تجارب مهندسی در طبق اخلاص برای نویسندگی

پدر من همیشه به ما می‌گفتند:

«در هر رشته‌ای که می‌خواهی فعالیت کنی، اول چند سال ریاضی بخوان و یک مهندسی بگیر.»

ایشان عقیده دارند با تلاش و کوشش می‌شود در هر رشته‌ای موفق شد، ولی اگر اول مهندسی بخوانی، مدل ذهنی که در این زمینه به دست می‌آوری باعث موفقیتت می‌شود.

بنده هم عاشق و واله مهندسی کامپیوتر بودم و در دانشگاه هم همین رشته را خواندم.

ولی اگر کسی از من بپرسد که در آینده چه کاری می‌خواهی انجام دهی، یقینا درآن حرفی از حرفه کامپیوتر یا برنامه نویسی به میان نمی‌آید.

اما مردم به همین سوال راضی نمی‌شوند و در ادامه باتعجب از من می‌پرسند:

«اگر نمی‌خواستی ادامه دهی چرا چهارسال درس خواندی؟ پشیمان نیستی؟»

یقینا من از این 4 سال مهندسی پشیمان نیستم. این چهار سال فرصتی بود تا دوباره متوجه درستی حرف‌های پدرم شوم.

مهندسی ارمغان‌های فراوانی برای من داشت.

اولین رهاوردی که در بین کدهای کامپیوتر پیدا می‌کنید قابلیت حل مسئله است. همچنین همان روزهای اول، دانشجویان را در دریای اینترنت رها کرده و همه متوقع‌اند که شما همه چیز را خودتان یاد بگیرید.

لکن مهم‌ترین دستاوردی که مهندسی برای من داشته و اکنون در نویسندگی به من کمک می‌کند، قانون استمرار است.‌

پروژه نهایی من، اجرای یک بازی بر روی تلویزیون بود. فناوری جدیدی که نه تنها من آشنایی با آن نداشتم، بلکه در اینترنت هم منابع زیادی از این مبحث موجود نبود.

ولی هربار که به یک مسئلۀ جدید برخورد می‌کردم، اگر یک ساعت با آن سروکله میزدم، قطعا می‌توانستم حلش کنم.

کسی نمی‌تواند ادعا کند که فهمیدن، در دست اوست. ولی ایجاد مقدمات یقینا در دست ماست. برای من مقدمۀ رسیدن به ایدۀ جدید، یک ساعت تمرکز بود.

این قانون استمرار در همۀ زندگی من جاری‌ست. هنگامی‌که ایدۀ نوشتن مطلبی به ذهنم می‌رسد، اگر حداقل یک ساعتی را متمرکز بر روی آن فکر کرده و از چند منظر متفاوت، نوشته را بازنویسی کنم، ناخودآگاه متنی خودش را به من نشان می‌دهد که عجیب به دلم می‌نشیند.

در مطالعه، تحقیق و اکثر کارها این قانون صادق است. ممکن است زمان دست‌یابی به نتیجه متفاوت باشد، ولی بهرحال چشیدن شیرینی پی‌آمد بعد از تلاش، همان است که مهندسی کامپیوتر به من چشانده است.(هرچند نتیجه متفاوت ازآنچه من متصور بوده‌ام، باشد.)

با این اوصاف چگونه می‌توانم از مهندسی کامپیوتر پشیمان باشم؟

 

 

عکس‌نوشت: قطعه کدی‌ست که در آن می‌گوید تا هنگامی‌که موفق نشده‌ای، تلاش کن، و فقط زمانی می‌توانی از تلاش دست برداری، که مرده باشی.

دعوا، بلاک، خروج از گروه، یکی را انتخاب کنید

تلگرامت را که باز میکنی، میبینی 100 پیام جدید آمده، پیش خود می‌گویی حتما خبر مهمی رخ داده، ولی همین که گروه را باز میکنی، در گود یک بحث جدید هول یک موضوع روز پرت می شوی.

بعد از وصل کردن فیلترشکن، توییتر را فتح می‌کنی، و در آن وکیلانی زبده را می‌بینی که هر روز فریاد دادخواهی یک گروه را ترند می‌کنند.

