دلفینک، یک قدم فراتر از محیط امن

تجربه‌های محدود آفت رشد است.
اين جمله شايد يک گزارهٔ کلی باشد که خيلي‌ها با آن موافق نباشند. يک گزارهٔ کلی که اگر کسی مرا نشناسد، گمانش به تجربه‌های خيلی ناجور هم کشيده می‌‌شود. ولی من اين گزاره را در تابستان 98 درک کردم.

ادامه خواندن دلفینک، یک قدم فراتر از محیط امن

برای معلمی باید قدم فیلی داشته باشید

بعضی اوقات فکر می‌کنم کار نقاش‌ها خیلی راحت‌تر از معلم‌هاست. یک خانه را رنگ می‌زنند و تمام می‌شود. در آخر پیش خودشان می‌گویند یک خانه را رنگ زدیم. امروز یک دیوار را رنگ زدیم. کمرشان درد می‌گیرد، دستشان اذیت می‌شود ولی آخر کار، چند قدم عقب می‌روند و به دیوار نگاه می‌کنند و لبخند می‌زنند.

مثل من، بعد از رنگ کردن قاب‌های چوبی، لذت عجیبی داشتم از تمام شدن یک کار.

اما وقتی معلم می‌شوی، وقتی می‌خواهی ثمرۀ کارت را نگاه کنی نمی‌توانی چند قدم عقب بروی، باید یک عمر صبر کنی. شاید بیشتر از یک عمر.

دغدغهٔ کوچک، خدای بزرگ می‌خواهد

بعضی اوقات از خودم می‌پرسم:

«این دغدغهٔ فکری که ذهنت را به خودش مشغول کرده، مناسب بیست‌وسه سالگی‌ات است؟»

ادامه خواندن دغدغهٔ کوچک، خدای بزرگ می‌خواهد

چنل‌بی معرف «آنگلا مرکل»

به طور حتم، اکثر افرادی که این متن را می‌خوانند نام پادکست چنل‌بی را شنیده‌اند. پادکست معروفی که در کانال تلگرامش حدود 30 هزار نفر عضو دارد. ادامه خواندن چنل‌بی معرف «آنگلا مرکل»

مهم‌ترین ویژگی مربی پیش‌دبستان

کار کردن در پیش‌دبستان یکی از متفاوت‌ترین تجربه‌های زندگی من است. و در این تجربۀ متفاوت، بیش از هر چیز خودم را می‌شناسم. ادامه خواندن مهم‌ترین ویژگی مربی پیش‌دبستان

به خاطر خودتان می‌گویم: «فکر نکنین خبریه»

‎گمان می‌کردم بر روی غلطک نوشتن پریده‌ام.
‎و صفحه کلید‌ها از کار بی‌وقفهٔ انگشتانم، به‌شکوه می‌افتند.
‎و شب‌ها را تا صبح به خواندن و‌نکته‌برداری خواهم گذراند.
‎در این اوصاف، کم کم حالتم تغییر کرد و مطمئن بودم که تا ۴۴ سالگی اثر فاخرم را امضا شده به عزیزانم تقدیم می‌کنم؛ که ناگاه دردی سرم را فراگرفت. بی‌سروصدا، سه روز، توان نوشتن از من ربوده شد.
‎در میان درد، این صدا در سرم می‌پیچید:
‎«ای انسان، چه چیز تو را دربارهٔ پروردگارت مغرور ساخته؟!»*
‎من، سلطنت خود را شروع کرده بودم، و خدا هم گوشهٔ حکومتم را کمی، فقط کمی، تکان داد.
‎یک سردرد بر حاکم عارض شد، و سلطنتش( وبلاگش) سه روز خوابید.
‎اکنون سه درد در من در جریان است:
‎یک درد که همان سرم را اشغال کرده.
‎دو، همانند معتادانی دارو نرسیده از ننوشتن به خود میپیچم.
‎و سوم، درد اینکه چگونه هم بنویسم، و هم فکر نکنم خبری‌ست.

 

سورهٔ مبارکهٔ انفطار، آیهٔ ششم.

