دلیل نخ‌نما

در هفتم محرم، نامه‌ای از ابن زیاد به کربلا رسید که:

«میان حسین و یارانش و آب فرات حائل شو، تا اینکه یک قطره آب نچشد، چنانکه با عثمان چنین رفتار شد.»

وقتی این نامۀ ابن‌زیاد را خواندم دلم می‌خواست می‌توانستم سرم را در کتاب فرو کنم، طوری که روبه‌روی ابن زیاد قرار بگیرم و به او بگویم: «چطور رویت شد چنین نامه‌ای بنویسی؟»

ادامه خواندن دلیل نخ‌نما
2+

از این قرن تا آن قرن

وقتی که نوبت به درس جغرافی می‌رسید مادربزرگم می‌گفت: «عزیزم به تو چه که آنطرف دنیا کجاست و اسم این همه کوه‌ها و دریاها چیست؟ تو همان راه بهشت را یاد بگیر این‌ها همه پیشکشت.»

این جمله را چند شب پیش خواندم، در کتاب دارالمجانین.

از شما چه پنهان از طرز فکر مادربزرگ خوشم آمد. مادربزرگی که آخرین بهار قرن پیش را دیده.

ادامه خواندن از این قرن تا آن قرن
1+

حواستان باشد! اگر مثل بقیه نیستید، مهر آدمیزادی‌تان باطل می‌شود!

شما هم بنظرتان آمده که آدم‌ها روز به روز بیشتر از قبل، شبیه هم می‌شوند؟

هربار که به اینستاگرام می‌آیم، با خودم فکر می‌کنم چرا آدم‌ها انقدر دوست دارند شبیه هم باشند؟

شبیه هم بودن بد نیست، ولی بعضی وقت‌ها گمان می‌کنم بنی‌اینستاگرام، در این تلاش، خودشان را از دست می‌دهند.

ادامه خواندن حواستان باشد! اگر مثل بقیه نیستید، مهر آدمیزادی‌تان باطل می‌شود!
1+

کتابی از قاره‌ای که نمی‌شناسیم: «همه چیز از هم می‌پاشد»

اگر به من یا شما بگویند اولین کلمه‌ای که با شنیدن آفریقا به ذهنتان می‌رسد چیست، کلماتی می‌گوییم که شاید خیلی دوست داشتنی نباشند.

فقر، تحجر، سیاه پوست، گرما، بدبختی.

اما بنظر می‌رسد این کلیدواژه‌هایی است که برخی حکومت‌های جهان دوست دارند که ما نسبت به آفریقا، ثروتمندترین قارۀ جهان، در ذهنمان داشته باشیم.

ادامه خواندن کتابی از قاره‌ای که نمی‌شناسیم: «همه چیز از هم می‌پاشد»
3+

داستانی که ملاک‌هایتان را بهم می‌ریزد

وقتی کتاب می‌خوانیم تا یک مدت همراه ماست. هرچقدر نویسنده قوی‌تر بنویسد، بیشتر داستان در ذهنمان می‌ماند.

سال‌هاست کتاب «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» اثر «زویا پیرزاد» را خوانده‌ام ولی هنوز هم قاب عکس آشپزخانۀ کلاریس و پنجره‌اش، کره‌ای که روی میز می‌گذاشت یا صندلی سبزش را فراموش نمی‌کنم.

یا چند وقت پیش به یاد «رت باتلر» افتاده بودم که چقدر خوش به موقع وارد دنیای اسکارلت می‌شد.

ادامه خواندن داستانی که ملاک‌هایتان را بهم می‌ریزد
2+

مردان آنجلس

تعطیلات آلودگی برای منِ معلم، دستاوردهای زیادی داشت که یکی از مهمترین آن‌ها، دیدن سریال «مردان آنجلس» بود. شاید دو جلسه‌اش را در این فرصت دیدم.


سریال «مردان آنجلس» داستان اصحاب کهف را روایت می‌کند و برای اواخر دهۀ هفتاد است. آنچه این سریال را برای من دوست‌داشتنی می‌کرد، سخنان مکسیمیلیانوس -یکی از اصحاب غار- بود. او به شهر آمده و می‌خواست خریدی کند. ناگهان با این واقعیت روبرو می‌شود که 300 سال از زمان خودش گذشته است. وقتی این واقعیت را می‌پذیرد آرامش خاصی پیدا می‌کند. نوادگانش از او پرسیدند: اکنون چه احساسی داری؟

ادامه خواندن مردان آنجلس
0

همۀ ما فرعون هستیم

خواندن دربارۀ مصر باستان همیشه برای من مهیج بود. وجود رودخانۀ نیل باعث شده بود تا مصر شبیه یک بته گل سرخ در میان صحرا باشد.

مصر باستان در همه چیز پیشتاز بود. نجوم، ریاضیات، اقتصاد، کتابت، طب و  … این علوم و فضائل همراه با خزانۀ گرانبهای مصر گواهی است برا عظمت این سرزمین باستانی.

ادامه خواندن همۀ ما فرعون هستیم
0

دلفینک، یک قدم فراتر از محیط امن

تجربه‌های محدود آفت رشد است.
اين جمله شايد يک گزارهٔ کلی باشد که خيلي‌ها با آن موافق نباشند. يک گزارهٔ کلی که اگر کسی مرا نشناسد، گمانش به تجربه‌های خيلی ناجور هم کشيده می‌‌شود. ولی من اين گزاره را در تابستان 98 درک کردم.

ادامه خواندن دلفینک، یک قدم فراتر از محیط امن
2+

برای معلمی باید قدم فیلی داشته باشید

بعضی اوقات فکر می‌کنم کار نقاش‌ها خیلی راحت‌تر از معلم‌هاست. یک خانه را رنگ می‌زنند و تمام می‌شود. در آخر پیش خودشان می‌گویند یک خانه را رنگ زدیم. امروز یک دیوار را رنگ زدیم. کمرشان درد می‌گیرد، دستشان اذیت می‌شود ولی آخر کار، چند قدم عقب می‌روند و به دیوار نگاه می‌کنند و لبخند می‌زنند.

مثل من، بعد از رنگ کردن قاب‌های چوبی، لذت عجیبی داشتم از تمام شدن یک کار.

اما وقتی معلم می‌شوی، وقتی می‌خواهی ثمرۀ کارت را نگاه کنی نمی‌توانی چند قدم عقب بروی، باید یک عمر صبر کنی. شاید بیشتر از یک عمر.

4+

دغدغهٔ کوچک، خدای بزرگ می‌خواهد

بعضی اوقات از خودم می‌پرسم:

«این دغدغهٔ فکری که ذهنت را به خودش مشغول کرده، مناسب بیست‌وسه سالگی‌ات است؟»

ادامه خواندن دغدغهٔ کوچک، خدای بزرگ می‌خواهد

2+