

در خانه هیچ‌چیز بوی زندگی نمی‌داد. مادر دوباره بلند شده بود تا زندگی را راه بیندازد. رخت‌ها را جابجا می‌کرد، به اتاق مرتضی که رسید، پیراهن‌ها را که می‌خواست آویزان کند، مکث کرد، همان دم فهمید دیگر هیچ‌گاه این لباس‌ها چرک نمی‌شوند.

عطر کمد پسرش، مادر غش کرده را در آغوش کشید تا دختران به دادش برسند.

حمیده به مریم اشاره کرد که تا مادر دوباره از حال نرفته، عکس‌ها را بردارد. مادر در خانه به دنبال یک عکس واضح، همه جا را گشته بود. انگار رسم است، هرکه می‌میرد، عکس‌هایش هم از بین آلبوم‌ها فرار می‌کنند. یک عکس در اتاق از غافله جا مانده بود، که آن هم برداشتند.

-مادر بوی عطرش هست، ولی چرا من هرچی تلاش می‌کنم، قیافه‌اش یادم نمی‌یاد. این یک ماه که مریض شد همش جلو چشممه. ولی از اول که مریض نبود.

+مامان شما یکم باید بخوابی. کی اصلا گفت بیایی رخت‌هارو جابجا کنی.

– امروز بچه‌های دانشگاه براش ختم گرفتن. باباتون میاد دنبالم، گفتم قبل اومدن حاجی، پیراهن‌هاشو جابجا کنم. حداقل اونها زیر آفتاب نپوسه. خودش که زیر خاک میپوسه. بمیره مادر برات…

و اشک‌ها به هم آمیخت و شیون مادر در سکوت دختران، شکست.

در تمام طول مسیر، پدر زیر لب شعر می‌خواند. ناواضح بود اما از عادتش بود، غم و شادی را با ته صدایش تاب می‌آورد.

مادر، تلاش‌اش را می‌کرد تا سایه های محو مرتضی را سرهم کند. چشم‌های کودکی اش را به یاد داشت، موهای لخت‌اش به پدرش رفته بود. سفیدی‌اش به عمه نرجس ولی یک چیزی کم داشت. دوباره از اول میچید. «نه به سفیدی نرجس نبود، نمکش از خودم بود.»

« رسیدیم»، صدای پدر مرتضی، سایه‌هایی که محو بودند را محوتر کرد.

بچه‌ها آمدند به استقبال. و مانند همه ختم‌ها، چقدر اینجا هم بوی مرگ می‌آید.

-شما هم هم‌کلاسی‌اش بودین؟

به دخترها نگاه می‌کرد، مرتضی برای کدام یک، آن شب آنقدر دعوا راه انداخته بود؟

قران می خواندند. رسم همه مراسم‌ها. ولی در اعلام برنامه گفتند کلیپ؟

کلیپ دیگر چیست؟

دوباره داشت سایه‌ها را جمع می‌کرد.

-سفیدی نرجس و نمک خودم، کشیدگی چشمان خاله را داشت؟

اما ناگهان سایه‌ها به قد ایستادند. کلیپ شروع شد. مرتضی آمده بود.

-درست است. نمک خودم را دارد. در حاملگی دعا کرده بودم پسر باشد ولی از نرجس سفیدتر نباشد.

آه، مانند پدرش موهایش در هوا، تاب می‌خورد.

هرعکس یک پاسخ بود. پازل چیده شد. نه صدای شیونی آمد، نه صدای گریه‌ای، فقط مادری زیر لب زمزمه کرد:

-لبخندش مال خودش بود. جوانی و لبخند مرتضی را داشت.

به خانه رسیدند. در سکوت.

مادر دوباره به اتاق پسرش رفت،

حمیده و مریم بی‌خبر از پازل چیده شده، به دنبال مادرشان دویدند.

-پدرتان را صدا کنید…

پدر که دیگر تنها مرد خانواده بود، به جمعشان پیوست.

-حاجی روضه علی اکبر بخون.

+خانم این موقع شب اخه…

-بخون حاجی

+ «من نگویم که تو ای ماه نرو… لیک قدری بر من راه برو…»

«گلاب بیاورید»

این بار بیش از یک مادر از حال رفت.

شما چند واحد چاقوشناسی پاس کردی؟

یکی از دوستان قدیمی من، در سوییس هتلداری میخواند.

