آیا تلقین‌های شما درست کار می‌کند؟

همۀ ما بدون شک، فیلم راز را دیده‌ایم. یا از تاثیر تلقین خوانده‌ایم. مدت‌ها بازارش داغ بود. همه اطرافیانمان از آن صحبت کرده و یکدیگر را تشویق می‌کردند به مثبت فکر کردن. ادامه خواندن آیا تلقین‌های شما درست کار می‌کند؟

شما چه صفتی را زندگی می‌کنید؟

من چندین صفت خوب را از صمیم قلب می‌پسندم و دوست دارم آن‌ها را داشته باشم. یکی از این صفات، انصاف است. ادامه خواندن شما چه صفتی را زندگی می‌کنید؟

در محضر سریال‌های انگلیسی

مدتی است که سریال ویکتوریا را می‌بینم. همزمان سریال crown را هم دنبال می‌کنم. دو سریال انگلیسی که جریان ملکه‌های انگلستان را نشان می‌دهد. یکی ملکه ویکتوریا و دیگری ملکه الیزابت. ادامه خواندن در محضر سریال‌های انگلیسی

آخرین فرصت‌های ماه مبارک رمضان

در آخرین سحرگاه ماه مبارک یاد پیامبری می‌افتم که با سپاهش در تاریکی شب به دشتی رسید.

به سپاهش گفت هرچقدر می‌توانید از زمین سنگ بردارید، که با روشن شدن هوا، هرکه سنگ برنداشته و برداشته، افسوس خواهد خورد. ادامه خواندن آخرین فرصت‌های ماه مبارک رمضان

به خاطر دل مادربزرگ‌هایتان خوب غذا بخورید

دستانت چرب شده است. همیشه به مامانمسی- مادربزرگت- ایراد می‌گرفتی که چرا ته‌ماندۀ غذا را با دست به قابلمه منتقل می‌کند و اکنون خودت با همین وضع غذا را جابجا می‌کنی و اشک می‌ریزی. صدای خنده‌هایش در گوش‌ات می‌پیچد، گاهی به او اخم کرده‌ای که چرا مصری در حد خفقان، غذا بکشیم. سیری را بهانه کرده‌ای ولی او با یک نگاه کج، بازهم برنج به بشقابتان می‌ریخت. امان از وقتی که می‌آمد و تو چهره‌ات درهم بود، از هزار طریق چشمانت را وصف می‌کرد تا بالاخره یکی به کار بیاید و چشمانت بدرخشد و دل او راضی شود.

از وقتی خبر را شنیده‌ای، هزاربار خودت را مواخذه کرده‌ای که چرا دیشب فقط کمی زودتر به دیدنش نرفته‌ای، تا او را قبل از به خواب رفتن، ببینی و برایش در مسیر سفر، امنیت و سلامت بخواهی. اکنون که کیلومترها دورتر، حالش بد شده و مریض است، با صورت به زمین خورده‌ای.

تو بودی که ادعایت گوش جهان را کر کرده بود که هر روز خود را روبروی مرگ می‌بینی؟

گویی کافی نیست، مرگ را هرچقدر هم نزدیک بدانی، باز هم از گوشه‌ای سر در می‌آورد که گمانش هم نمی‌کرده‌ای.

اصلا مرگ را رها کن، بگذار مامانمسی دوباره بیاید، قول می‌دهم خوش‌خوراک‌ترین نوۀ تاریخ بشریت شوم.

متاسفم، شما هم به مرض (قربانت شوم، باشه) مبتلا هستید

_قربانت برم شکیباجان.

+باشه.

دیالوگ فوق، یکی از ده‌ها مکالمۀ خنده‌دار تلفنی من است. دوست مادرم تماس گرفته بود و زمان تعارفات رسید. من هم طبق معمول کم آوردم، چون با این بخش از فرهنگمان آشنایی کاملی ندارم.

برای همین، همیشه در دل آرزوی کتابی را داشتم که این مطالب در آن نوشته شده باشد.

به تازگی متوجه شده‌ام که دعای من، سال‌ها پیش برآورده و این کتاب نوشته شده است.