بحث، دعوا، بلاک کردن و یا از گروهی-باقهر- رفتن، گویی بخشی از زندگی روزمره ما شده است.

من از خودم بارها پرسیده‌ام که چرا اکثر گفتگوهای ما به نتیجه‌ای نمی‌رسد؟

تا همین لحظه، به دو دلیل رسیده‌ام:

دلیل اول، ماهیت شبکه‌های مجازی‌ست که برای چنین بحث‌هایی ساخته نشده است. گویی از شیشه به عنوان آینه استفاده کنید. شاید به طور موقت شمایل کلی را به شما نشان دهد، ولی ماهیت این دو و کاربری آنها متفاوت است.

دلیل دوم، عدم توانمندی ما در زمینه تفکر و مباحثه است. بگذارید حرفم را از زبان فردی بگویم که سال‌ها در شرق می‌زیسته و با ما آشنایی دارد. او در تعریف خود این چنین می‌نگارد:

لرد اِولین کرامر، فرماندار انگلیسیِ مصر از 1882 تا 1907:

«سرآلفرد لایل زمانی گفت: «دقت، مایۀ بیزاریِ ذهن شرقی است. هر بریتانیایی که در هند و شرق کار می‌کند باید همواره این اندرز را به یاد داشته باشد.» فقدان دقت، که کار را به آسانی به نادرستی می‌کشاند در واقع مشخصۀ اصلی ذهن شرقی است.

اروپایی تا آنجا که بتواند دقیق بحث میکند، بیان او از واقعیت، خالی از ابهام است، طبیعتا منطقی است، هرچند که علم منطق نخوانده باشد.

طبیعتا شکاک است و پیش از آنکه بتواند درستی هر گزاره‌ای را بپذیرد، برهان می‌طلبد.

هوش تربیت یافته‌اش مثل ساعت کار می‌کند.

در سوی دیگر، ذهن شرقی، همانند خیابان‌های تماشایی‌اش، به نحوی بارز گرفتار فقدان تقارن است. استدلالش به بدترین نحو درهم و برهم است. گرچه اعراب باستان به درجات اندکی بالاتر در علم دیالکتیک رسیدند، اخلاف آن‌ها مشخصا در قدرت منطق کمبود دارند. اغلب از رسیدن به بدیهی‌ترین نتیجه‌گیری‌ها از مقدمه‌ای ساده که می‌تواند حقیقت را به آن‌ها نشان بدهد، در می‌مانند….»[1]

شاید این جملات برای شما گران بیاید، ولی اگر کمی به رفتارهای خودمان بنگریم، متوجه درستی حرف‌هایش خواهیم شد. و بهتر است بعد از گذشت حدود 100 سال از گفته های سر اِولین، کمی به تغیر رویه هم فکر کنیم.

من تغییر را در فلسفه برای کودکان یافتم. جایی که تلاش می‌کنیم بچه‌ها شبیه کودکان اروپایی( در این حوزه) فکر کنند.

مستدل حرف بزنند، دلیل و علت بخواهند، ملاک‌هایشان را تشخیص دهند، مثال نقض پیدا کنند، همدلی و احترام به دیگران را یاد گرفته و هزاران نکته که ما از آنها غافل شده‌ایم را بیاموزند.

بلکه آن‌ها کمتر به مرض دعوا، بلاک و از گروه خارج شدن مبتلا شوند.

 

[1] مطلب را از کتاب «ظلم، جهل و برزخیان زمین» اثر محمد قائد خوانده‌ام.

ای مردم، قلب‌های پریشانتان را به که می‌سپارید؟

 

یکی از فانتزی‌ترین تصورات من، در آوردن قلب‌ام است.

اگر می‌توانستیم قلب‌هایمان را از جا دربیاوریم، زندگی خیلی راحت‌تر می‌شد.

آن را می‌دیدیم، با او صحبت می‌کردیم،

می‌فهمیدیم واقعا چه کسی در کجا قرار گرفته و به آدم‌ها نشان می‌دادیم که جایگاهشان کجاست. وقتی احتمال عاشق شدن بود، چشمانش را می‌بستیم،

و مهم‌تر از همه، هنگامی‌که قلبمان مچاله می‌شد، می‌توانستیم آن را در آورده، اتو کنیم و بعد سر جایش بگذاریم. آن‌گاه نزدیک عید، در خشک‌شویی مختص قلب‌ها هیاهویی به‌پا می‌شد.

