چگونه قبل از خاموش شدن، شتاب بگیریم؟

پارسال شهریور، قدم به راه فلسفه برای کودکان گذاشتم. دوره رفتم، کتاب خواندم، سعی کردم هر روز بهتر از قبل باشم. مثل هر شروعی، ابتدای مسیر پرشتاب بود. مخصوصا که ویژگی کلاس‎‌های فبک این است که هر بار در هر بحثی، و در هر جامعه‌ای، حرف جدیدی یاد می‌گیری و بحث از یک جهت عمیق می‌شود. ادامه خواندن چگونه قبل از خاموش شدن، شتاب بگیریم؟

آیا یک بستنی و شکلات روی آن می‌توانند باهم دوست شوند؟


دوران راهنمایی، سن حساسی برای دوست و دوست‌یابی است. من از این دوران خاطرات خوشی ندارم. و تشنۀ شنیدن حرف بودم. دوست داشتم معلمی از دوست و ملاک‌هایش بگوید. صحبت‌هایی هم می‌شد ولی دربارۀ این که چقدر کاربردی بود نمی‌توانم نظری بدهم. ادامه خواندن آیا یک بستنی و شکلات روی آن می‌توانند باهم دوست شوند؟

مدرسۀ جدید، شناخت بیشتر خود

امسال تابستان، در یک مدرسۀ جدید مشغول شده‌ام. مدرسه‌ای که با دیگر مدارس متفاوت است. مربی‌ها همه به‌روز هستند و دائما علمشان را به‌روز می‌کنند. نحوۀ برخوردشان با کودکان و مداخلات تربیتی آن‌ها، از روی جدیدترین و دقیق‌ترین مکتب‌های تربیتی است. ادامه خواندن مدرسۀ جدید، شناخت بیشتر خود

خودمان را چه کلاس تابستانه‌ای ثبت‌نام کنیم؟

با شروع شدن تابستان یا فارغ‌التحصیلی دوستانم از دانشگاه، این سوال از من زیاد پرسیده می‌شود:

چه کلاسی برویم؟ ادامه خواندن خودمان را چه کلاس تابستانه‌ای ثبت‌نام کنیم؟

بعد از یک سال تدریس فلسفه برای کودکان چه چیزی حاصل شده است؟

پنج‌شنبه کلاس مدرسه تمام شد.

یک‌سال تحصیلی با بچه‌ها در زمینه فلسفه برای کودکان کار کردیم. بعد از تمام شدن اولین سالی که فبک تدریس کرده‌ام، از خودم می‌پرسم ماحصل این یک سال زحمت چه بوده است؟

شاید بتوان از جنبه‌های متفاوتی به این سوال نگاه کرد.

اول از همه بگذارید از دید بچه‌ها بگویم.

ادامه خواندن بعد از یک سال تدریس فلسفه برای کودکان چه چیزی حاصل شده است؟

منتقد درونی شما منتظر تنظیمات جدید نیست؟

از هر دوره‌ای که شرکت می‌‌کنم، یکی دو نکتۀ کلیدی در ذهنم می‌ماند که می‌خواهم با شما به اشتراک بگذارم.

چندی پیش، در دورۀ یک روزۀ داستان‌نویسی خلاق شرکت کردم. آقای خسروانجم هم استاد این دوره بودند.

ادامه خواندن منتقد درونی شما منتظر تنظیمات جدید نیست؟

با فلسفه برای کودکان، به امور بی‌معنا، جامۀ عمل بپوشانید

یکی از بزرگترین دستاوردهایی که من از «فلسفه برای کودکان» به‌دست آورده‌ام ، دقت به واژگان و معانی آن‌هاست، و این امر باعث شده ذهنم عمیق‌تر شود، طوریکه بارها از خود  پرسیده‌ام:

«چگونه تا قبل از این، به راحتی از کنار هر کلمه‌ای می‌گذشتم؟»

بگذارید شاهدی بیاورم:

در تمرینی که امروز سر کلاس حل شد، تفاوت بین «معنا داشتن» و «اتفاق افتادن» را بررسی کردیم.