در دهۀ 1350، فروش نفت بالا گرفت. یک عده آمریکایی هم برای زندگی و کار به ایران آمدند. احتمالا آنها هم به مرض ( قربانت شوم، باشه ) مبتلا شدند. پس یک گروه تشکیل داده و آداب رسوم و فرهنگ ایرانی‌ها را در مقاله‌ای توضیح دادند. مثلا:

«وقتی فرشی می‌خرید و آن را به آشناهایتان نشان می‌دهید و او قسم می‌خورد که سرتان کلاه گذاشته‌اند باور نکنید، این ورزش رایجی است که در تمام خانه‌ها جریان دارد و خارجی‌ها هم بازی را یاد می‌گیرند. کاملا ممکن است از وقتی که دوست شما خرید کرده تا حالا قیمت‌ها بالا رفته باشد. شما باید چه کنید؟ روش استاندارد دروغ گفتن درباره مبلغی است که پرداخته‌اید، اما از این کار هم احساس بدی به شما دست می‌دهد. پیش از این‌که قیمت جنس را به دوستتان بگویید، از او بپرسید باید چقدر داده باشید. بسیار احتمال دارد که نظری نداشته باشد.»

آیا زندگی یک فرد آمریکایی که فرش تازه خریده، بعد از خواندن این متن، بهتر و راحت‌تر نیست؟

[اگر دقت کنید، به قصد تمسخر هم نوشته نشده، بلکه تلاش دارد تا راه‌حل ارائه دهد.]

درست است که در این مثال، یک آمریکایی و ایرانی، نشان داده شده، ولی اگر به زندگی‌های خودمان هم دقت کنیم، خاطراتی را به یاد می‌آوریم که برای ندانستن چند فرهنگ ساده‌، حرف و حدیث‌هایی شنیده‌ایم.

اگر همان مکالمۀ ابتدایی من، با فرد مهم‌تری صورت می‌گرفت، یقینا برای من دردسرساز می‌شد.

شاید اکنون در دلتان خداراشکر می‌کنید که چه خانوادۀ بی‌ادایی دارید، ولی باید بگویم شما در فرهنگ خودتان غرق هستید و اصلا متوجه آن نمی‌شوید.

یک‌بار فردی از من پرسید: «شما آداب خاصی در خانواده دارید؟»

من هم محکم گفتم «نه». بعدها یادم افتاد که اگر به سفر برویم و از مادربزرگم خداحافظی نکنیم، ناراحت می‌شوند. حال فرض کنید عروس جدیدی به خانوادۀ ما وارد شده و این را نداند. هیچ اتفاق مهلکی نمیوفتد اما وی شانس عزیز شدن را هم از دست خواهد داد.

دوای مرض (قربانت شوم، باشه) که 40 سال پیش کشف شده، چرا ما استفاده نکنیم؟

فقط کافی‌ست در این دید و بازدیدهای عید، درکنار آجیل‌خوردن و حرف بی‌سروته‌زدن، برگه‌ای برداریم و از مهمان‌ها دربارۀ فرهنگ خانوادگی خودمان بپرسیم. بقیه می‌توانند آینۀ ما باشند.

در نتیجه هر خانواده، یک فرهنگ مکتوب دارد و راه را برای عزیز شدن عروس‌ها و راحت‌شدن افرادی مانند من، هموار می‌کند.

 

پی‌نوشت: داستان آمریکایی‌ها را از کتاب محمد قائد (ظلم، جهل و برزخیان زمین) خوانده‌ام.

تجارب مهندسی در طبق اخلاص برای نویسندگی

پدر من همیشه به ما می‌گفتند:

«در هر رشته‌ای که می‌خواهی فعالیت کنی، اول چند سال ریاضی بخوان و یک مهندسی بگیر.»

ایشان عقیده دارند با تلاش و کوشش می‌شود در هر رشته‌ای موفق شد، ولی اگر اول مهندسی بخوانی، مدل ذهنی که در این زمینه به دست می‌آوری باعث موفقیتت می‌شود.

بنده هم عاشق و واله مهندسی کامپیوتر بودم و در دانشگاه هم همین رشته را خواندم.

ولی اگر کسی از من بپرسد که در آینده چه کاری می‌خواهی انجام دهی، یقینا درآن حرفی از حرفه کامپیوتر یا برنامه نویسی به میان نمی‌آید.

اما مردم به همین سوال راضی نمی‌شوند و در ادامه باتعجب از من می‌پرسند:

«اگر نمی‌خواستی ادامه دهی چرا چهارسال درس خواندی؟ پشیمان نیستی؟»

یقینا من از این 4 سال مهندسی پشیمان نیستم. این چهار سال فرصتی بود تا دوباره متوجه درستی حرف‌های پدرم شوم.

مهندسی ارمغان‌های فراوانی برای من داشت.

اولین رهاوردی که در بین کدهای کامپیوتر پیدا می‌کنید قابلیت حل مسئله است. همچنین همان روزهای اول، دانشجویان را در دریای اینترنت رها کرده و همه متوقع‌اند که شما همه چیز را خودتان یاد بگیرید.