چرا انسان های اولیه، با زحمت نقاشی میکشیدند؟

چشمانتان را ببندید، فرض کنید در دوران عصر حجر هستیم. تهیه غذا به معنی شکار حیوان است، خانه یعنی غار و تمام تلاشمان این است که سگ را رام کرده تا یک حیوان خانگی داشته باشیم.
شکارمان، حیواناتی هستند که حتی نمی‌دانیم هرکدام چقدر خطرناک است.
و شغلمان، شناخت دنیاست.
با همه‌ی این اوصاف، وقتی از شکار به غارهایمان برمی‌گردیم، با میوه‌ها و بعضی مواد معدنی یا حتی خون حیوانات، عصاره‌ای درست می‌کنیم.
و شروع می‌کنیم بر روی دفترمان، که دیوار عریان غار است، نقاشی می‌کنیم، یا به خیال خودمان زندگی را می‌نویسیم.
نوشتن از همان اول هم مثل یک مرهم برای انسان بود.

 

روشی برای رسیدن به سود و زیان لحظه‌ای

«آیا لزوما در قبال هر چیز دوست‌داشتنی، باید چیزی را از دست داد؟»

اوایل دوران کارشناسی، این سوال به شدت ذهن مرا به خود درگیر کرده بود. نه تنها این سوال، بلکه جهان با همه وسعت‌اش گویی سوالی شده بود در ذهن من. محکی در دست نداشتم. هر دانشی که در سالهای گذشته‌ آموخته بودم، به درد من نمی‌آمد. به عبارتی عملیاتی نبود.

تا آنکه به یک سخنرانی دعوت شدم، و سخنران چند سوال کلیدی به ما یاد داد. زندگی را همانند یک معامله تعریف کرد. معامله‌ای که در آن هرچه بخواهی به دست بیاوری، باید چیزی را از دست بدهی. پس همواره از خودت بپرس:

آیا آنچه به دست می‌آورم، به ارزشمندی آن چیزی که از دست می‌دهم، می‌باشد؟

این سوال، ملکه ذهن من شده بود. نه تنها برای من، بلکه به بسیاری از دوستانم، روش کار را یاد داده‌ و آن‌ها بعد گذشت مدتی به من یادآور میشدند که از این پرسش ساده چقدر بهره برده‌اند.

تا امروز.

سوال دانش آموزان کلاسمان، همان دغدغه دوران کارشناسی من بود:

«آیا لزوما در قبال هر چیز دوست‌داشتنی، باید چیزی را از دست داد؟»

با کمی صحبت به این نتیجه رسیدیم که بله، ما حتما و در هرصورت زمان را از دست خواهیم داد. اما یکی از بچه‌ها، کاملا با ما مخالف بود. حقیقتا زمانی هم نبود که به او بپردازیم. ولی با اصرار گفت:

ما خیلی اوقات از زمانمان، بهترین استفاده را می‌کنیم، پس این از دست دادن محسوب نمی‌شود.

 

این حرف، مرا یاد صحبت شیوای امیرالمومنین می اندازد، وقتی درباره «امروز» این‌گونه می‌فرمایند:

«و اما الیوم الذی انت فیه، فصدیق مودع»[1]

پس روزی که تو در آن قرار گرفته‌ای، همانند دوستی‌ست که با تو وداع می‌کند.

ولی می‌دانید وداع یعنی چه؟ یعنی ممکن است به سوی تو باز گردد.

ما زمان را از دست نمی دهیم. نه تنها بهترین استفاده را از آن می‌توانیم داشته باشیم، بلکه حتی می‌توانیم آن را به سمت خود برگردانیم.

 

 

پی‌نوشت:

[1]  الوافی ج 3 ص 63 عن الفقیه

چگونه ارسطو را به چالش بکشید؟

«شکیبا نظر تو چیه؟»

من یک معلم فلسفه برای کودکان هستم و این سوالی که دوستانم در کافه از من پرسیدند، همان سوالیست که بسیاری از شاگردانم را مجبور کرده‌ام که به آن پاسخ بدهند.

