تجربۀ نویسندگی در گروه محتوا

خیلی اوقات فرض می‌کنم در برنامه‌های تلویزیون نشسته‌ام، و قرار است از من سوال بپرسند.

یک بخش وجودم می‌شود مجری، بخش دیگر شکیبا. ادامه خواندن تجربۀ نویسندگی در گروه محتوا

قهوۀ نویسندگی چیست؟

جلسه اول کلاس عکاسی، استاد مشغول توضیح دادن راه کلی کلاس بود که در بین حرف‌هایش گفت:

«بچه‌ها هر شب یک ساعت عکس خوب ببینید، عکس خوب دیدن باعث ایده گرفتن می‌شود، انقدر عکس ببینید تا کور شوید.»

ادامه خواندن قهوۀ نویسندگی چیست؟

چرا باید برای نوشتن شاهکار، به کویر پناه ببریم؟

یکی از سفرهای منحصر به فرد من در سال 96، رفتن به کویر مرنجاب بود. ادامه خواندن چرا باید برای نوشتن شاهکار، به کویر پناه ببریم؟

تجارب مهندسی در طبق اخلاص برای نویسندگی

پدر من همیشه به ما می‌گفتند:

«در هر رشته‌ای که می‌خواهی فعالیت کنی، اول چند سال ریاضی بخوان و یک مهندسی بگیر.»

ایشان عقیده دارند با تلاش و کوشش می‌شود در هر رشته‌ای موفق شد، ولی اگر اول مهندسی بخوانی، مدل ذهنی که در این زمینه به دست می‌آوری باعث موفقیتت می‌شود.

بنده هم عاشق و واله مهندسی کامپیوتر بودم و در دانشگاه هم همین رشته را خواندم.

ولی اگر کسی از من بپرسد که در آینده چه کاری می‌خواهی انجام دهی، یقینا درآن حرفی از حرفه کامپیوتر یا برنامه نویسی به میان نمی‌آید.

اما مردم به همین سوال راضی نمی‌شوند و در ادامه باتعجب از من می‌پرسند:

«اگر نمی‌خواستی ادامه دهی چرا چهارسال درس خواندی؟ پشیمان نیستی؟»

یقینا من از این 4 سال مهندسی پشیمان نیستم. این چهار سال فرصتی بود تا دوباره متوجه درستی حرف‌های پدرم شوم.

مهندسی ارمغان‌های فراوانی برای من داشت.

اولین رهاوردی که در بین کدهای کامپیوتر پیدا می‌کنید قابلیت حل مسئله است. همچنین همان روزهای اول، دانشجویان را در دریای اینترنت رها کرده و همه متوقع‌اند که شما همه چیز را خودتان یاد بگیرید.

لکن مهم‌ترین دستاوردی که مهندسی برای من داشته و اکنون در نویسندگی به من کمک می‌کند، قانون استمرار است.‌

پروژه نهایی من، اجرای یک بازی بر روی تلویزیون بود. فناوری جدیدی که نه تنها من آشنایی با آن نداشتم، بلکه در اینترنت هم منابع زیادی از این مبحث موجود نبود.

ولی هربار که به یک مسئلۀ جدید برخورد می‌کردم، اگر یک ساعت با آن سروکله میزدم، قطعا می‌توانستم حلش کنم.

کسی نمی‌تواند ادعا کند که فهمیدن، در دست اوست. ولی ایجاد مقدمات یقینا در دست ماست. برای من مقدمۀ رسیدن به ایدۀ جدید، یک ساعت تمرکز بود.

این قانون استمرار در همۀ زندگی من جاری‌ست. هنگامی‌که ایدۀ نوشتن مطلبی به ذهنم می‌رسد، اگر حداقل یک ساعتی را متمرکز بر روی آن فکر کرده و از چند منظر متفاوت، نوشته را بازنویسی کنم، ناخودآگاه متنی خودش را به من نشان می‌دهد که عجیب به دلم می‌نشیند.