لکن مهم‌ترین دستاوردی که مهندسی برای من داشته و اکنون در نویسندگی به من کمک می‌کند، قانون استمرار است.‌

پروژه نهایی من، اجرای یک بازی بر روی تلویزیون بود. فناوری جدیدی که نه تنها من آشنایی با آن نداشتم، بلکه در اینترنت هم منابع زیادی از این مبحث موجود نبود.

ولی هربار که به یک مسئلۀ جدید برخورد می‌کردم، اگر یک ساعت با آن سروکله میزدم، قطعا می‌توانستم حلش کنم.

کسی نمی‌تواند ادعا کند که فهمیدن، در دست اوست. ولی ایجاد مقدمات یقینا در دست ماست. برای من مقدمۀ رسیدن به ایدۀ جدید، یک ساعت تمرکز بود.

این قانون استمرار در همۀ زندگی من جاری‌ست. هنگامی‌که ایدۀ نوشتن مطلبی به ذهنم می‌رسد، اگر حداقل یک ساعتی را متمرکز بر روی آن فکر کرده و از چند منظر متفاوت، نوشته را بازنویسی کنم، ناخودآگاه متنی خودش را به من نشان می‌دهد که عجیب به دلم می‌نشیند.

در مطالعه، تحقیق و اکثر کارها این قانون صادق است. ممکن است زمان دست‌یابی به نتیجه متفاوت باشد، ولی بهرحال چشیدن شیرینی پی‌آمد بعد از تلاش، همان است که مهندسی کامپیوتر به من چشانده است.(هرچند نتیجه متفاوت ازآنچه من متصور بوده‌ام، باشد.)

با این اوصاف چگونه می‌توانم از مهندسی کامپیوتر پشیمان باشم؟

 

 

عکس‌نوشت: قطعه کدی‌ست که در آن می‌گوید تا هنگامی‌که موفق نشده‌ای، تلاش کن، و فقط زمانی می‌توانی از تلاش دست برداری، که مرده باشی.

دعوا، بلاک، خروج از گروه، یکی را انتخاب کنید

تلگرامت را که باز میکنی، میبینی 100 پیام جدید آمده، پیش خود می‌گویی حتما خبر مهمی رخ داده، ولی همین که گروه را باز میکنی، در گود یک بحث جدید هول یک موضوع روز پرت می شوی.

بعد از وصل کردن فیلترشکن، توییتر را فتح می‌کنی، و در آن وکیلانی زبده را می‌بینی که هر روز فریاد دادخواهی یک گروه را ترند می‌کنند.

بحث، دعوا، بلاک کردن و یا از گروهی-باقهر- رفتن، گویی بخشی از زندگی روزمره ما شده است.

من از خودم بارها پرسیده‌ام که چرا اکثر گفتگوهای ما به نتیجه‌ای نمی‌رسد؟

تا همین لحظه، به دو دلیل رسیده‌ام:

دلیل اول، ماهیت شبکه‌های مجازی‌ست که برای چنین بحث‌هایی ساخته نشده است. گویی از شیشه به عنوان آینه استفاده کنید. شاید به طور موقت شمایل کلی را به شما نشان دهد، ولی ماهیت این دو و کاربری آنها متفاوت است.

دلیل دوم، عدم توانمندی ما در زمینه تفکر و مباحثه است. بگذارید حرفم را از زبان فردی بگویم که سال‌ها در شرق می‌زیسته و با ما آشنایی دارد. او در تعریف خود این چنین می‌نگارد:

لرد اِولین کرامر، فرماندار انگلیسیِ مصر از 1882 تا 1907:

«سرآلفرد لایل زمانی گفت: «دقت، مایۀ بیزاریِ ذهن شرقی است. هر بریتانیایی که در هند و شرق کار می‌کند باید همواره این اندرز را به یاد داشته باشد.» فقدان دقت، که کار را به آسانی به نادرستی می‌کشاند در واقع مشخصۀ اصلی ذهن شرقی است.

اروپایی تا آنجا که بتواند دقیق بحث میکند، بیان او از واقعیت، خالی از ابهام است، طبیعتا منطقی است، هرچند که علم منطق نخوانده باشد.

طبیعتا شکاک است و پیش از آنکه بتواند درستی هر گزاره‌ای را بپذیرد، برهان می‌طلبد.

هوش تربیت یافته‌اش مثل ساعت کار می‌کند.

