در محضر سریال‌های انگلیسی

مدتی است که سریال ویکتوریا را می‌بینم. همزمان سریال crown را هم دنبال می‌کنم. دو سریال انگلیسی که جریان ملکه‌های انگلستان را نشان می‌دهد. یکی ملکه ویکتوریا و دیگری ملکه الیزابت. ادامه خواندن در محضر سریال‌های انگلیسی

4+

خودمان را چه کلاس تابستانه‌ای ثبت‌نام کنیم؟

با شروع شدن تابستان یا فارغ‌التحصیلی دوستانم از دانشگاه، این سوال از من زیاد پرسیده می‌شود:

چه کلاسی برویم؟ ادامه خواندن خودمان را چه کلاس تابستانه‌ای ثبت‌نام کنیم؟

7+

به خاطر دل مادربزرگ‌هایتان خوب غذا بخورید

دستانت چرب شده است. همیشه به مامانمسی- مادربزرگت- ایراد می‌گرفتی که چرا ته‌ماندۀ غذا را با دست به قابلمه منتقل می‌کند و اکنون خودت با همین وضع غذا را جابجا می‌کنی و اشک می‌ریزی. صدای خنده‌هایش در گوش‌ات می‌پیچد، گاهی به او اخم کرده‌ای که چرا مصری در حد خفقان، غذا بکشیم. سیری را بهانه کرده‌ای ولی او با یک نگاه کج، بازهم برنج به بشقابتان می‌ریخت. امان از وقتی که می‌آمد و تو چهره‌ات درهم بود، از هزار طریق چشمانت را وصف می‌کرد تا بالاخره یکی به کار بیاید و چشمانت بدرخشد و دل او راضی شود.

از وقتی خبر را شنیده‌ای، هزاربار خودت را مواخذه کرده‌ای که چرا دیشب فقط کمی زودتر به دیدنش نرفته‌ای، تا او را قبل از به خواب رفتن، ببینی و برایش در مسیر سفر، امنیت و سلامت بخواهی. اکنون که کیلومترها دورتر، حالش بد شده و مریض است، با صورت به زمین خورده‌ای.

تو بودی که ادعایت گوش جهان را کر کرده بود که هر روز خود را روبروی مرگ می‌بینی؟

گویی کافی نیست، مرگ را هرچقدر هم نزدیک بدانی، باز هم از گوشه‌ای سر در می‌آورد که گمانش هم نمی‌کرده‌ای.

اصلا مرگ را رها کن، بگذار مامانمسی دوباره بیاید، قول می‌دهم خوش‌خوراک‌ترین نوۀ تاریخ بشریت شوم.

2+

راهروی جوانی

پیری به اندازه کافی می‌تواند کلافه‌کننده باشد، در آپارتمان هم که زندگی کنی، این کلافه‌کنندگی از انتظار برای آسانسور، نداشتن حیاط، کم نوری اتاق‌ها، پنجره‌های باطل و پسر مجردت، سر در می‌آورد. پیرمرد روی صندلی می‌نشیند. صندلی چرمی به احترام انحنای ستون فقرات سرهنگ، در خود فرو رفته و تعظیم می‌کند. ولی با همه عوامل کلافه‌کنندگی، خداراشکر گوش سرهنگ هنوز هم مانند قبل کار می‌کند. همسر مرحومش همیشه می‌گفت این زیاد شنیدنت اخر کار  دست من می‌دهد، و خداراشکر که او مرحوم شد و ندید تنها عامل سرگرمی این روزهای سرهنگ، تحقق همان پیش‌گویی اوست.

با شنیدن صدای باز شدن در همسایه، بلند می‌شود. آرام به سمت در خانه می‌رود. تمام پارکت‌ها با سرهنگ هم‌دست می‌شوند و به نرم‌ترین حالت ممکن، او را به روی دست جابجا می‌کنند. عینک را برمی‌دارد، به چشمی نزدیک شده، چروک‌های کنار لبش، به خنده می‌افتند.

چشمیِ در، یک راهرو را گزارش می‌دهد، دقیقا روبروی در خانۀ سرهنگ، دری قرار دارد، و کنار آن، آسانسور.