معنا داشتن یک امر یعنی بتوانیم آن را در ذهنمان تصور کنیم، ولی این تصور با معنای لغت‌نامه‌ای نباید تناقضی پیدا کند. مثال خود کتاب، «سوپرمن» است. ما می‌توانیم سوپرمن را تصور کنیم و حتی فیلمی از آن ساخته‌ایم.

ولی آیا اتفاق می‌افتد؟ نه.

شاید پیش خودتان بگویید چرا اتفاق نیوفتد؟

یک اصل مهم در فبک، اندازه و توانایی بحث می‌باشد که به جامعه کندکاوی‌ وابسته است. به آینده و اتفاق‌هایی که ممکن است به دست بشر بیوفتد، کاری نداریم. ما فقط گفتگویمان در جامعۀ کلاس خودمان است. پس سوپرمن اتفاق نمی‌افتد.

در این تمرین، تعدادی عبارت به بچه‌ها داده می‌شد، تا آن‌ها معنا و اتفاق‌پذیری‌اش را بررسی کنند.

جالب‌ترین عبارت، «تغییر آینده» بود.

آیا «تغییر آینده» معنادار است؟

سوالی که باید به آن دقت کرد، این است: تغییر کی اتفاق می افتد؟

خب وقتی «اتفاقی» نیوفتاده، چگونه تغییر شکل بگیرد؟

در لغت‌نامه برای کلمۀ «تغییر» آمده:

«از حالی به حالی برگردانیدن»

قطعا باید حالی باشد تا به حال دیگری برگردانده شود. پس تغییر آینده به خودی خود، معنادار نیست.

ولی آیا قبول ندارید که می توان با تغییر اکنون، آینده را ساخت؟

بچۀ تنبلی را تصور کنید که تصمیم می‌گیرد بهتر درس بخواند، نتیجۀ مطلوبی هم از این تصمیمش حاصل می‌شود، با این اوصاف، آیندۀ خودش را تغییر نداده است؟

اکنون با موضوعی مواجه شدیم که معنا ندارد ولی واقعا می‌تواند اتفاق بیوفتد.

باید صورت‌ دختران 14 ساله را بعد از این نتیجه، که خودشان به آن رسیدند، می‌دیدید، ارسطو را کم‌کم به بازی می‌گیرند.

بچه‌ها آماده باشید، جادوگر کلاستان دارد می‌آید!

بنظر من یک معلم باید جادوگر باشد. چرا؟

تصور کنید صبح، با 28 دانش‌آموز مواجه هستید که چشمانشان از خواب قرمز، مغزهایشان در رویای عصر پنج شنبه، و حوصلشان به حدی سر رفته که کلاس را کف برداشته است. نه حوصله شما را دارند و نه حوصله درستان را. اما کافی‌ست برای اول کلاس یک فعالیت خوب به همراه داشته باشید.

به این‌گونه فعالیت‌ها یخ‌شکن[1] می‌گویند. بچه‌ها طوری سرحال می‌آیند که اگر از آن‌ها بخواهید تا شب هم حاضرند پیش شما بمانند.

فعالیت یخ شکن دیروز ما این بود:

«شما چه میوه‌ای هستید؟ و در ضمن چرا خودتان را این میوه می‌دانید؟»

( توصیه می‌کنم قبل اینکه جواب بچه ها را بخوانید کمی به این سوال درباره خودتان فکر کنید.)

ابتدا کمی برایشان بچگانه می‌آید ولی کافی‌ست نفر اول بگوید، دیگر روی صندلی بند نمی‌شوند. هم میخواهند دقیق گوش داده، هم می‌خواهند بخندند. درنتیجه به‌موقع ساکتند و به‌اندازه شلوغ.

بعضی هم از ترس مسخره شدن جواب نمی‌دهند. ولی این هنر تسهیلگر است که محیط امنی را فراهم کند تا بچه‌ها از بیان نظر خودشان واهمه نداشته باشند.

بیایید برخی از پاسخ‌ها را بخوانیم:

خانم من سیب‌م چون خوشگله، میوه بهشتیه، ساده‌است، شیرینه، درضمن پرحاشیه‌ام، یعنی هرکی با سیب یک داستانی داره، حضرت آدم، سیندرلا، اپل، ارشمیدس، سفیدبرفی درنتیجه دوست زیاد دارم.

