تئوری‌ای به نام عنبرنسارا

زندگی هر انسانی، کنار همۀ هنجارهای اجتماعی، اصول و عقاید مذهبی یا …، پر است از تئوری‌های شخصی.

تئوری‌هایی که آدم بر اساس تجربه به آن‌ها رسیده است.

مثلا من فکر می‌کنم ادامۀ تحصیل در این برهۀ زمانی برای من مفید نیست. ادامه خواندن تئوری‌ای به نام عنبرنسارا

الگوریتم معلمی

«پیشاپیش از لحن محاوره‌ای عذرخواهی می‌کنم. ولی گاهی دلم برای این مدل نوشتن تنگ می‌شود.»

برای نوشتن یک برنامه کامپیوتری، باید اول از همه به الگوریتم‌ش فکر می‌کردیم.

اینکه برناممون چطوری کار کنه، بنظرم نصف بیشتر حل مسئله بود. ادامه خواندن الگوریتم معلمی

شما چه صفتی را زندگی می‌کنید؟

من چندین صفت خوب را از صمیم قلب می‌پسندم و دوست دارم آن‌ها را داشته باشم. یکی از این صفات، انصاف است. ادامه خواندن شما چه صفتی را زندگی می‌کنید؟

در محضر سریال‌های انگلیسی

مدتی است که سریال ویکتوریا را می‌بینم. همزمان سریال crown را هم دنبال می‌کنم. دو سریال انگلیسی که جریان ملکه‌های انگلستان را نشان می‌دهد. یکی ملکه ویکتوریا و دیگری ملکه الیزابت. ادامه خواندن در محضر سریال‌های انگلیسی

آخرین فرصت‌های ماه مبارک رمضان

در آخرین سحرگاه ماه مبارک یاد پیامبری می‌افتم که با سپاهش در تاریکی شب به دشتی رسید.

به سپاهش گفت هرچقدر می‌توانید از زمین سنگ بردارید، که با روشن شدن هوا، هرکه سنگ برنداشته و برداشته، افسوس خواهد خورد. ادامه خواندن آخرین فرصت‌های ماه مبارک رمضان

بعد از یک سال تدریس فلسفه برای کودکان چه چیزی حاصل شده است؟

پنج‌شنبه کلاس مدرسه تمام شد.

یک‌سال تحصیلی با بچه‌ها در زمینه فلسفه برای کودکان کار کردیم. بعد از تمام شدن اولین سالی که فبک تدریس کرده‌ام، از خودم می‌پرسم ماحصل این یک سال زحمت چه بوده است؟

شاید بتوان از جنبه‌های متفاوتی به این سوال نگاه کرد.

اول از همه بگذارید از دید بچه‌ها بگویم.

ادامه خواندن بعد از یک سال تدریس فلسفه برای کودکان چه چیزی حاصل شده است؟

جنگ بر سر فعلِ سال تحویل

با بچه های کلاس، بحث می‌کردیم، صحبت بر سر این بود که میتوان سرعت کار کردنِ ساعت را بالا برد؟

بچه ها با زیرکی جواب می‌دادند بله، چرخ‌دنده‌هایش را عوض می‌کنیم. ادامه خواندن جنگ بر سر فعلِ سال تحویل

تعامل یا مطالعه، قدرت کدام یک بیشتر است؟

بعضی از کودکان را دیده‌اید که بیش از حد سوال می‌پرسند و آدم را به مرز روانی‌شدن می‌برند؟

هرجوابی که به آن‌ها می‌دهید، سوالی تازه از آن کشف می‌کنند و باید آنها را سرکار بگذارید تا دست از سرتان بردارند.

من همچین بچه‌ای بوده‌ام.

البته هنوز هم این خصلت در من وجود دارد.

هرکاری که بخواهم انجام دهم، یک «چرا» هم به خودم هدیه می‌دهم، درحالیکه شاید اصلا نیازی به توضیح نباشد.

یکی از چراهای مهم زندگی من این است:

چرا کتاب‌خوانی مهم است؟

ابتدا نظرم بر این بود که کتاب‌خوانی باعث می‌شود انسان، صاحب فکر ‌شود. فکر یا همان گم‌شده دوران ما.