«آقا بشور ببر هرچه کدری و ناراحتی در آن چمباتمه زده است.»

این تفکرات یقینا وقتی قلبتان مچاله شده بیشتر به سراغتان می‌آید.

چند روزی نمی‌دانستم چگونه قلبم را نجات دهم، چندباری به سرم زد، از دستش راحت شوم ولی شانس حیات را هم از دست می‌دادم.

در همین اوضاع که برای زندگی می‌جنگیدم و قلبم را برای حیات به سختی تشویق می‌کردم، این آیه را شنیدم:

خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّيهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ وَ اللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ[1]

خداوند به پیامبرش دستور می‌دهد که از اموال آنها زکات بگیر، نه چون پیامبر به این زکات، نیازی داشته باشد، هرگز.

زیرا ما به او احتیاج داریم.

خدا دستور داد که از آنها زکات بگیر، برای اینکه پاک شوند.

و صَلِّ علیهم، و به آنها توجه کن، که آن‌ها با این توجه آرام می‌گیرند.

آرام میگیرند؟

به خودم آمدم، من مگر چه چیزی جز آرامش طلب می‌کردم؟

ببخشید، پیامبر اکرم، قلب مرا به عنوان زکات، قبول می‌کنید؟

که به وسیله شما، پاک شده،

چین و چروکش از مشکلات باز شود. که از این چین‌ها خون می‌بارد از درد. و این درد، کم کم بی‌حسی‌ام  را به دنبال خواهد داشت.

بله، فانتزی‌ترین تصورم محقق و قلبم از جا کنده شد. و در بهترین جای ممکن قرار گرفت، یعنی دستان مهربانترین پیامبرم.

 

 

[1] سوره توبه آیه 103

پی‌نوشت: آیه را در سخنرانی دکتر دولتی شنیدم.

چرا کلمات لیز می‌شوند؟

-بچه‌ها کی میدونه قورباغه‌ها چطوری غذا می‌خورند؟

+خانم زبون قورقاقه‌ها …

(همۀ بچه‌های کلاس خندیدند)

-شکیبا ادامه بده.

+خانم زبونشون چسب داره، و بلنده، میتونن مثلا یک مگس رو بگیرن و بخورن.

این داستان برای اول دبستان شکیباست ولی به یک قورباغه ختم نشد، بنده در ادای اکثر کلمات مشکل داشتم. تا پنجم دبستان نمی‌توانستم بگویم «ته‌دیگ»، و به جای آن می‌گفتم «ته‌گید». تا بالاخره روزی مادرم دیگی آورده و به من توضیح دادند که تهِ همچین دیگی، ته‌دیگ می‌بندد.

هرچه گذشت، تسلط من به کلمه‌ها بیشتر و عیب و ایراد‌های گفتاری‌ام کم‌تر شد. تا اینکه وارد عرصۀ نویسندگی شدم، واژه‌ها همانند همان قورباغه اول دبستان از زبانم لیز می‌خورند و می‌شوند قورقاقه.

هر بار متنی می‌نویسم، انگار کلمه‌ها از معنی خالی می‌شوند. مجبور می‌شوم کلماتی که هر روز از آنها استفاده می‌کنم را در واژه‌یاب چک کنم. حتی در درست بودن فعل‌ها هم کثیرالشک شده‌ام.

قضیه وقتی جدی شد که توییتی درباره فروغ فرخزاد نوشتم:

«هروقت می‌خواهم از تقاطعی رد شوم، مادربزرگم می‌گویند:

مادر یواش برو، فروغ رو که می‌شناسی؟ همین‌طوری سر تقاطع بهش زدند و الکی الکی از بین رفت.»