او همانند یک کُنتس که در قرن هجدهم می‌زیسته، به تمام آداب مسلط است.

آخرین باری که با وی بیرون رفتم، اولش شرط و پی کردم:

«فاطمه ببین، من مهندس‌ام و اصلا مثل تو به آداب غذا وارد نیستم.»

گفت: «شکیبا این چه حرفیه.» و متواضعانه اظهار کرد که در دوستی این حرف‌ها نمی‌گنجد.

شروع کردیم به خوردن ساندویچ‌هایمان .

وقتی تقریبا کارمان با غذایمان تمام شده بود، با بیحوصلگی گفت: «شکیبا همه‌ی ساندویچ رو حیف کردی.»

+ فاطمه قرار بود بهم گیر ندی.

ـ تقصیر این رستورانه که نمی فهمه برای تو باید چاقوی نون بیاره، نه این چاقو رو.

خلاصه فاطمه خانواده چاقوها را از بر بود. و من مدام به شوخی میپرسیدم: «تاحالا چند واحد چاقوشناسی پاس کردی؟»

بعدا که در کتاب آسمانی هزاره سوم، یا همان اینترنت خودمان، تحقیق کردم ، به دسته‌های عجیبی برخوردم. مثلا سرآشپزان دنیا، گونه‌های متفاوت ماهی را با چاقوی مخصوص خودشان، تکه میکنند تا طعم آن از بین نرود.

ولی در خانه ما، وقتی ماهی داریم، ممکن است مادرم از من بخواهد که یک چاقو به دستشان برسانم.

من هم در کشو را باز کرده و زیاد هم دقت نمی کنم. فقط کاردهای میوه خوری را یک دسته مجزا میدانم. درحالیکه درجهان، مردم برای پنیر هم، یک دسته چاقو مجزا دارند.

جالب است بدانید برای اینجانب که گاهی مینویسم و مایلم نویسنده شوم، جنس چاقو متفاوت است.

این چاقو درهیچ دسته‌بندی ذکر نشده است.

چاقوی من «کلمه» می‌باشد.

کلمه، چاقویی‌ست که بهرحال اثری بر روی آدم‌ها می‌گذارد.

ممکن است تاثیر ناخوشایند داشته باشد، زخم و جراحت ایجاد کند، یا نه، زخم و جراحتی دلچسب باشد، مثل عمل بینی.

(واقعا برای من سوال است چگونه خوشحال و راضی خودشان را زخمی میکنند؟)

برای همین است که همیشه جاری کردن کلمات بر روی زبانم به مراتب سخت‌تر از نوشتن است.

در نوشتن، فرصت داری زخم‌ها را پانسمان کنی ولی در گفتن ، اصلا مهلت پانسمان نداری. فقط میخواهیم بیشترین زخم یا همان اثر را در فرد مقابل ایجاد کنیم.

ولی خب آیا راه‌حل دیگری جز کلمه وجود دارد؟

به قول محمد قائد: «زبان، فکر میسازد و برخی مفاهیم تنها در حیطه زبان معنی و موجودیت دارند.»

من همیشه یک راه‌حل فرضی برای خودم کنار گذاشته‌ام،

راه‌حل اول و فرضی آن است که قلب و یا مغزمان را از جا درآورده، و به فرد مورد نظر نشان دهیم. تا بفهمد چقدر دوست‌اش داریم یا نه اصلا «حرفِ» حسابمان چیست.

(متاسفانه در رویایی‌ترین فرض ممکن هم باز از کلمه «حرف» استفاده میکنیم.)

لکن اگر قلب را دربیاورم تا به طرف ثابت کنم که جایگاهش کجاست، باید گریه سر دهد که چرا مرا در طول عمرم باور نکرده و حالا که قلبم از تپش افتاده، چه سودی میبرد؟

راه‌حل دوم همان سوالی است که از فاطمه به شوخی میپرسیدم:

«تاحالا چند واحد چاقوشناسی پاس کردی؟»

بهتر نیست به جای خارج کردن عقل و قلبمان، سلسله و تیرۀ چاقوها را بهتر بشناسیم؟

از خودمان بپرسیم که چقدر بر حرف، کلمات یا همان چاقوهایمان مسلط شده‌ایم؟

حداقل در این راه، زنده میمانیم.