– مریم هی بهت می‌گم بیا آینه بخریم، الان پسر این همسایه روبرویی یهو اگه بیاد و مارو این وسط ببینه چی می‌شه؟

+بابا اون صبح میره شب میاد. باباهه هم عمرا اگه صدای مارو بشنوه که بخواد بیاد دم در. این پشت لباس منو صاف کن، الان در آسانسور بسته مبشه، بدو.

دلخوشی سرهنگ، دو دختر دانشجویی بودند، که در خانۀ روبرو به تنهایی زندگی می‌کردند. سرهنگ حدس می‌زد آنها آینه قدی ندارند درنتیجه به راهرو آمده و دزدکی در اینه آسانسور خودشان را بررسی می‌کردند، گاهی با لباس جدید، جلوی آینه مختصری می‌رقصیدند. مانند همسر مرحوم سرهنگ.

حداقل روزی یکبار این صحنه تکرار می‌شد. پیرمرد سعی می‌کرد وقتی که دخترها دانشگاه هستند، به خروید برود تا فرصتی هدر نرود. تنها هنگامی که پسرش،امیر، خانه بود، مانند معتادهای دارو نرسیده، زجر می‌کشید. صدایی هم اگر می‌شنید، نمی‌توانست ماموریتش را انجام دهد. هم‌واره می‌ترسید پسرش بفهمد و مجبور شود شادی‌اش را با او سهیم شود.

اوضاع وقتی وخیم شد که امیر دو روزی به خاطر مریضی سرکار نمی‌رفت و یا اگر هم می‌رفت سر زمان همیشگی نبود. پدرش دعا می‌کرد کاش حداقل در این زمان دختران لباس نو نخرند. اولین روزی که امیر تصمیم به نرفتن، گرفت، دائم دوروبر در می‌پلکید.

-نمی‌یای صبحانه بخوری؟

+بابا این دو تا دخترا چرا انقدر توی راهرو‌ اند؟ دیروز که داشتم می‌رفتم سرِ‌کار ، دیدم دارن تو راهرو می‌چرخند. خونشون کمشونه انگار.

-بیا صبحانتو بخور نمی‌خواد این دوتا دختر غریب رو دید بزنی.

+بابا خوبن‌ها… مخصوصا اینکه داره یکم میرقصه.

چروک‌های دور لب سرهنگ، به لرزه افتادند.

فردا صبح، صدای زنگ خانۀ دخترها به صدا در آمد.

+صدف تو چیزی سفارش دادی؟

-نه کیه؟

+ میگه بسته داریم. ولی خیلی بزرگه. بیا ببین.

بسته را به زحمت از در رد کرده و گشودند. آینه بود. قدی، حتی دلباز تر از آینه آسانسور.

گفته بودم، پیری نه تنها کلافه‌کننده حتی می‌تواند کسل‌کننده شود.

9+

می‌شود کمی از آدرس را به‌یاد بیاورید؟

پیش‌دبستانی من از خانه بسیار دور بود. آن‌قدر دور که مسیر برای من مانند یک مسافرت میماند. با تعداد زیادی بچۀ هم‌سن‌ و سال در یک پیکان نارنجی، بازی و یا بهتر است بگویم زندگی می‌کردیم.

گاهی پیش خود می‌گویم مگر صندلی جلوی پیکان چقدر بود؟ که من و دوتا طفل دیگر نه‌تنها جا شده بلکه اکثر راه را می‌پریدیم و با بچه‌های صندلی عقب شعر می‌خواندیم.

رانندۀ سرویسمان، مهربانی از چشم هایش جاری و ما روح ماشین‌اش بودیم.

من آخرین مسافر حساب می‌شدم. گاهی که از دوری مسیر، به خواب می‌رفتم، مدت‌ها صبر می‌کرد تا از خواب بلند شوم، گاهی برایم کیک می‌خرید تا خستگی راه از بین برود.