یک‌دفعه انگار کلمه «از بین رفتن»، برایم بیگانه شد و مجبور شدم بپرسم که معنی این کلمه چیست؟ و آیا من به عنوان «مردن وحیف شدن» درست و به‌جا از این کلمه استفاده کرده‌ام؟

تا اینکه امروز «رضا بابایی» در کتاب «بهتر بنویسیم» مشکل را برایم حل کرد:

«نویسنده هربار که جمله‌ای را به پایان می‌رساند، با تجربه‌ای جدید آشنا می‌شود، و هرگاه که کلمه‌ای را روی کاغذ می‌آورد، گویی نخستین بار است که آن را می‌بیند و به کارش می‌گیرد.»

و کمی جلوتر، با خواندن این جمله بیشتر دلم آرام گرفت:

« کلمات و معانی آن‌ها در ذهن و زبان نویسنده، هماره در حال تغییر شکل، کارکرد و موقعیت‌اند.»

درحقیقت دل‌نگرانی من، گواهی بود بر درستی مسیری که در نویسندگی، پی گرفته‌ام.

خداراشکر.

رویداد مورد علاقه شما چیست؟

عموم ما آدم‌ها در خبرنامه‌هایی عضو هستیم که هر روز برایمان ایمیل‌های متفاوتی ارسال می‌کنند. در یکی از این ایمیل‌ها آمده بود:

« رویدادهای مورد علاقه‌تان را در ایوند بیابید.»

وقتی این ایمیل را دیدم، یاد تمام رویدادهای مورد علاقه‌ام افتاده و تعدادی را گلچین کردم:

  • دیدن یک رفیق قدیمی که دلم برایش پر می‌کشد.
  • شرکت در دوره «فلسفه برای کودکان» دانشگاه مونت‌کلر.
  • زیارت مشهد.
  • دیدن الیزابت گیلبرت.
  • مصاحبت با ابراهیم گلستان در کاخ‌اش.
  • تور قطب جنوب با پدرم و آقای تفرشی.
  • در یک جلسه، فلسفه برای کودکان را برای آقای قائد توضیح دهم و بگویم چقدر مشکلاتمان با آن حل می‌شود.

رویدادهای مورد علاقه شما چیست؟

بچه‌ها آماده باشید، جادوگر کلاستان دارد می‌آید!

بنظر من یک معلم باید جادوگر باشد. چرا؟

تصور کنید صبح، با 28 دانش‌آموز مواجه هستید که چشمانشان از خواب قرمز، مغزهایشان در رویای عصر پنج شنبه، و حوصلشان به حدی سر رفته که کلاس را کف برداشته است. نه حوصله شما را دارند و نه حوصله درستان را. اما کافی‌ست برای اول کلاس یک فعالیت خوب به همراه داشته باشید.

به این‌گونه فعالیت‌ها یخ‌شکن[1] می‌گویند. بچه‌ها طوری سرحال می‌آیند که اگر از آن‌ها بخواهید تا شب هم حاضرند پیش شما بمانند.

فعالیت یخ شکن دیروز ما این بود:

«شما چه میوه‌ای هستید؟ و در ضمن چرا خودتان را این میوه می‌دانید؟»

( توصیه می‌کنم قبل اینکه جواب بچه ها را بخوانید کمی به این سوال درباره خودتان فکر کنید.)

ابتدا کمی برایشان بچگانه می‌آید ولی کافی‌ست نفر اول بگوید، دیگر روی صندلی بند نمی‌شوند. هم میخواهند دقیق گوش داده، هم می‌خواهند بخندند. درنتیجه به‌موقع ساکتند و به‌اندازه شلوغ.

بعضی هم از ترس مسخره شدن جواب نمی‌دهند. ولی این هنر تسهیلگر است که محیط امنی را فراهم کند تا بچه‌ها از بیان نظر خودشان واهمه نداشته باشند.

بیایید برخی از پاسخ‌ها را بخوانیم:

خانم من سیب‌م چون خوشگله، میوه بهشتیه، ساده‌است، شیرینه، درضمن پرحاشیه‌ام، یعنی هرکی با سیب یک داستانی داره، حضرت آدم، سیندرلا، اپل، ارشمیدس، سفیدبرفی درنتیجه دوست زیاد دارم.

