«اسقف‌اعظم، مراعات قیصر و حقی که دیده شد اما پذیرفته، نه»

خانۀ ما انتهای بن‌بستی است که روزگاری خیلی سوت و کور بود. از بد روزگار یا خوشی آن، سر خیابانمان یک میوه‌و‌تره‌بار باز شد. دیگر روی سکوت را ندیدیم. یکی از همین روزها، سر بن‌بست، ماشینی پارک بود.

البته بهتر است بگویم بن بست را مسدود کرده بود. طوری ماشینش را پارک کرده بود که نصف ورودی خیابان را گرفته بود و من، نمی‌توانستم از کوچه خارج شوم.

صاحب ماشین رسید. به او گفتم: خانم جایی که شما پارک کردی، زندگی ما، که ساکن اینجا هستیم را مختل کرده.

جواب داد: من هم باید خرید کنم و یک جایی پارک کنم.

ادامه خواندن «اسقف‌اعظم، مراعات قیصر و حقی که دیده شد اما پذیرفته، نه»
7+

دوست داشتنی بودن برای نزدیکان یا خواستنی بودن برای همه؟

چند وقت پیش، بعد از مدت‌ها خانه‌نشینی به پاساژ شلوغی رفتم. کافۀ پاساژ مملو از آدم بود. کمی نگاهشان کردم و از خودم پرسیدم: چرا بیشتر دخترهای این کافه شبیه هم اند؟ و همۀ آن‌ها شبیه فلان اینفلوئنسر اینستاگرام؟

بعد به خودم نگاه کردم. شبیه‌شان بودم؟

شبیه نبودم.

بعد کمی فکر کردم، آیا این شبیه نبودن من حسن است یا عیب؟

در همین افکار بودم که به فایل صوتی جالبی رسیدم. از دکتر آذرش مکری. در این پادکست، که خلاصۀ کتاب «محبوب» بود، تفاوت بین دوست داشتنی بودن و خواستنی بودن را بیان می‌کند.  

ادامه خواندن دوست داشتنی بودن برای نزدیکان یا خواستنی بودن برای همه؟
5+

تقدیم به سال 99 و همۀ سبزه‌های سبزنشدۀ امسال

امسال، می‌دانستیم کلاس‌ها آنلاین است. برنامه مدرسه مشخص بود. اول هر ماه یک بسته حاوی تمام فعالیت‌های همان ماه به خانه فرستاده می‌شد. منِ معلم هم باید می‌دانستم در یک ماه آتی چه کاری می‌خواهم انجام بدهم، برنامه می‌ریختم، وسایل آماده می‌کردم و بسته‌ام را تحویل می‌دادم. از ابتدای سال، تنها ایده‌ای که برای اسفند داشتم و دلم را راضی می‌کرد، سبز کردن سبزه بود. با بهار هم‌خوانی داشت، می‌توانستیم دنیای دانه‌ها را کشف کنیم، خوب ببینیم، خوب صبر کنیم. طرح درس را چیدم و تحقیقاتم را شروع کردم. با همۀ متخصصین سبز کردن سبزه صحبت کردم. یکی از اقوام آمد و شبی در منزلمان ماند تا هرچه فوت و فن است یادم بدهد. حتی رفتم عطاری و انقدر سوال کردم که حرف و راز مگویی از سبزه‌ها پیش عطار و دوستانش نگذاشتم.

ادامه خواندن تقدیم به سال 99 و همۀ سبزه‌های سبزنشدۀ امسال
6+

پاشنۀ آشیل را می‌خواهند بزنند، سرزمین نفرین شده بهانه است

رابطۀ خراب، باعث بهم ریختن آدم می‌شود.

من روانشناس نیستم. هیچ ادعایی هم در هیچ زمینه ای ندارم. این جمله را در یک کارگاه معتبر و معروفی شنیدم و نوشتم. اگر هم نامی از کارگاه نمی‌برم برای این است که مجال گفتن همۀ نکات مثبت و منفی‌اش نیست. اما از من بپذیرید که این جمله، شالودۀ کارگاه مهمی بود. عبارتی که روزها و حتی یک سال ذهن مرا درگیر خود کرد. دنبال مثال نقضش بودم. مگر می‌شود یک رابطۀ خراب تا این اندازه بر اعصاب آدمی اثر بگذارد؟

ادامه خواندن پاشنۀ آشیل را می‌خواهند بزنند، سرزمین نفرین شده بهانه است
3+

پای دعا نشستن، پای شناخت نشستن

اگر بخواهید آدمی را بشناسید چه می‌کنید؟

با او معاشرت می‌کنید؟ حرف می‌زنید؟ دغدغه‌هایش را می‌شنوید؟

دانشمندان و روانشناسان هم راه‌های بسیاری گفته‌اند، ببینید چه کتاب‌هایی می‌خواند، ببینید دوستانش چه کسانی هستند.