در مطالعه، تحقیق و اکثر کارها این قانون صادق است. ممکن است زمان دست‌یابی به نتیجه متفاوت باشد، ولی بهرحال چشیدن شیرینی پی‌آمد بعد از تلاش، همان است که مهندسی کامپیوتر به من چشانده است.(هرچند نتیجه متفاوت ازآنچه من متصور بوده‌ام، باشد.)

با این اوصاف چگونه می‌توانم از مهندسی کامپیوتر پشیمان باشم؟

 

 

عکس‌نوشت: قطعه کدی‌ست که در آن می‌گوید تا هنگامی‌که موفق نشده‌ای، تلاش کن، و فقط زمانی می‌توانی از تلاش دست برداری، که مرده باشی.

چرا کلمات لیز می‌شوند؟

-بچه‌ها کی میدونه قورباغه‌ها چطوری غذا می‌خورند؟

+خانم زبون قورقاقه‌ها …

(همۀ بچه‌های کلاس خندیدند)

-شکیبا ادامه بده.

+خانم زبونشون چسب داره، و بلنده، میتونن مثلا یک مگس رو بگیرن و بخورن.

این داستان برای اول دبستان شکیباست ولی به یک قورباغه ختم نشد، بنده در ادای اکثر کلمات مشکل داشتم. تا پنجم دبستان نمی‌توانستم بگویم «ته‌دیگ»، و به جای آن می‌گفتم «ته‌گید». تا بالاخره روزی مادرم دیگی آورده و به من توضیح دادند که تهِ همچین دیگی، ته‌دیگ می‌بندد.

هرچه گذشت، تسلط من به کلمه‌ها بیشتر و عیب و ایراد‌های گفتاری‌ام کم‌تر شد. تا اینکه وارد عرصۀ نویسندگی شدم، واژه‌ها همانند همان قورباغه اول دبستان از زبانم لیز می‌خورند و می‌شوند قورقاقه.

هر بار متنی می‌نویسم، انگار کلمه‌ها از معنی خالی می‌شوند. مجبور می‌شوم کلماتی که هر روز از آنها استفاده می‌کنم را در واژه‌یاب چک کنم. حتی در درست بودن فعل‌ها هم کثیرالشک شده‌ام.

قضیه وقتی جدی شد که توییتی درباره فروغ فرخزاد نوشتم:

«هروقت می‌خواهم از تقاطعی رد شوم، مادربزرگم می‌گویند:

مادر یواش برو، فروغ رو که می‌شناسی؟ همین‌طوری سر تقاطع بهش زدند و الکی الکی از بین رفت.»

یک‌دفعه انگار کلمه «از بین رفتن»، برایم بیگانه شد و مجبور شدم بپرسم که معنی این کلمه چیست؟ و آیا من به عنوان «مردن وحیف شدن» درست و به‌جا از این کلمه استفاده کرده‌ام؟

تا اینکه امروز «رضا بابایی» در کتاب «بهتر بنویسیم» مشکل را برایم حل کرد:

«نویسنده هربار که جمله‌ای را به پایان می‌رساند، با تجربه‌ای جدید آشنا می‌شود، و هرگاه که کلمه‌ای را روی کاغذ می‌آورد، گویی نخستین بار است که آن را می‌بیند و به کارش می‌گیرد.»

و کمی جلوتر، با خواندن این جمله بیشتر دلم آرام گرفت:

« کلمات و معانی آن‌ها در ذهن و زبان نویسنده، هماره در حال تغییر شکل، کارکرد و موقعیت‌اند.»

درحقیقت دل‌نگرانی من، گواهی بود بر درستی مسیری که در نویسندگی، پی گرفته‌ام.

خداراشکر.

چه تجربه‌ای ارزش تکرار شدن دارد؟

«آدم‌های ساکت واقعا کلاس را غیرقابل تحمل می‌کنند»

اگر چنین حرفی را بشنوید و یک لحظه به خودتان بیایید، که ای بابا، من که از اول کلاس حرفی نزدم،

چه حسی بهتان دست میدهد؟

درست است، به‌عبارتی شما کلاس را از دید یک هنرجوی دیگر غیرقابل تحمل کرده‌اید.

کلاس هنری‌ای شرکت کرده‌بودم که به‌طور عجیبی همه در آن صحبت می‌کردند.