من تمشک‌ام به خاطر اینکه همه دوستم ندارند ولی اونایی که دوستم دارند خیلی آدم‌های خاصی‌اند.( یکی از بچه‌ها گفت خانم تمشک مارمولک هم زیاد جذب می‌کند و باهم خندیدند)

من هندوانه‌ام، همونطور که درون هندوانه هسته زیاد داره، آدم‌های زیادی تو قلبم هستند ولی همشون لیاقت موندن توی قلبم رو ندارند. ( یکی از بچه‌ها گفت: خانم این هسته سفید‌ها رو می‌گه)

لیموشیرین‌ام، شیرین هستم، خوش اخلاق و شاد هستم، میتونم برای بقیه مفید باشم ولی ممکنه در شرایطی تلخ باشم. (دوست‌اش می‌خندید و می‌گفت امان از وقتی که تلخ بشه)

میوه من گوجه‌فرنگیه، چون عاشق قرمزم. درضمن پوستش خیلی نازکه و با یک ضربه کوچک مشخص می‌شه توی دلش چیه. من هم با یک جمله کوچک مشخص می‌شه توی دلم و ذهنم چی می‌گذره ( یکی گفت: زودم له میشی؟ و خود گوجه‌فرنگی با تعجب گفت خیلی زود.)

من آناناس‌ام، از وقتی موهامو کوتاه کردم همه می‌گن شبیه آناناس شدم.

نارگیل‌ام، پوست کلفتم.

میوه من گلابیه هم از لحاظ قیافه، ساکت و آرومم. و همین‌طور که هسته‌های وسط گلابی رو می‌ریزن دور، منم خاطرات بدم رو دور می‌ریزم.

هویج‌ام، هم قدم بلنده، هم نارنجی پوشیدم

میوه من اناره، انار یک لایه سفید داره و آدم‌ها درمواجهه اول با من خیلی ازم خوششون نمی‌یاد.

انارم چون پر از احساسات متفاوتم. انار هم هر دونه داخلش به یک طرفه.

نارگیل‌ام، چون یک پوست سفتی داره، منم همیشه تلاش می‌کنم حد و مرزی داشته باشم که به آدم‌ها صدمه نزنم.

ذهن بچه ها فوق العاده است. می‌بینید به یک میوه، چقدر متفاوت نگاه می‌کنند؟

این تمرین باعث می‌شود شما خیلی خوب آن‌ها را بشناسید، بدانید کدام یک ملاک‌محورند و ملاکشان عقل است یا احساس، کدام یک از استدلال بهتری کمک می‌گیرند و… درضمن عده‌ای از بچه‌ها به این نتیجۀ ارزشمند رسیدند که خودشان را نمی‌شناسند.

حالا به حرف من رسیدید که یک معلم باید بیشتر یک جادوگر باشد؟ کافی‌ست خرگوش مناسب را از کلاه بیرون بیاورید.

اکنون نوبت شماست، شما چه میوه‌ای هستید؟

[1] Warm up

راهروی جوانی

پیری به اندازه کافی می‌تواند کلافه‌کننده باشد، در آپارتمان هم که زندگی کنی، این کلافه‌کنندگی از انتظار برای آسانسور، نداشتن حیاط، کم نوری اتاق‌ها، پنجره‌های باطل و پسر مجردت، سر در می‌آورد. پیرمرد روی صندلی می‌نشیند. صندلی چرمی به احترام انحنای ستون فقرات سرهنگ، در خود فرو رفته و تعظیم می‌کند. ولی با همه عوامل کلافه‌کنندگی، خداراشکر گوش سرهنگ هنوز هم مانند قبل کار می‌کند. همسر مرحومش همیشه می‌گفت این زیاد شنیدنت اخر کار  دست من می‌دهد، و خداراشکر که او مرحوم شد و ندید تنها عامل سرگرمی این روزهای سرهنگ، تحقق همان پیش‌گویی اوست.

با شنیدن صدای باز شدن در همسایه، بلند می‌شود. آرام به سمت در خانه می‌رود. تمام پارکت‌ها با سرهنگ هم‌دست می‌شوند و به نرم‌ترین حالت ممکن، او را به روی دست جابجا می‌کنند. عینک را برمی‌دارد، به چشمی نزدیک شده، چروک‌های کنار لبش، به خنده می‌افتند.

