داستانی که ملاک‌هایتان را بهم می‌ریزد

وقتی کتاب می‌خوانیم تا یک مدت همراه ماست. هرچقدر نویسنده قوی‌تر بنویسد، بیشتر داستان در ذهنمان می‌ماند.

سال‌هاست کتاب «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» اثر «زویا پیرزاد» را خوانده‌ام ولی هنوز هم قاب عکس آشپزخانۀ کلاریس و پنجره‌اش، کره‌ای که روی میز می‌گذاشت یا صندلی سبزش را فراموش نمی‌کنم.

یا چند وقت پیش به یاد «رت باتلر» افتاده بودم که چقدر خوش به موقع وارد دنیای اسکارلت می‌شد.

ادامه خواندن داستانی که ملاک‌هایتان را بهم می‌ریزد

ارباب و بنده تولستوی تا ارباب و بندۀ امروز

نیکیتا بندۀ واسیلی آندره‌ایچ بود. آندره‌ایچ سر نیکیتا کلاه می‌گذاشت. و اکنون هر دو در برف مهیبی گیر افتاده‌اند و مجبورند شب را در دره‌ای بگذرانند. اینجا بخشی از افکار نیکیتا را می‌خوانیم:

«یکی از پاهای نیکیتا، همان که در چکمۀ تخت‌پاره بود کرخت شده بود و انگشت شستش بی حس شده بود و از این گذشته تمام بدنش سردتر و سردتر میشد. فکر می‌کرد ممکن است و حتی احتمال زیاد دارد که همان شب بمیرد. اما این فکر چندان برایش ناگوار نبود و وحشتی هم از آن نکرد. فکر مرگ برایش ناگوار نبود زیرا در زندگی هرگز روی خوشی و آسودگی ندیده و به عکس پیوسته در خدمت این و آن گذرانده و نفس راحتی نکشیده بود. و از این جور زندگی داشت خسته می‌شد.

ادامه خواندن ارباب و بنده تولستوی تا ارباب و بندۀ امروز