در سوی دیگر، ذهن شرقی، همانند خیابان‌های تماشایی‌اش، به نحوی بارز گرفتار فقدان تقارن است. استدلالش به بدترین نحو درهم و برهم است. گرچه اعراب باستان به درجات اندکی بالاتر در علم دیالکتیک رسیدند، اخلاف آن‌ها مشخصا در قدرت منطق کمبود دارند. اغلب از رسیدن به بدیهی‌ترین نتیجه‌گیری‌ها از مقدمه‌ای ساده که می‌تواند حقیقت را به آن‌ها نشان بدهد، در می‌مانند….»[1]

شاید این جملات برای شما گران بیاید، ولی اگر کمی به رفتارهای خودمان بنگریم، متوجه درستی حرف‌هایش خواهیم شد. و بهتر است بعد از گذشت حدود 100 سال از گفته های سر اِولین، کمی به تغیر رویه هم فکر کنیم.

من تغییر را در فلسفه برای کودکان یافتم. جایی که تلاش می‌کنیم بچه‌ها شبیه کودکان اروپایی( در این حوزه) فکر کنند.

مستدل حرف بزنند، دلیل و علت بخواهند، ملاک‌هایشان را تشخیص دهند، مثال نقض پیدا کنند، همدلی و احترام به دیگران را یاد گرفته و هزاران نکته که ما از آنها غافل شده‌ایم را بیاموزند.

بلکه آن‌ها کمتر به مرض دعوا، بلاک و از گروه خارج شدن مبتلا شوند.

 

[1] مطلب را از کتاب «ظلم، جهل و برزخیان زمین» اثر محمد قائد خوانده‌ام.

بچه‌ها آماده باشید، جادوگر کلاستان دارد می‌آید!

بنظر من یک معلم باید جادوگر باشد. چرا؟

تصور کنید صبح، با 28 دانش‌آموز مواجه هستید که چشمانشان از خواب قرمز، مغزهایشان در رویای عصر پنج شنبه، و حوصلشان به حدی سر رفته که کلاس را کف برداشته است. نه حوصله شما را دارند و نه حوصله درستان را. اما کافی‌ست برای اول کلاس یک فعالیت خوب به همراه داشته باشید.

به این‌گونه فعالیت‌ها یخ‌شکن[1] می‌گویند. بچه‌ها طوری سرحال می‌آیند که اگر از آن‌ها بخواهید تا شب هم حاضرند پیش شما بمانند.

فعالیت یخ شکن دیروز ما این بود:

«شما چه میوه‌ای هستید؟ و در ضمن چرا خودتان را این میوه می‌دانید؟»

( توصیه می‌کنم قبل اینکه جواب بچه ها را بخوانید کمی به این سوال درباره خودتان فکر کنید.)

ابتدا کمی برایشان بچگانه می‌آید ولی کافی‌ست نفر اول بگوید، دیگر روی صندلی بند نمی‌شوند. هم میخواهند دقیق گوش داده، هم می‌خواهند بخندند. درنتیجه به‌موقع ساکتند و به‌اندازه شلوغ.

بعضی هم از ترس مسخره شدن جواب نمی‌دهند. ولی این هنر تسهیلگر است که محیط امنی را فراهم کند تا بچه‌ها از بیان نظر خودشان واهمه نداشته باشند.

بیایید برخی از پاسخ‌ها را بخوانیم:

خانم من سیب‌م چون خوشگله، میوه بهشتیه، ساده‌است، شیرینه، درضمن پرحاشیه‌ام، یعنی هرکی با سیب یک داستانی داره، حضرت آدم، سیندرلا، اپل، ارشمیدس، سفیدبرفی درنتیجه دوست زیاد دارم.

من تمشک‌ام به خاطر اینکه همه دوستم ندارند ولی اونایی که دوستم دارند خیلی آدم‌های خاصی‌اند.( یکی از بچه‌ها گفت خانم تمشک مارمولک هم زیاد جذب می‌کند و باهم خندیدند)

من هندوانه‌ام، همونطور که درون هندوانه هسته زیاد داره، آدم‌های زیادی تو قلبم هستند ولی همشون لیاقت موندن توی قلبم رو ندارند. ( یکی از بچه‌ها گفت: خانم این هسته سفید‌ها رو می‌گه)

لیموشیرین‌ام، شیرین هستم، خوش اخلاق و شاد هستم، میتونم برای بقیه مفید باشم ولی ممکنه در شرایطی تلخ باشم. (دوست‌اش می‌خندید و می‌گفت امان از وقتی که تلخ بشه)

میوه من گوجه‌فرنگیه، چون عاشق قرمزم. درضمن پوستش خیلی نازکه و با یک ضربه کوچک مشخص می‌شه توی دلش چیه. من هم با یک جمله کوچک مشخص می‌شه توی دلم و ذهنم چی می‌گذره ( یکی گفت: زودم له میشی؟ و خود گوجه‌فرنگی با تعجب گفت خیلی زود.)