من اما فکر می‌کنم یکی از راه‌های شناخت آدم‌ها، شنیدن دعاهای او در تنهایی است. آدم با خدایش، انگار بیشتر از همیشه خودش است. دیگر از کسی که نجوای قلب ها را می‌شنود، چه چیزی را می‌توان پنهان کرد؟

ادامه خواندن پای دعا نشستن، پای شناخت نشستن
2+

بنی‌عادت شگفت‌آور

کرم صورت ۵۰ درصد تخفیف، آبرسان درجه یک،
کرم شب و روز، کرم زیر چشم، بالای چشم،
جوراب، طلا، لباس، روسری در هزار رنگ و طرح و …

ناخودآگاه باورت می‌شود که ای وای من هم کرم آبرسان ندارم، چه گناه بزرگی.
و یا خط چشمم را با چه پاک کنم…
و یاد هزار و یک اینفلوئسری می‌افتی که داشتند فلان سایت و بهمان پیج را تبلیغ می‌کردند

و محتاجت می‌کردند به وسایلی که تا قبل از این نیازی به آن‌ها نداشتی.

ادامه خواندن بنی‌عادت شگفت‌آور
1+

به داد خودمان برسیم

چهار پنج سال پیش، معلم مدرسه‌ای بودم در شرق تهران. قرار بود دخترک‌های 10-12 ساله را اردو ببریم. اردو در یک باغ برگزار می‌شد. وسط باغ هم استخر بود. دقیق یادم نیست چرا، ولی هرکسی دلش می‌خواست می‌توانست با لباس بپرد وسط استخر.

ادامه خواندن به داد خودمان برسیم
1+

دست ما کوتاه نیست، خرما را بچین

اولین باری که با مشاوری صحبت کردم را خیلی شفاف به یاد دارم. پنجم دبستان بودم. مرحوم دکتر هادی صادق، مشاور مدرسه ما بود و مرا صدا کرد. درباره این صحبت کردیم که چرا مثل قبل در مدرسه موفق نیستم. من 12 سالم بود، اما جوری با من صحبت میکردند که انگار هر دو همسن هستیم. آنقدر آن گفتگو حساب شده، دقیق و کاربردی بود که هنوز هم حرف‌های دکتر را به یادم دارم و به کار زندگی‌ام می‌آید.

بعدها بازهم مشاور رفتم. مدل‌های مختلف، تیپ‌های گوناگون. از دفترهای لوکس و لباس‌های پرزرق و برق، تا مشاوری که در خانه مشاوره می‌داد.

ادامه خواندن دست ما کوتاه نیست، خرما را بچین
0

قاتل شدن یا قاتل پروریدن هیچ از ما دور نیست

این نوشتۀ من در سایت آوانگارد نیز منتشر شده است.

شما هم نقاشی‌هایی که هیتلر کشیده بود را به خاطر دارید؟

چند سال پیش، زمانی که هنوز وایبر به میان نیامده بود، با ایمیل مطالب وایبری و تلگرامی را برای همدیگر می‎‌فرستادیم. یکی از مطالبی که بسیار دست‌به‌دست چرخید، چند نقاشی زیبای آبرنگ بود. نگارنده‌ی ایمیل می‌پرسید: «حدس می‌زنید این نقاشی‌ها اثر کیست؟» و بعد چند سطر پایین‌تر توضیح می‌داد دستان دیکتاتورِ بزرگ، هیتلر، چنین شاهکار لطیفی آفریده و متاسفانه او نتوانسته در دانشگاه دلخواهش پذیرفته شود. نتیجه‌گیری هم با خواننده‌ی ایمیل بود، سری تکان می‌دادیم و می‌گفتیم اگر پذیرفته شده بود چه بسا جنگیِ جهانیِ دومی رخ نمی‌داد.

نمی‌دانم جریان نقاشی‌های هیتلر تا چه اندازه قابل استناد است، اما برای خود من، جالب است بدانم شخصی مثل هیتلر، چگونه هیتلر شد؟

ادامه خواندن قاتل شدن یا قاتل پروریدن هیچ از ما دور نیست
0

دلیل نخ‌نما

در هفتم محرم، نامه‌ای از ابن زیاد به کربلا رسید که:

«میان حسین و یارانش و آب فرات حائل شو، تا اینکه یک قطره آب نچشد، چنانکه با عثمان چنین رفتار شد.»

وقتی این نامۀ ابن‌زیاد را خواندم دلم می‌خواست می‌توانستم سرم را در کتاب فرو کنم، طوری که روبه‌روی ابن زیاد قرار بگیرم و به او بگویم: «چطور رویت شد چنین نامه‌ای بنویسی؟»

ادامه خواندن دلیل نخ‌نما
3+