دلفینک، یک قدم فراتر از محیط امن

تجربه‌های محدود آفت رشد است.
اين جمله شايد يک گزارهٔ کلی باشد که خيلي‌ها با آن موافق نباشند. يک گزارهٔ کلی که اگر کسی مرا نشناسد، گمانش به تجربه‌های خيلی ناجور هم کشيده می‌‌شود. ولی من اين گزاره را در تابستان 98 درک کردم.

ادامه خواندن دلفینک، یک قدم فراتر از محیط امن

خودشناسی با تاریخ- قسمت اول

محرم که می‌شود، می‌خواهم خودم را در این دهه پیدا کنم. از خودم می‌پرسم امسال بیشتر شبیه چه کسی شده‌ام؟

فکر می‌کنم هر فرد با هر شخصیتی، می‌تواند خودش را در عاشورا پیدا کند. ادامه خواندن خودشناسی با تاریخ- قسمت اول

سوال پرسیدن، مقدمۀ کشف حقیقت

در کتاب‌های تاریخ یا دینی مدرسه همیشه مطالبی دربارۀ امیرالمومنین می‌خواندیم. بدون هیچ سوالی، مطالب را می‌خواندیم و حفظ می‌کردیم.

در یکی از این درس‌ها از جنگ‌های حضرت امیر گفته بود. جنگ جمل یکی از آن‌ها بود. چند رهبر، علیه حضرت امیر توطئه می‌کنند. به مردم می‌گویند: به خون‌خواهی عثمان، خلیفۀ سوم قیام کنید و علیه علی بجنگید. ادامه خواندن سوال پرسیدن، مقدمۀ کشف حقیقت

خودمان را چه کلاس تابستانه‌ای ثبت‌نام کنیم؟

با شروع شدن تابستان یا فارغ‌التحصیلی دوستانم از دانشگاه، این سوال از من زیاد پرسیده می‌شود:

چه کلاسی برویم؟ ادامه خواندن خودمان را چه کلاس تابستانه‌ای ثبت‌نام کنیم؟

تعامل یا مطالعه، قدرت کدام یک بیشتر است؟

بعضی از کودکان را دیده‌اید که بیش از حد سوال می‌پرسند و آدم را به مرز روانی‌شدن می‌برند؟

هرجوابی که به آن‌ها می‌دهید، سوالی تازه از آن کشف می‌کنند و باید آنها را سرکار بگذارید تا دست از سرتان بردارند.

من همچین بچه‌ای بوده‌ام.

البته هنوز هم این خصلت در من وجود دارد.

هرکاری که بخواهم انجام دهم، یک «چرا» هم به خودم هدیه می‌دهم، درحالیکه شاید اصلا نیازی به توضیح نباشد.

یکی از چراهای مهم زندگی من این است:

چرا کتاب‌خوانی مهم است؟

ابتدا نظرم بر این بود که کتاب‌خوانی باعث می‌شود انسان، صاحب فکر ‌شود. فکر یا همان گم‌شده دوران ما.

در راه کشف این سوال با کلمه دیگری برخوردم.

نگرش(attitude).

آنچه من به عنوان فکر مطرح می‌کردم، درحقیقت همان نگرش یا بینش بود. اطلاعات را که میتوان از هرجا به دست آورد، آن پردازش اطلاعات و جهانبینی جدیدی که کتاب به انسان می‌دهد، باارزش است. و حتی اطلاعات با بینش صحیح است که قابل استفاده است.

ولی آیا نگرش تنها از راه مطالعه به‌دست ‌می‌آید؟

نه قطعا.

ما در مواجهه با آدم‌ها و یا رفتن به کلاس‌های متفاوت هم می‌توانیم به این نگرش برسیم.

مدتی این جواب برایم کمی مسئله را حل کرده بود.

تا تفاوت فرهنگ مکتوب و شفاهی را در کتاب «ظلم، جهل و برزخیان زمین» خواندم.