گاهی هم حوصله من سر می‌رفت و می‌گفتم: «میشود شما آدرس را فراموش کنی و من به بگویم کجا برویم؟»

او هم کاملا خود را به فراموشی می‌زد، من هم در نقش‌ام گم میشدم. به قدری که وقتی یادم نمی‌آمد به کدام طرف باید بپیچیم، گمان می‌کردم دیگر گم شده‌ایم و هیچ‌وقت به خانه نمی‌رسیم. گویی هنوز تپش قلبم را به خاطر می‌آورم.

وقتی ترس گم‌شدن وجودم را کاوید، زمزمه می‌کردم: «میشه یکم این قسمت رو یادتون بیاد؟»

من نمی دانستم که فراموش کردن، اختیاری نیست. و آن راننده برای دل‌خوشی من سرعت را کم می‌کند تا من آدرس بدهم.

وقتی این عبارت را خواندم:

«بخشش عملی‌ است ارادی اما، فراموش کردن ارادی نیست.[1]»

ناخودآگاه یاد همان پیکان و مرد صبور افتادم. با این تفاوت که زندگی من دیگر در یک پیکان جمع نمی‌شود و طبیعتا قلب‌ام هم برای چنین بازی‌ای به تپش نمی‌افتد.

آنچه من خواهان از یاد بردنش هستم، یقینا بیش از یک آدرس است.

ولی حتی زمانی که فکر می‌کنم فراموش‌اش کرده‌ام، پنداری دوباره به یادش آورده‌ام.

مدت‌ها تلاش کرده‌ام دنیا را با فراموشی اختیاری تصور کنم.

خاطرات، یا بازیگران و موقعیت آن را از یاد ببرم. در مکتب روان‌شناس‌ها به دنبال اکسیر‌ش بودم.

ولی با همه این تصورات و تلاش‌ها، باز هم به همان مسیر پیش‌دبستانی تا خانه بازگشتم.

می‌دانید مشکل کجاست؟

اگر فراموشی ارادی بود، ما گم می‌شدیم.

نه هویتی می‌ماند، نه بزرگ‌شدنی، نه تجربه‌ای.

آن پیرمرد که آدرس را بارها تجربه کرده بود، پشت گرمی آن کودک هیجان‌زده هم حساب می‌شد.

راننده پیکان عزیز و صبورم، اگر من هم گفتم، تو آدرس را از یاد نبر،

درست است مسیر پیش‌دبستانی تا خانه طولانی بود لکن به درازای عمر که نیست.

فراموش کنی، در این مسیر، گم خواهیم شد.

[1] ظلم، جهل و برزخیان زمین، اثر محمد قائد

6+

ساخت خانه شما، چند سال زمان میبرد؟

پسرش مرده بود.  مانند هر مادر فرزند مرده‌ای شیون سر داده‌بود، پیامبری از کنارش گذشت، از ماتمش پرسید.

جواب داد: «جوانم را ازدست‌داده ام، 200 سالش هم نشده بود.»

پیامبر به او دلداری داد: «در آخرالزمان مردمانی می‌آیند که 100 سال هم عمر نمی‌کنند.»

مادر بهت‌زده پرسید: «اگر 100 سال عمر نمی‌کنند، پس چطور وقت می‌کنند برای خود خانه بسازند؟»

 

آخرالزمان شد، عالمی فوت کرد که 75 سال داشت، و تعداد کتب اش از سن‌اش، 42 عدد بیشتر بود. بعضی چند جلدی، بعضی در سطوح متفاوت. اولجایتو، سلطان مغول چنان شیفته‌اش بود که همه‌جا او را با خود همراه می‌کرد. نه تنها بر روی اسب و هنگام سفر کتاب می‌نوشت، بلکه به اولجایتو پیشنهاد کرده بود، چادر و خیمه‌ای برای تدریس همراه خود به سفر برده که هر جا توقف کردند، به مردمان آن دیار درس بدهد.

 

آخرالزمان شد، ما علامه حلی نشدیم که وقت برایمان طلا شود، در عوض هم خانه می‌سازیم و هم، ‌زمانی برای تلف کردن برایمان باقی می‌ماند.

شاید آن مادر داغ‌دیده، برای ما ضجه می‌زد، بهتر بود.

3+