دستانمان گرم هنر بود ولی حرارت فک‌ها، گرمی دستان را به سخره می‌گرفت.

ولی من به هر دری می‌زدم، نمی‌توانستم وارد میدان صحبت شوم. درحالی‌که همیشه گفته‌ام با یک جمع ناآشنا سریع سر صحبت را باز می‌کنم. اما نخ حرف‌هایشان با من فرق داشت. جز خنده واکنشی نداشتم.

لکن بعد از اتمام کلاس، بسیار فکر کردم که چرا چنین اتفاقی افتاد؟

آنها از زندگی، همسر، اینستاگرامشان و پروژه‌های تبلیغی حرف می‌زدند. یک نویسندۀ وبلاگ‌نویس که صفحۀ باز اینستاگرامش 100 نفر هم دنبال‌کننده ندارد، در مقابل آن‌هایی که زندگیِ رنگیِ صفحات اینستاگرامشان، هزاران نفر عاشق و واله دارد، چه حرفی برای گفتن دارد؟

ولی چنین مظلوم‌نمایی‌ها قانعم نکرد. اگر می‌خواستی می‌توانستی سفره دلت را باز کنی همان‌طور که دختران جوان سفره دلشان را با سبزی، سیر و ترشی روی میز انداخته بودند. برای تو حتی می‌توانست با آرایه‌های ادبی چنان تند شود که چشم‌هایشان را پر از اشک کند.

سوالی از خودم پرسیدم که کمی بعدش سکوت کردم:

آیا خودت را بهتر از آن‌ها می‌دانستی؟ یا بقیه را لایق سفره دلت نمی‌دانستی؟

نه واقعا.

بحث «بهتر دانستن» نبود. فقط دنیاهایمان، فرق داشت. و این مصاحبت اتفاقا موهبتی بود تا من مرزهای دنیایم را دقیق‌تر خط‌کشی کنم. می‌دانید چیست؟

شاید اصلا خنده‌های من از خوشی آن بود که در وجود دیگران، خودم را بهتر می‌شناختم. می‌فهمیدم من، این افراد نیستم. با این‌که آن‌ها بارها بهتر از من بودند.

برای همین است که دیدن آدم‌های متفاوت، تجربه‌یست که دلم برایش تنگ می‌شود.

طعنه‌های چه راهی بیشتر است؟

«درست است، من به دنبال سوژه‌ام»

من به دقت گوش می‌دهم. نکاتی که برایم جالب باشد، می‌نویسم. آسمان را به زمین با دلایل عجیب مرتبط کرده و از وقتی روزی چند ساعت می‌نویسم، با ریزبینی، نگاهم را به دنیایم تغییر داده‌ام.

این نکته، موضوع خوبی‌ست برای بعضی دوستان تا آدم را مورد عنایت قرار دهند.

تا من چشمانم در موضوعی می‌درخشد، می‌گویند : برو و درباره‌اش هزارخط بنویس و موعظه کن.

می‌نویسم.

من تا بتوانم می‌نویسم. در هر بابی که بتوانم و بفهمم می‌نویسم. آنقدر تلاش می‌کنم تا در 44 سالگی بتوانم آنچه می‌خواهم خلق کنم. تنها راه پیشرفت من این است.

اگر پیش‌نویس این پست را ببینید، با یک آدم افسرده و ناامید روبرو می‌شوید ولی حیف نیست عزم جزم و هدف خود را با این حرف‌ها خدشه‌دار کنم؟

بیایید این حرف ها را طعنه راه پیغمبری بدانیم.

راه درست، طعنه بیشتری می‌طلبد.

«نامه به سیمین» یا شاید «شامِ نویسندگان و شاعران»

اولین بار با داستان «طوطی مردهٔ همسایهٔ من» دل‌باختهٔ «ابراهیم گلستان» شدم. داستان دیگری به نام «درخت ها» هم از ایشان خوانده بودم. ولی به نام نویسنده دقتی نداشته و فقط ریتم آهنگین آن نظرم را جلب کرده بود.