جمله‌ای را در دوران مدرسه به ما می‌آموختند:

«با پای منبر نشستن، عالم نمی‌شوید.»

دلیل این جمله همان تفاوت فرهنگ‌هاست. بگذارید مثالی از کتاب محمد قائد بیاورم: هنگامی‌که میخواستند سخنرانی‌های یکی از علمای معاصر را چاپ کنند، با مشکلی روبرو شدند. بعضی از جملات آن عالم، اگر به دقت بررسی می‌شد شاید آن ارزش اولیه خودش را از دست می‌داد درحالیکه اگر فقط جملات را می‌شنیدید، مشکلی پیش نمی‌آمد.

حرفی که به چاپ می‌رسد باید انقدر دقیق باشد که هرچقدر هم محک بخورد، از عیارش کم نشود. درحقیقت خوانندگان کتاب، چنین دقتی را متوقع‌اند.

بحث برتری دادن به یک گروه نیست، فقط بیان این موضوع است که افراد اهل مطالعه، نسبت به افرادی که فقط با تعامل دیگران می‌خواهند به جهان‌بینی برسند، ریزبین‌تر و به جزییات نگاه موشکافانه‌ای دارند.

و مگر به غیر از این است که «قدرت در جزییات است؟»

طعنه‌های چه راهی بیشتر است؟

«درست است، من به دنبال سوژه‌ام»

من به دقت گوش می‌دهم. نکاتی که برایم جالب باشد، می‌نویسم. آسمان را به زمین با دلایل عجیب مرتبط کرده و از وقتی روزی چند ساعت می‌نویسم، با ریزبینی، نگاهم را به دنیایم تغییر داده‌ام.

این نکته، موضوع خوبی‌ست برای بعضی دوستان تا آدم را مورد عنایت قرار دهند.

تا من چشمانم در موضوعی می‌درخشد، می‌گویند : برو و درباره‌اش هزارخط بنویس و موعظه کن.

می‌نویسم.

من تا بتوانم می‌نویسم. در هر بابی که بتوانم و بفهمم می‌نویسم. آنقدر تلاش می‌کنم تا در 44 سالگی بتوانم آنچه می‌خواهم خلق کنم. تنها راه پیشرفت من این است.

اگر پیش‌نویس این پست را ببینید، با یک آدم افسرده و ناامید روبرو می‌شوید ولی حیف نیست عزم جزم و هدف خود را با این حرف‌ها خدشه‌دار کنم؟

بیایید این حرف ها را طعنه راه پیغمبری بدانیم.

راه درست، طعنه بیشتری می‌طلبد.

می‌شود کمی از آدرس را به‌یاد بیاورید؟

پیش‌دبستانی من از خانه بسیار دور بود. آن‌قدر دور که مسیر برای من مانند یک مسافرت میماند. با تعداد زیادی بچۀ هم‌سن‌ و سال در یک پیکان نارنجی، بازی و یا بهتر است بگویم زندگی می‌کردیم.

گاهی پیش خود می‌گویم مگر صندلی جلوی پیکان چقدر بود؟ که من و دوتا طفل دیگر نه‌تنها جا شده بلکه اکثر راه را می‌پریدیم و با بچه‌های صندلی عقب شعر می‌خواندیم.

رانندۀ سرویسمان، مهربانی از چشم هایش جاری و ما روح ماشین‌اش بودیم.

من آخرین مسافر حساب می‌شدم. گاهی که از دوری مسیر، به خواب می‌رفتم، مدت‌ها صبر می‌کرد تا از خواب بلند شوم، گاهی برایم کیک می‌خرید تا خستگی راه از بین برود.