در راه کشف این سوال با کلمه دیگری برخوردم.

نگرش(attitude).

آنچه من به عنوان فکر مطرح می‌کردم، درحقیقت همان نگرش یا بینش بود. اطلاعات را که میتوان از هرجا به دست آورد، آن پردازش اطلاعات و جهانبینی جدیدی که کتاب به انسان می‌دهد، باارزش است. و حتی اطلاعات با بینش صحیح است که قابل استفاده است.

ولی آیا نگرش تنها از راه مطالعه به‌دست ‌می‌آید؟

نه قطعا.

ما در مواجهه با آدم‌ها و یا رفتن به کلاس‌های متفاوت هم می‌توانیم به این نگرش برسیم.

مدتی این جواب برایم کمی مسئله را حل کرده بود.

تا تفاوت فرهنگ مکتوب و شفاهی را در کتاب «ظلم، جهل و برزخیان زمین» خواندم.

جمله‌ای را در دوران مدرسه به ما می‌آموختند:

«با پای منبر نشستن، عالم نمی‌شوید.»

دلیل این جمله همان تفاوت فرهنگ‌هاست. بگذارید مثالی از کتاب محمد قائد بیاورم: هنگامی‌که میخواستند سخنرانی‌های یکی از علمای معاصر را چاپ کنند، با مشکلی روبرو شدند. بعضی از جملات آن عالم، اگر به دقت بررسی می‌شد شاید آن ارزش اولیه خودش را از دست می‌داد درحالیکه اگر فقط جملات را می‌شنیدید، مشکلی پیش نمی‌آمد.

حرفی که به چاپ می‌رسد باید انقدر دقیق باشد که هرچقدر هم محک بخورد، از عیارش کم نشود. درحقیقت خوانندگان کتاب، چنین دقتی را متوقع‌اند.

بحث برتری دادن به یک گروه نیست، فقط بیان این موضوع است که افراد اهل مطالعه، نسبت به افرادی که فقط با تعامل دیگران می‌خواهند به جهان‌بینی برسند، ریزبین‌تر و به جزییات نگاه موشکافانه‌ای دارند.

و مگر به غیر از این است که «قدرت در جزییات است؟»

آمادۀ اعزام به میدان هستید؟

پدر من در هنگام جنگ تحمیلی، سرباز بوده‌اند. ایشان را به مشهد می‌فرستند.

لکن همان دم که به مشهد می‌رسند، به ایشان و بقیه سربازهای اعزامی می‌گویند: چرا به اینجا آمدید؟

آنها را سوار قطار کرده، درهای قطار را قفل می‌کنند و به سمت خط مقدم می‌فرستند.

این داستان برای اکثر ما، داستان آشنایی‌ست و بسیاری را دیده‌ایم که به میدان جنگ رفته‌اند درحالی‌که تا قبل از آن شاید حتی فیلم جنگی هم ندیده‌اند.

ولی چنین داستان‌هایی جدا از دلاوری‌ها، مشکلات بزرگی دارد. چون جنگ و حتی سلاح‌های آن، فرهنگ مخصوص خودش را می‌طلبد.

جنگ جهانی اول، به خاطر همین مسئله، شاید عمیق‌ترین زخم روحی را در تمام تاریخ بر انسان اروپایی وارد آورد.

زیرا فکر و فرهنگ بشر به اندازه آچارها و کارخانه‌هایشان متحول نشده بود.

ابزاری به نام مسلسل در دست ژنرال‌ها بود که نفرات مقابل برای آن در حکم آمار بود، نه فرد.

همچنین چون جنگ حاوی اید‌ئولوژی قوی‌ای نبود، مسئله را بیهوده‌تر و پررنج‌تر می‌کرد.

حالا کمی تامل  کنیم و ببینیم آیا ما هم امروزه درگیر مشکلات جنگ جهانی اول هستیم؟

بله. ما همان سرباز‌هایی هستیم که سوار قطار شده و به سمت دنیای مدرن حرکت کرده‌ و به دستشان سلاحی از جنس دنیای مجازی داده‌اند.