بعد از داستان « طوطی مردهٔ همسایهٔ من» عزم‌ام جزم شد تا هرچه از گلستان منتشر شده است، بخوانم. پیش خود فکر می‌کردم «ابراهیم گلستان» چه نام بامسمایی دارد، بر آتش ادبیات، ابراهیم‌وار فرود آمده و آن را گلستان کرده است. لکن هنگام شروع «نامه به سیمین»، کمی نظرم برگشت.

انگار کسی جز نگارندهٔ داستان قبل، نامه را نوشته است. ولی مشکل از پیش‌فرض‌های من بود. بنده دو پیش‌فرض را به طور کلی حذف کرده بودم: اولا این نامه یک نامه کاملا دوستانه می‌باشد(دوستانه‌تر از آنچه فکر کنید) و ثانیا «سیمین دانشور» مخاطب نامه است.

«سیمین دانشور» به «ابراهیم گلستان» نامه‌ای نوشته و گلستان بعد از 6 ماه به او جواب میدهد. جوابی به اندازه 103 صفحه. یقینا شما هم اگر بخواهید برای دوست‌تان نامه‌ای بنویسید، در ابتدا صحبت‌هایی می‌کنید که ممکن است برای بقیه مفهموم نباشد. مخصوصا وقتی دلتنگی زیاد و درنتیجه تنوع موضوع بالا برود.

خود من شاید ۲/۳ کتاب را نفهمیدم، ولی انقدر آن ۱/۳ باقی مانده آموزنده و پرمحتوا بود، که نمی‌شد به راحتی از آن گذر کرد.

بخاطر همین نفهمیدن‌ها و قلم سخت گلستان، کمی خواندن کتاب برای من طولانی شد و این وقفه افتادن‌ها، بالطبع فراموشی به بار می‌آورد و من مجبور می‌شدم دوباره کتاب را بخوانم ولی در همین دوباره خواندن‌ بخشی از آن 2/3 ای که نفهمیده بودم، روشن می‌گشت.

یقینا کتاب گلستان، کتاب یک‌بار خواندن نیست.

بعد از اتمام کتاب، صفتی برای آن به ذهنم رسید: «شام نویسندگان و شاعران معاصر ایران». زیرا در اکثر کتاب، بحث و صحبت درباره این افراد گل می انداخت. دقت کنید که کتابِ ادبیاتِ دبیرستان در دست‌تان نیست بلکه از زبان دوستان و نزدیکان از نویسندگانی که همیشه نام‌شان را شنیده‌اید می‌خوانید.

اگر طولانی‌شدن این شام اذیت‌تان کرد، پیش‌فرض‌های فراموش‌شده مرا دوباره مرور کنید.

خصوصیت بارز دیگر کتاب، به قول خود نویسنده، داشتن پرسپکتیو است. گلستان، مسائلی که همگی ما شنیده‌ایم و سیمین دانشور هم آنها را در نامه قبلی نوشته است، با دید جدیدی نگاه و بیان می‌کند که قابل وصف نیست. هرچه از جهان‌بینی این مرد بگویم کم گفته‌ام. گویی هر توصیه‌ای که به سیمین میکند از جانش برمی‌آید. وقتی در آخر کتاب میگوید «یک جفت چشم باز باید داشت. یک ذهن باز، و آزاد» حتی یک لحظه هم گمان نبردم که شعار میدهد، زیرا در تمام کتاب به من ثابت کرده است چه ذهن و چشم باز و آزادی دارد.

اما با همه این توصیفات، اگر من این کتاب را به دوستان‌ام هدیه دهم، دلیل دیگری دارد. می‌خواهم به‌طور نامشخص به آن‌ها بگویم که کمی از «ابراهیم گلستان» یاد گرفته و چنین نامه‌ای برای من بنویسید.

 

برای خرید اینترنتی این کتاب، می‌توانید اینجا را کلیک کنید.

يك ستون جديد، به شكيبستان اضافه شد!

قبلا هم گریزی زده‌ام که تسهیلگر فبک یا p4c هستم،
شاید جالب باشد تا یک ستون فبک اضافه کرده و از خاطرات و تجربیات هر هفته در اینجا بنویسم.