من تمشک‌ام به خاطر اینکه همه دوستم ندارند ولی اونایی که دوستم دارند خیلی آدم‌های خاصی‌اند.( یکی از بچه‌ها گفت خانم تمشک مارمولک هم زیاد جذب می‌کند و باهم خندیدند)

من هندوانه‌ام، همونطور که درون هندوانه هسته زیاد داره، آدم‌های زیادی تو قلبم هستند ولی همشون لیاقت موندن توی قلبم رو ندارند. ( یکی از بچه‌ها گفت: خانم این هسته سفید‌ها رو می‌گه)

لیموشیرین‌ام، شیرین هستم، خوش اخلاق و شاد هستم، میتونم برای بقیه مفید باشم ولی ممکنه در شرایطی تلخ باشم. (دوست‌اش می‌خندید و می‌گفت امان از وقتی که تلخ بشه)

میوه من گوجه‌فرنگیه، چون عاشق قرمزم. درضمن پوستش خیلی نازکه و با یک ضربه کوچک مشخص می‌شه توی دلش چیه. من هم با یک جمله کوچک مشخص می‌شه توی دلم و ذهنم چی می‌گذره ( یکی گفت: زودم له میشی؟ و خود گوجه‌فرنگی با تعجب گفت خیلی زود.)

من آناناس‌ام، از وقتی موهامو کوتاه کردم همه می‌گن شبیه آناناس شدم.

نارگیل‌ام، پوست کلفتم.

میوه من گلابیه هم از لحاظ قیافه، ساکت و آرومم. و همین‌طور که هسته‌های وسط گلابی رو می‌ریزن دور، منم خاطرات بدم رو دور می‌ریزم.

هویج‌ام، هم قدم بلنده، هم نارنجی پوشیدم

میوه من اناره، انار یک لایه سفید داره و آدم‌ها درمواجهه اول با من خیلی ازم خوششون نمی‌یاد.

انارم چون پر از احساسات متفاوتم. انار هم هر دونه داخلش به یک طرفه.

نارگیل‌ام، چون یک پوست سفتی داره، منم همیشه تلاش می‌کنم حد و مرزی داشته باشم که به آدم‌ها صدمه نزنم.

ذهن بچه ها فوق العاده است. می‌بینید به یک میوه، چقدر متفاوت نگاه می‌کنند؟

این تمرین باعث می‌شود شما خیلی خوب آن‌ها را بشناسید، بدانید کدام یک ملاک‌محورند و ملاکشان عقل است یا احساس، کدام یک از استدلال بهتری کمک می‌گیرند و… درضمن عده‌ای از بچه‌ها به این نتیجۀ ارزشمند رسیدند که خودشان را نمی‌شناسند.

حالا به حرف من رسیدید که یک معلم باید بیشتر یک جادوگر باشد؟ کافی‌ست خرگوش مناسب را از کلاه بیرون بیاورید.

اکنون نوبت شماست، شما چه میوه‌ای هستید؟

[1] Warm up

چه تجربه‌ای ارزش تکرار شدن دارد؟

«آدم‌های ساکت واقعا کلاس را غیرقابل تحمل می‌کنند»

اگر چنین حرفی را بشنوید و یک لحظه به خودتان بیایید، که ای بابا، من که از اول کلاس حرفی نزدم،

چه حسی بهتان دست میدهد؟

درست است، به‌عبارتی شما کلاس را از دید یک هنرجوی دیگر غیرقابل تحمل کرده‌اید.

کلاس هنری‌ای شرکت کرده‌بودم که به‌طور عجیبی همه در آن صحبت می‌کردند.

دستانمان گرم هنر بود ولی حرارت فک‌ها، گرمی دستان را به سخره می‌گرفت.

ولی من به هر دری می‌زدم، نمی‌توانستم وارد میدان صحبت شوم. درحالی‌که همیشه گفته‌ام با یک جمع ناآشنا سریع سر صحبت را باز می‌کنم. اما نخ حرف‌هایشان با من فرق داشت. جز خنده واکنشی نداشتم.