گاهی هم حوصله من سر می‌رفت و می‌گفتم: «میشود شما آدرس را فراموش کنی و من به بگویم کجا برویم؟»

او هم کاملا خود را به فراموشی می‌زد، من هم در نقش‌ام گم میشدم. به قدری که وقتی یادم نمی‌آمد به کدام طرف باید بپیچیم، گمان می‌کردم دیگر گم شده‌ایم و هیچ‌وقت به خانه نمی‌رسیم. گویی هنوز تپش قلبم را به خاطر می‌آورم.

وقتی ترس گم‌شدن وجودم را کاوید، زمزمه می‌کردم: «میشه یکم این قسمت رو یادتون بیاد؟»

من نمی دانستم که فراموش کردن، اختیاری نیست. و آن راننده برای دل‌خوشی من سرعت را کم می‌کند تا من آدرس بدهم.

وقتی این عبارت را خواندم:

«بخشش عملی‌ است ارادی اما، فراموش کردن ارادی نیست.[1]»

ناخودآگاه یاد همان پیکان و مرد صبور افتادم. با این تفاوت که زندگی من دیگر در یک پیکان جمع نمی‌شود و طبیعتا قلب‌ام هم برای چنین بازی‌ای به تپش نمی‌افتد.

آنچه من خواهان از یاد بردنش هستم، یقینا بیش از یک آدرس است.

ولی حتی زمانی که فکر می‌کنم فراموش‌اش کرده‌ام، پنداری دوباره به یادش آورده‌ام.

مدت‌ها تلاش کرده‌ام دنیا را با فراموشی اختیاری تصور کنم.

خاطرات، یا بازیگران و موقعیت آن را از یاد ببرم. در مکتب روان‌شناس‌ها به دنبال اکسیر‌ش بودم.

ولی با همه این تصورات و تلاش‌ها، باز هم به همان مسیر پیش‌دبستانی تا خانه بازگشتم.

می‌دانید مشکل کجاست؟

اگر فراموشی ارادی بود، ما گم می‌شدیم.

نه هویتی می‌ماند، نه بزرگ‌شدنی، نه تجربه‌ای.

آن پیرمرد که آدرس را بارها تجربه کرده بود، پشت گرمی آن کودک هیجان‌زده هم حساب می‌شد.

راننده پیکان عزیز و صبورم، اگر من هم گفتم، تو آدرس را از یاد نبر،

درست است مسیر پیش‌دبستانی تا خانه طولانی بود لکن به درازای عمر که نیست.

فراموش کنی، در این مسیر، گم خواهیم شد.

[1] ظلم، جهل و برزخیان زمین، اثر محمد قائد

ببخشید، شما کتابید یا دفترچه نقاشی؟

« اگه بخواین چندتا ویژگی خوب و بد از خودتون بگید، چیا رو می‌گید؟»

وقتی این سوال از من پرسیده می‌شود، اول یک لبخند می‌زنم. این لبخند چند ثانیه طول می‌کشد و بعد هم می‌گویم : باید از دوستانم بپرسید و من خودم نمی‌توانم ویژگی‌هایم را بگویم.

لکن گاهی اوقات نیاز است که فرد نه تنها لبخندش را بلکه جمله‌های کلیشه‌ای‌اش را بررسی کند.

«چرا این سوال باید از دوستانم پرسیده شود؟»

بیایید با یک دسته‌بندی، به دغدغه من نزدیک شویم:

بنظر من آدم‌ها سه دسته‌اند: یا کتاب‌اند، یا دفتر نقاشی و یا دفتر رنگ‌آمیزی.

ما روزانه، هزاران بار قضاوت می‌شویم، نه تنها قضاوت بد، بلکه اگر هر فکر و نظری را قضاوت بنامیم، متوجه کثرت عددش می‌شویم.

اکنون در رویارویی با این قضاوت‌ها چه عکس‌العملی نشان می‌دهیم؟

کتاب، خودش صاحب حرف است. رنگی که از قضاوت در کتاب میماند، بیشتر همانند تفسیر است. ولی کسی تفسیر را به اندازه کتاب ارج نمى‌دهد، در ضمن، کتاب همیشه محتویاتی سوای تفسیر برای عرضه نشان میدهد که شک‌کنندگان بتوانند به آن رجوع کنند.