وقتی حرف فبک به میان می‌آید، عموما این دو‌ سوال پرسیده می‌شود:

آیا این درس، درس آموزش و پرورش است؟!
در پایه هشتم، کتابی داریم به نام «تفکر و سبک زندگی»
آموزش و پرورش در رفرنس‌هایی که ارائه کرده، کتاب‌های فبک را مورد تایید قرار داده است.
ولی این به عهده مدرسه می‌باشد که در سایه کتاب تفکر، فبک بگوید یا نه.

فبک چیست؟!
فلسفه برای کودکان، درسی برای تقویت قدرت تفکر بچه هاست.
تا سن ۱۸ سالگی، عموم‌ کودکان پرسشگرند.
فبک در جریان این روحیه، از پیش دبستانی تا دبیرستان تلاش میکند تا ویژگی های‌ روحیه کندوکاوی را در بچه‌ها تقویت کند.
در صحبت، به دنبال ملاک باشند.
توانایی استدلال، مثال زدن، پل زدن و … پیدا کنند.
و در کل، عقلشان را راه بیندازند و راه‌و‌رسم زندگی در جامعه را بیاموزند.

این کلاس‌ها، معلم-محور نیست، بلکه وظیفه معلم، تسهیلگریست، بدین معنی که در کنار بچه ها قرار گرفته و هدایت کلاس را به عهده دارد.
حتی فرم نشستن در کلاس هم، باید نعلی شکل باشد.
در فرم رایج آموزش و‌ پرورش، جواب‌ درست نزد معلم است.
ولی در تسهیلگری، جواب درست معنا ندارد و بچه‌ها باید یاد بگیرند تا ملاک پیدا کرده و در روند بحث، به یک پاسخ صحیح دست یابند.
به اصطلاح، دانش‌آموزان باید خود-تصحیحی کنند.

بنظر همین توضیح برای شروع ستون کافی می‌باشد.
بقیه موضوعات و روش‌ها را در داستان‌های کلاس و خاطرات، می‌گویم.

نکته‌ای از همه مهم‌تر:
بنده، فقط ۷ ماه است که با فبک آشنا شده‌ام، و مطالبم کاملا ابتدایی، ساده و احتمالا پر از اشتباه است.
هدف من از این ستون، سوای تمرین نویسندگی و گزارش‌نویسی، حفظ‌ِ خاطرات و آنچه از کلاس و دانش‌آموزان، فراگرفته‌ام، می‌باشد.

امیدوارم ستون پنچ‌شنبه‌ها، بتواند دل شما را هم به دست بیاورد.

ساخت خانه شما، چند سال زمان میبرد؟

پسرش مرده بود.  مانند هر مادر فرزند مرده‌ای شیون سر داده‌بود، پیامبری از کنارش گذشت، از ماتمش پرسید.

جواب داد: «جوانم را ازدست‌داده ام، 200 سالش هم نشده بود.»

پیامبر به او دلداری داد: «در آخرالزمان مردمانی می‌آیند که 100 سال هم عمر نمی‌کنند.»

مادر بهت‌زده پرسید: «اگر 100 سال عمر نمی‌کنند، پس چطور وقت می‌کنند برای خود خانه بسازند؟»

 

آخرالزمان شد، عالمی فوت کرد که 75 سال داشت، و تعداد کتب اش از سن‌اش، 42 عدد بیشتر بود. بعضی چند جلدی، بعضی در سطوح متفاوت. اولجایتو، سلطان مغول چنان شیفته‌اش بود که همه‌جا او را با خود همراه می‌کرد. نه تنها بر روی اسب و هنگام سفر کتاب می‌نوشت، بلکه به اولجایتو پیشنهاد کرده بود، چادر و خیمه‌ای برای تدریس همراه خود به سفر برده که هر جا توقف کردند، به مردمان آن دیار درس بدهد.

 

آخرالزمان شد، ما علامه حلی نشدیم که وقت برایمان طلا شود، در عوض هم خانه می‌سازیم و هم، ‌زمانی برای تلف کردن برایمان باقی می‌ماند.

شاید آن مادر داغ‌دیده، برای ما ضجه می‌زد، بهتر بود.