لکن بعد از اتمام کلاس، بسیار فکر کردم که چرا چنین اتفاقی افتاد؟

آنها از زندگی، همسر، اینستاگرامشان و پروژه‌های تبلیغی حرف می‌زدند. یک نویسندۀ وبلاگ‌نویس که صفحۀ باز اینستاگرامش 100 نفر هم دنبال‌کننده ندارد، در مقابل آن‌هایی که زندگیِ رنگیِ صفحات اینستاگرامشان، هزاران نفر عاشق و واله دارد، چه حرفی برای گفتن دارد؟

ولی چنین مظلوم‌نمایی‌ها قانعم نکرد. اگر می‌خواستی می‌توانستی سفره دلت را باز کنی همان‌طور که دختران جوان سفره دلشان را با سبزی، سیر و ترشی روی میز انداخته بودند. برای تو حتی می‌توانست با آرایه‌های ادبی چنان تند شود که چشم‌هایشان را پر از اشک کند.

سوالی از خودم پرسیدم که کمی بعدش سکوت کردم:

آیا خودت را بهتر از آن‌ها می‌دانستی؟ یا بقیه را لایق سفره دلت نمی‌دانستی؟

نه واقعا.

بحث «بهتر دانستن» نبود. فقط دنیاهایمان، فرق داشت. و این مصاحبت اتفاقا موهبتی بود تا من مرزهای دنیایم را دقیق‌تر خط‌کشی کنم. می‌دانید چیست؟

شاید اصلا خنده‌های من از خوشی آن بود که در وجود دیگران، خودم را بهتر می‌شناختم. می‌فهمیدم من، این افراد نیستم. با این‌که آن‌ها بارها بهتر از من بودند.

برای همین است که دیدن آدم‌های متفاوت، تجربه‌یست که دلم برایش تنگ می‌شود.

روشی برای رسیدن به سود و زیان لحظه‌ای

«آیا لزوما در قبال هر چیز دوست‌داشتنی، باید چیزی را از دست داد؟»

اوایل دوران کارشناسی، این سوال به شدت ذهن مرا به خود درگیر کرده بود. نه تنها این سوال، بلکه جهان با همه وسعت‌اش گویی سوالی شده بود در ذهن من. محکی در دست نداشتم. هر دانشی که در سالهای گذشته‌ آموخته بودم، به درد من نمی‌آمد. به عبارتی عملیاتی نبود.

تا آنکه به یک سخنرانی دعوت شدم، و سخنران چند سوال کلیدی به ما یاد داد. زندگی را همانند یک معامله تعریف کرد. معامله‌ای که در آن هرچه بخواهی به دست بیاوری، باید چیزی را از دست بدهی. پس همواره از خودت بپرس:

آیا آنچه به دست می‌آورم، به ارزشمندی آن چیزی که از دست می‌دهم، می‌باشد؟

این سوال، ملکه ذهن من شده بود. نه تنها برای من، بلکه به بسیاری از دوستانم، روش کار را یاد داده‌ و آن‌ها بعد گذشت مدتی به من یادآور میشدند که از این پرسش ساده چقدر بهره برده‌اند.

تا امروز.

سوال دانش آموزان کلاسمان، همان دغدغه دوران کارشناسی من بود:

«آیا لزوما در قبال هر چیز دوست‌داشتنی، باید چیزی را از دست داد؟»

با کمی صحبت به این نتیجه رسیدیم که بله، ما حتما و در هرصورت زمان را از دست خواهیم داد. اما یکی از بچه‌ها، کاملا با ما مخالف بود. حقیقتا زمانی هم نبود که به او بپردازیم. ولی با اصرار گفت:

ما خیلی اوقات از زمانمان، بهترین استفاده را می‌کنیم، پس این از دست دادن محسوب نمی‌شود.

 

این حرف، مرا یاد صحبت شیوای امیرالمومنین می اندازد، وقتی درباره «امروز» این‌گونه می‌فرمایند:

«و اما الیوم الذی انت فیه، فصدیق مودع»[1]

پس روزی که تو در آن قرار گرفته‌ای، همانند دوستی‌ست که با تو وداع می‌کند.

ولی می‌دانید وداع یعنی چه؟ یعنی ممکن است به سوی تو باز گردد.

ما زمان را از دست نمی دهیم. نه تنها بهترین استفاده را از آن می‌توانیم داشته باشیم، بلکه حتی می‌توانیم آن را به سمت خود برگردانیم.

 

 

پی‌نوشت:

[1]  الوافی ج 3 ص 63 عن الفقیه