بگذارید از خودم بگویم. من عادت ندارم از زندگی شخصی‌ام، در صفحه اینستاگرام عکسی بگذارم. ولی جمعه در جمع دخترخاله‌هایم درحالیکه سریال انگلیسی می‌دیدیم، وسوسه شده و عکسی از پاهایمان روبه‌روی تلویزیون استوری کردم.

آن‌موقع خندیدیم و مهلت استوری هم تمام شد. ولی میدانید از آن عکس چه چیزی برای من ماند؟

این سوال: «که چرا زمان حدود 400 نفر را، حتی به اندازه یک ثانیه گرفته‌ام تا چنین عکسی را ببینند؟»

آیا خود را آنقدر لایق می‌دانم تا چنین عکسی را در منظر 600 نفر بگذارم؟

با آنکه عکس‌هایم آنچنان هم شخصی نیست، سرم را در مقابل چنین سوالی پایین انداخته‌ام .

آیا واقعا فرهنگ استفاده از شبکه های مجازی، از اینستاگرام و توییتر گرفته تا تلگرام و … در ما جا افتاده است؟

یا ما مانند بعثی‌هایی هستیم که سلاح شیمیایی به دستشان رسیده، و آنها تازه میخواهند با آزمایش طرز استفاده‌اش را بفهمند؟

 

—-

بخش توضیح جنگ ها از کتاب «ظلم، جهل و برزخیان زمین» اثر «محمدقائد» است.

چه تجربه‌ای ارزش تکرار شدن دارد؟

«آدم‌های ساکت واقعا کلاس را غیرقابل تحمل می‌کنند»

اگر چنین حرفی را بشنوید و یک لحظه به خودتان بیایید، که ای بابا، من که از اول کلاس حرفی نزدم،

چه حسی بهتان دست میدهد؟

درست است، به‌عبارتی شما کلاس را از دید یک هنرجوی دیگر غیرقابل تحمل کرده‌اید.

کلاس هنری‌ای شرکت کرده‌بودم که به‌طور عجیبی همه در آن صحبت می‌کردند.

دستانمان گرم هنر بود ولی حرارت فک‌ها، گرمی دستان را به سخره می‌گرفت.

ولی من به هر دری می‌زدم، نمی‌توانستم وارد میدان صحبت شوم. درحالی‌که همیشه گفته‌ام با یک جمع ناآشنا سریع سر صحبت را باز می‌کنم. اما نخ حرف‌هایشان با من فرق داشت. جز خنده واکنشی نداشتم.

لکن بعد از اتمام کلاس، بسیار فکر کردم که چرا چنین اتفاقی افتاد؟

آنها از زندگی، همسر، اینستاگرامشان و پروژه‌های تبلیغی حرف می‌زدند. یک نویسندۀ وبلاگ‌نویس که صفحۀ باز اینستاگرامش 100 نفر هم دنبال‌کننده ندارد، در مقابل آن‌هایی که زندگیِ رنگیِ صفحات اینستاگرامشان، هزاران نفر عاشق و واله دارد، چه حرفی برای گفتن دارد؟

ولی چنین مظلوم‌نمایی‌ها قانعم نکرد. اگر می‌خواستی می‌توانستی سفره دلت را باز کنی همان‌طور که دختران جوان سفره دلشان را با سبزی، سیر و ترشی روی میز انداخته بودند. برای تو حتی می‌توانست با آرایه‌های ادبی چنان تند شود که چشم‌هایشان را پر از اشک کند.

سوالی از خودم پرسیدم که کمی بعدش سکوت کردم:

آیا خودت را بهتر از آن‌ها می‌دانستی؟ یا بقیه را لایق سفره دلت نمی‌دانستی؟

نه واقعا.

بحث «بهتر دانستن» نبود. فقط دنیاهایمان، فرق داشت. و این مصاحبت اتفاقا موهبتی بود تا من مرزهای دنیایم را دقیق‌تر خط‌کشی کنم. می‌دانید چیست؟

شاید اصلا خنده‌های من از خوشی آن بود که در وجود دیگران، خودم را بهتر می‌شناختم. می‌فهمیدم من، این افراد نیستم. با این‌که آن‌ها بارها بهتر از من بودند.

برای همین است که دیدن آدم‌های متفاوت، تجربه‌یست که دلم برایش تنگ می‌شود.