من آناناس‌ام، از وقتی موهامو کوتاه کردم همه می‌گن شبیه آناناس شدم.

نارگیل‌ام، پوست کلفتم.

میوه من گلابیه هم از لحاظ قیافه، ساکت و آرومم. و همین‌طور که هسته‌های وسط گلابی رو می‌ریزن دور، منم خاطرات بدم رو دور می‌ریزم.

هویج‌ام، هم قدم بلنده، هم نارنجی پوشیدم

میوه من اناره، انار یک لایه سفید داره و آدم‌ها درمواجهه اول با من خیلی ازم خوششون نمی‌یاد.

انارم چون پر از احساسات متفاوتم. انار هم هر دونه داخلش به یک طرفه.

نارگیل‌ام، چون یک پوست سفتی داره، منم همیشه تلاش می‌کنم حد و مرزی داشته باشم که به آدم‌ها صدمه نزنم.

ذهن بچه ها فوق العاده است. می‌بینید به یک میوه، چقدر متفاوت نگاه می‌کنند؟

این تمرین باعث می‌شود شما خیلی خوب آن‌ها را بشناسید، بدانید کدام یک ملاک‌محورند و ملاکشان عقل است یا احساس، کدام یک از استدلال بهتری کمک می‌گیرند و… درضمن عده‌ای از بچه‌ها به این نتیجۀ ارزشمند رسیدند که خودشان را نمی‌شناسند.

حالا به حرف من رسیدید که یک معلم باید بیشتر یک جادوگر باشد؟ کافی‌ست خرگوش مناسب را از کلاه بیرون بیاورید.

اکنون نوبت شماست، شما چه میوه‌ای هستید؟

[1] Warm up

چه تجربه‌ای ارزش تکرار شدن دارد؟

«آدم‌های ساکت واقعا کلاس را غیرقابل تحمل می‌کنند»

اگر چنین حرفی را بشنوید و یک لحظه به خودتان بیایید، که ای بابا، من که از اول کلاس حرفی نزدم،

چه حسی بهتان دست میدهد؟

درست است، به‌عبارتی شما کلاس را از دید یک هنرجوی دیگر غیرقابل تحمل کرده‌اید.

کلاس هنری‌ای شرکت کرده‌بودم که به‌طور عجیبی همه در آن صحبت می‌کردند.

دستانمان گرم هنر بود ولی حرارت فک‌ها، گرمی دستان را به سخره می‌گرفت.

ولی من به هر دری می‌زدم، نمی‌توانستم وارد میدان صحبت شوم. درحالی‌که همیشه گفته‌ام با یک جمع ناآشنا سریع سر صحبت را باز می‌کنم. اما نخ حرف‌هایشان با من فرق داشت. جز خنده واکنشی نداشتم.

لکن بعد از اتمام کلاس، بسیار فکر کردم که چرا چنین اتفاقی افتاد؟

آنها از زندگی، همسر، اینستاگرامشان و پروژه‌های تبلیغی حرف می‌زدند. یک نویسندۀ وبلاگ‌نویس که صفحۀ باز اینستاگرامش 100 نفر هم دنبال‌کننده ندارد، در مقابل آن‌هایی که زندگیِ رنگیِ صفحات اینستاگرامشان، هزاران نفر عاشق و واله دارد، چه حرفی برای گفتن دارد؟

ولی چنین مظلوم‌نمایی‌ها قانعم نکرد. اگر می‌خواستی می‌توانستی سفره دلت را باز کنی همان‌طور که دختران جوان سفره دلشان را با سبزی، سیر و ترشی روی میز انداخته بودند. برای تو حتی می‌توانست با آرایه‌های ادبی چنان تند شود که چشم‌هایشان را پر از اشک کند.

سوالی از خودم پرسیدم که کمی بعدش سکوت کردم:

آیا خودت را بهتر از آن‌ها می‌دانستی؟ یا بقیه را لایق سفره دلت نمی‌دانستی؟

نه واقعا.

بحث «بهتر دانستن» نبود. فقط دنیاهایمان، فرق داشت. و این مصاحبت اتفاقا موهبتی بود تا من مرزهای دنیایم را دقیق‌تر خط‌کشی کنم. می‌دانید چیست؟

شاید اصلا خنده‌های من از خوشی آن بود که در وجود دیگران، خودم را بهتر می‌شناختم. می‌فهمیدم من، این افراد نیستم. با این‌که آن‌ها بارها بهتر از من بودند.

برای همین است که دیدن آدم‌های متفاوت، تجربه‌یست که دلم برایش تنگ می‌شود.