فلسفه برای کودکان یعنی همین. به جای معلمی باید در کنار دانش آموزان، ایستاده و تسهیلگر باشید .

سوال پرسیده و بحث را پیش ببرید. به بچه‌ها در حین بحث، روش گفت‌و‌گو و تفکر یاد داده و درضمن اگر لذت نبرید، دوامی نخواهید داشت.

در کافه نشسته بودیم. بحثمان بر سر انتخاب دوست و حفظ آن می‌چرخید. سوال مهم این بود که چه ارتباطاتی را مستحق قطع‌کردن میدانیم. هرکسی نظر خودش را می‌گفت. حس و حال من در آن موقع مانند کودکی بود که درس‌هایش را  زودتر آماده‌کرده‌است زیرا این مبحث را با کلاس مدرسه، کار کرده و در موضوع دوستی عمیق شده‌‌بودیم.

ولی دریافتم که با اعتماد به نفس ، انتهای باور کم عمقم را -در زمینه ی دوستی- آینه کاری کرده ام، و این ژرفا حاصل یک خطای دید است.

حالا که در موضع اتهام قرار‌گرفته‌ام بهتر است کمی برایتان از کلاسمان بگویم .

در فلسفه برای کودکان، ابتدای هر درس ما یک داستان می‌خوانیم که مفاهیم قابل بحثی در آن قرار داده‌ شده‌است. در درسی که مفاهیم دوستی، اعتماد، تشابه و تفاوت مطرح شده، نویسنده داستانی از یک خرس و ماهی میاورد. هنگامیکه خرس به سراغ شکار ماهی می‌رود، با یکی از ماهی‌های رودخانه آشنا می‌شود. آن‌ها برای حفظ ارتباطشان دچار مشکلاتی می‌شوند. برای مثال هرکدام علاقه دارند که خانه خود را به دیگری نشان دهند. لکن نه خرس توانایی حبس نفس دارد و نه ماهی می‌تواند بدون آب زنده بماند. تا آنجا که خرس می‌فهمد نمی‌تواند تا ابد گیاه خوار بماند و به ماهی‌های رودخانه نظری نداشته‌باشد و این دوستی را تمام میکند.[1]

( البته پایان داستان نه به این عیانی‌ست که من گفتم و نه مانند فیلم ها اصغر فرهادی)

ما فقط داستان را می‌خوانیم و اصلا هم کاری به مفاهیم نداریم. بعد از داستان ، سیر حرکت مشخص است. آنچه از سیر بحث مدنظر بنده است ، تمرینی است که به موضوع دوستی اشاره میکند. سوال این است:

آیا این دوست‌ها میتوانند دوست باشند؟ اگر لازم است برای پاسخ خود دلیل بیاورید.

دو دختر هشت ساله

یک دختر هشت ساله و یک پسر هشت ساله

یک کودک ده ساله و یک نوزاد

آدم و سگ

آدم و زرافه

شما و شیر

سگ و گربه

خرس و ماهی

خز( نوعی راسو ) و جوجه

گربه و غذای گربه

بستنی و شکلات روی آن

ثروتنمد و فقیر

سیاه‌پوست و سفیدپوست

افسر‌پلیس و مجرم

دو نفر که به یک زبان صحبت نمی‌کنند

دونفر که کشورهایشان درحال جنگ است

دونفر که همیشه باهم جروبحث میکنند

دونفر که هرگز همدیگر را ندیده‌اند.

شاید برای شما بسیار ساده و بدیهی به‌نظر بیاید، ولی به این نکته هم توجه داشته باشید که این تمارین توسط متخصصین این رشته طرح شده و هدف این است که در این سیر، کودک توانایی کشف ملاک را پیدا کند ، درثانی ، عمیق شدن در همین معانی ساده و بدیهی کاری بس دشوار است.

من از ذکر دریافت‌هایم در کلاس درس میگذرم ولی بعد از حل این تمرین و تمرین اعتماد -که بسیار شبیه همین تمرین است-، تصور میکردم ملاک‌هایم مشخص است ولی وقتی از من درکافه پرسیدند نظر تو چیست؟ ارتباطاتت بر چه اساسی است و چگونه به آنها خاتمه میدهی، فهمیدم به بعضی نکات اصلا دقت نکرده‌ام.