حال اگر فردی دفترچه نقاشی‌ست، یعنی صدها صفحه سفید. ولی این سفیدی برعکس اکثر تعاریف، حسن نیست. چون کسی که زیادی سفید باشد، ممکن است تحت تاثیر هزارویک رنگ قرار گرفته و در آخر سفیدی خودش هم به قهقرا برود.

سومین دسته، شامل دفترچه‌های رنگ‌آمیزی‌ست، طبق معمول گروه‌های خاکستری. خط‌هایی برای مرزبندی مشخص شده است ولی باز هم برای حرف بقیه، جای معینی قرار میدهند تا گویی در آن‌ خط‌ها، با رنگشان بدمند.

بعد از تبیین دسته‌بندی برگردیم به سوالمان:

چرا برای درک ویژگی‌های مثبت خویش باید از دوستانمان کمک بگیریم؟

که تفسیری باشند بر متن وجود ما؟

یا رنگی باشند، که ما را از بی‌هویتی نجات دهند؟ و در دلمان دعا میکنیم که همان رنگی که دوست داریم، به ما پیشنهاد داده شود؟

جواب این سوال‌ها شاید پر واضح باشد، ولی اینکه بتوانیم واقعیت را تعیین و با خودمان صادق باشیم، کار دشواری‌ست.

آیا به راحتی میتوانید بگویید قضاوت دیگران بر روی شخصیت شما تاثیری نگذاشته است؟

چگونه می‌توان به یک اثر جاودانه تبدیل شد؟

بعد از همه‌ی تحقیق و مشورت‌ها،برای تصمیم‌گیری یک سکه کافی ست.

امروز یک جمله‌ی جالب خواندم.
«هنگام تردید در تصمیم، روش عملی شیر یا خط است. چون دقیقاً قبل از پایین آمدن سکه می‌فهمی که کدام را ترجیح می‌دهی:شیر یا خط!»
شعبانعلی به بهترین حالت ممکن حال دل مرا توصیف کرده است.
یاد کتاب هری پاتر می‌افتم. وقتی هری نگران این بود که در کدوم گروه می‌افتد. و آن کلاه عجیب سخنگو را به سرش گذاشت. بین گروه اسلیترین و گریفندور مانده بود ولی  هری در آخرین لحظه مطمئن بود که در کدام گروه می‌افتد و همان موقع تصمیمش را گرفت.
و یا نزدیک‌تر به ذهن اگر بخواهم بگویم، همان حکایت استخاره گرفتن است.
دایی همیشه برای من استخاره می‌گیرد. ولی وقتی پیامم ارسال شد، سریع نذر می‌کنم که خوب بیاید و اگر دوست نداشته باشم نذر می‌کنم که بد بیاید.
حتی اگر مایل باشم خوب بیاید و دایی بگوید:دایی جان خوب نیست، به‌طور مفصل با او دعوا می‌کنم که برو بابا الکی میگویی. یا حتی گاهی اولش مشخص می‌کنم: دایی من یک استخاره با پاسخ خیلی خوب می‌خواهم.
البته خیلی وقت است به این نتیجه رسیده‌ام که چقدر حاج آقای افتخار خوب می‌گفت که من در عمرم فقط ۵ بار استخاره کرده‌ام.
از این به بعد، رسیدن به این حس اطمینان را با شیر و خط امتحان می‌کنم. خدا و قران که بازیچه‌ی من نیست و نبوده. همان موقع که سکه بالا می‌رود و به خاطر جاذبه یا همان ۹.۸ لعنتی تغییر مسیر می‌دهد،همان موقع که می‌خواهم روی هوا بگیرمش،مطمئن می‌شوم که تصمیمم کدام است.
پی نوشت: مطمئنا بحث من سر شک های ساده است .