چشمیِ در، یک راهرو را گزارش می‌دهد، دقیقا روبروی در خانۀ سرهنگ، دری قرار دارد، و کنار آن، آسانسور.

– مریم هی بهت می‌گم بیا آینه بخریم، الان پسر این همسایه روبرویی یهو اگه بیاد و مارو این وسط ببینه چی می‌شه؟

+بابا اون صبح میره شب میاد. باباهه هم عمرا اگه صدای مارو بشنوه که بخواد بیاد دم در. این پشت لباس منو صاف کن، الان در آسانسور بسته مبشه، بدو.

دلخوشی سرهنگ، دو دختر دانشجویی بودند، که در خانۀ روبرو به تنهایی زندگی می‌کردند. سرهنگ حدس می‌زد آنها آینه قدی ندارند درنتیجه به راهرو آمده و دزدکی در اینه آسانسور خودشان را بررسی می‌کردند، گاهی با لباس جدید، جلوی آینه مختصری می‌رقصیدند. مانند همسر مرحوم سرهنگ.

حداقل روزی یکبار این صحنه تکرار می‌شد. پیرمرد سعی می‌کرد وقتی که دخترها دانشگاه هستند، به خروید برود تا فرصتی هدر نرود. تنها هنگامی که پسرش،امیر، خانه بود، مانند معتادهای دارو نرسیده، زجر می‌کشید. صدایی هم اگر می‌شنید، نمی‌توانست ماموریتش را انجام دهد. هم‌واره می‌ترسید پسرش بفهمد و مجبور شود شادی‌اش را با او سهیم شود.

اوضاع وقتی وخیم شد که امیر دو روزی به خاطر مریضی سرکار نمی‌رفت و یا اگر هم می‌رفت سر زمان همیشگی نبود. پدرش دعا می‌کرد کاش حداقل در این زمان دختران لباس نو نخرند. اولین روزی که امیر تصمیم به نرفتن، گرفت، دائم دوروبر در می‌پلکید.

-نمی‌یای صبحانه بخوری؟

+بابا این دو تا دخترا چرا انقدر توی راهرو‌ اند؟ دیروز که داشتم می‌رفتم سرِ‌کار ، دیدم دارن تو راهرو می‌چرخند. خونشون کمشونه انگار.

-بیا صبحانتو بخور نمی‌خواد این دوتا دختر غریب رو دید بزنی.

+بابا خوبن‌ها… مخصوصا اینکه داره یکم میرقصه.

چروک‌های دور لب سرهنگ، به لرزه افتادند.

فردا صبح، صدای زنگ خانۀ دخترها به صدا در آمد.

+صدف تو چیزی سفارش دادی؟

-نه کیه؟

+ میگه بسته داریم. ولی خیلی بزرگه. بیا ببین.

بسته را به زحمت از در رد کرده و گشودند. آینه بود. قدی، حتی دلباز تر از آینه آسانسور.

گفته بودم، پیری نه تنها کلافه‌کننده حتی می‌تواند کسل‌کننده شود.

چرا انسان های اولیه، با زحمت نقاشی میکشیدند؟

چشمانتان را ببندید، فرض کنید در دوران عصر حجر هستیم. تهیه غذا به معنی شکار حیوان است، خانه یعنی غار و تمام تلاشمان این است که سگ را رام کرده تا یک حیوان خانگی داشته باشیم.
شکارمان، حیواناتی هستند که حتی نمی‌دانیم هرکدام چقدر خطرناک است.
و شغلمان، شناخت دنیاست.
با همه‌ی این اوصاف، وقتی از شکار به غارهایمان برمی‌گردیم، با میوه‌ها و بعضی مواد معدنی یا حتی خون حیوانات، عصاره‌ای درست می‌کنیم.
و شروع می‌کنیم بر روی دفترمان، که دیوار عریان غار است، نقاشی می‌کنیم، یا به خیال خودمان زندگی را می‌نویسیم.
نوشتن از همان اول هم مثل یک مرهم برای انسان بود.

 

دلیل سخت‌گذشتنِ عصرِ روز تعطیل را، در اردوگاه اسیران جنگ جهانی دوم کشف کنید!