لکن بسیار خوشحالم که این سوال از من پرسیده شد، چون خط قرمزهای دوستی‌ام هم‌رنگ زندگی‌ام شده‌بود.

خوشبختانه تا الان موفق شده‌ام جعبه رنگ قرمزام را برای پررنگ‌کردن خطوط بیابم .

به عنوان یک تسهیلگر، وظیفه خودم میدانم که فقط سوالات را مطرح کرده و از جواب خویش صرف نظر کنم.

دو سوال من این است :

  • چه چیزی باعث میشود که یک آدم را کنار بگذارید؟
  • ملاک انتخاب هر دسته از دوست هایتان چیست؟

 

[1] داستان های فکری یک، نوشته فیلیپ کم

او، توامان، هم آتش‌فشان و هم آتش‌نشان من است

 

من و خواهرزاده‌ دوساله‌ام – نازنين‌زهرا – در خانه تنها بوديم.

چند وقتی بود که هركسی را با سمت‌اش صدا ميكرد ولی بازهم من با لقب مامان صدا می‌شدم.

( باور بفرمایید اولین کلمه‌ای که بعد از مامان یاد گرفت، خاله بود، ولی به من ربط‌اش نمی‌داد)

روی مبل نشسته و به كارهایم ميرسيدم، نازنين‌زهرا هم برای خودش ميچرخيد. زير چشمی حواسم به او بود.

به سمت اتاق مادرم رفت.

ناخودآگاه نگران شده و شروع کردم به فرضیه ساختن،

که اگر بخواهد در اتاق را ببندد و دست طفل دوساله، لای در بماند، چه؟

يا ممکن است در بسته شده، در اتاق خالی وحشت کرده و به گریه بیوفتد.

یا …

ولى بيخيال تمام فرضیه‌ها، در هیبت يك خاله‌ ظالم فقط تماشاچی ماندم. (آن‌هم زيرچشمی)

وارد اتاق شد.

در را بست ( خب خداراشكر که فرضیه اول رد شد و دستش لای در نماند)

سكوت حاکم شد، (مطمئنا در حال تلاش است که دست‌اش را به دست‌گیره برساند)

نرسيد. (اکنون بايد بترسد)

ترسيد.

و حالا وقت‌اش است،

قلب، کلیه و جیگرم باهم می‌شمردن:

یک، دو…

از پشت در صدای فریادی آمد:

خاااااااااالههههههه خاااااالههههه *

درحقیقت با این فریاد، اولين باری بود که من «خاله» خطاب ميشدم. من هم از قالب خاله ظالم درآمده و در كسوت خاله‌ نگران و دوست داشتنی جلو آمدم، از وی خواستم تا از در فاصله بگيرد و حس آتش‌نشان‌ها در وجودم شعله‌ور شد،

در را باز كردم.

اکنون اگر بخواهم مانند فيلم‌های ايرانی يا كارتن‌ها بنويسم، بايد بگویم :

«و آنها خوب و خوش در كنار‌هم زندگی كردند.»

ولی بگذارید داستان را به‌جای خوب برسانم،

نشستم، تا به عنوان تشكر از خاله آتش‌نشان‌اش، بغل‌اش كرده و آتش خاله بودن‌اش را کمی خاموش کند.

بغل‌ام كرد. و مرا دوباره خاله صدا زد. او، توامان، هم آتش‌فشان و هم آتش‌نشان من است.

به‌احتمال زیاد، بعد از انتشار این متن، مادرش دیگر او را با من تنها نمی‌گذارد، ولی هنوزم اعتقادم راسخ است که ظالم بودنم می‌ارزيد.

تولدت مبارک.

*من واقفم که در نوشتار فارسی، این چنین نوشتن خطاست، ولی چگونه میتوان صدای کودک دوساله را از پشت در نشان داد؟ من تا این حد نویسنده نشده‌ام.

عکس‌نوشت: دستان نازنین‌زهرا، آذر ۹۶.