فکر می‌کنید زندگی به شما خیلی سخت می‌گیرد؟

یا آنقدر غر می‌زنید که آدم‌های اطرافتان ذله شده‌اند؟

معطل چه هستید؟ این کتاب را بخوانید.

کتاب «انسان در جستجوی معنی»، داستان یک دکتر روان‌پزشک(ویکتور فرانکل) است که در جنگ جهانی دوم اسیر می‌شود. این اسیر در یک چشم‌ به‎هم‌زدن ممکن است بمیرد یا او را به آشویتس بفرستند.( آشویتس مکانی شامل کوره‌های آدم‌سوزی یا اتاق گاز بوده است)

فرانکل زندگی رعب‌انگیزی را روایت می‌کند که در فرهنگ‌نامۀ من، تعریف نشده بود. نه تنها تعاریف مرا جابجا کرد، بلکه جنگیدن برای لحظه لحظه زندگی را به من آموخت.

کتاب، دو بخش است. بخش اول شامل تعریف داستان و هم‌چنین تفسیری از خود فرانکل، و بخش دوم مانند یک پیوست، توضیح شاخه‌ای از روان‌شناسی به نام لوگوتراپی‌ست(معنی‌درمانی) که راوی، آن را بنیان گذاشته‌است. در این پیوست، کلمات کمی تخصصی‌تر شده، ولی در سیر بحثی فوق‌العاده حتی برای شما مختار بودن انسان، معاد و توحید را ثابت می‌کند.

این کتاب برای من ارزشمند است چون نگاه مرا به جهان تازه‌ای باز کرد که در آن تحمل سختی، لذت‌بخش می‌باشد.

و علاوه بر طرح مسئله، برای یک فرد عامی همانند من، چند راه حل خوب و موثر هم نشان داده و آدم را سرگردان رها نمی‌کند.

لکن مشکل من با ترجمه کتاب بود. با اینکه قبل خرید کتاب، نام مترجم خوب را جویا شده بودم، بازهم همین بهترین ترجمه گاهی دچار سکته می‌شد.

مشکل دوم، که نمی‌دانم مسئلۀ نویسنده است یا مترجم یا من، ولی در بخش اول، حرکت بین داستان و توضیح خود فرانکل، مقداری مرا گیج می‌کرد، و درنتیجه با یک‌بار خواندن، دسته‌بندی خوبی در ذهنم شکل نمی‌گرفت.

با این‌حال این کتاب، همان هدیه‌ای خواهد‌بود که دلم می‌خواهد به افراد متفاوت تقدیم کنم.

چگونه با یک بازی، استدلال تمثیلی را به بازی بگیریم؟

امروز که جمعه است بیایید کمی بازی کنیم.

یک کلمه می‌گویم، شما چیزی بکشید که فکر می‌کنید شبیه این کلمه است. بعد سه دلیل بنویسید که چرا این کلمه را به این شکل تشبیه کرده اید.

کلمه ما، «خاطره» است.

.

.

.

.

جواب من:

خرمالو.

  • چون ممکن است گس یا شیرین باشد.
  • با اینکه محتملا پوستۀ گسی دارد ولی درون آن که تجربه است، شیرین است.
  • همه از آن لذت نمی‌برند و درضمن در پاییز خاطرات بیشتر است.

حالا کمی به این بازی جدی‌تر فکر کنیم:

همان‌طور که می‌دانید تفکر پیچیده[1]، شامل سه مدل تفکر است:

تفکر خلاق، تفکر نقاد، تفکر مراقبتی.

پرورش سه مدل تفکر، یکی از نگرش‌ها و اهداف فلسفه برای کودکان است.

همین کاری که انجام دادید، یک تمرین برای پرورش تفکر خلاق، و هم‌چنین تمرینی برای استدلال تمثیلی است. استدلال تمثیلی، همان استدلالی است که شما می‌توانید دل اکثریت را با آن به دست بیاورید.

ببینید این بازی، در عین رایگانی، چه منفعتی به دنبال دارد، و به‌راحتی می‌توانیم هر روز دقایقی سرگرم این بازی‌ها شویم.

 

 

[1] Complex thinking- تفکری که در دنیای امروز به آن نیازمندیم.