دلیل نخ‌نما

در هفتم محرم، نامه‌ای از ابن زیاد به کربلا رسید که:

«میان حسین و یارانش و آب فرات حائل شو، تا اینکه یک قطره آب نچشد، چنانکه با عثمان چنین رفتار شد.»

وقتی این نامۀ ابن‌زیاد را خواندم دلم می‌خواست می‌توانستم سرم را در کتاب فرو کنم، طوری که روبه‌روی ابن زیاد قرار بگیرم و به او بگویم: «چطور رویت شد چنین نامه‌ای بنویسی؟»

ادامه خواندن دلیل نخ‌نما
1+

انبارهای پر از اشک، روایتی از محرم در روزگار کرونا

عالم عادت کرده است که شب اول محرم که می‌شود، صدای گریه و آه بشنود. سراسیمه، مثل کسی که عزیزی در سفر داشته، سفری یکساله، خودمان را به حسینیه می‌رسانیدم. گوشه‌ای از فرشی می‌نشستیم، کفش‌هایمان در کیسه در بغل، سرمان را می‌انداختیم پایین، حال روضه‌خوان چه بخواند چه نخواند، برای خودمان زار می‌زدیم. دلمان خوش همان یک تکه فرش بود، دو استکان خرما، سیاهی‌ها و چهرهای آشنا.

اما امسال، عالم صدای گریۀ شدیدتری می‌شنود.

ادامه خواندن انبارهای پر از اشک، روایتی از محرم در روزگار کرونا
1+

میدل‌مارچ، طلایه‌دار شخصیت‌پردازی

معلمی داشتم که معتقد بود ما در زندگی‌هایمان آنقدر که باید آدم ندیده‌ایم.

یکی از راه‌های آدم دیدن، این است که معاشرتمان را زیاد کنیم، ولی در این شرایط فاصله‌گذاری اجتماعی، معاشرت با آدم‌های حقیقی چنان خوشایند دوطرف نیست. پس چاره‌ای نیست تا روبیاوریم به آدم‌های خوش‌محضری که معاشرت ما با آن‌ها نه مریضشان می‌کند و نه دلتنگ.

یکی از کتاب‌های بی‌نظیری که می‌‌توان در این راه خواند، کتاب «میدل‌مارچ» اثر جورج الیوت است.

ادامه خواندن میدل‌مارچ، طلایه‌دار شخصیت‌پردازی
4+

تبریک، پیشکش

پس از چهارده سال ازدواج و هفت دخترپی‌درپی، اکنون نوبت به فرزند هشتم رسیده بود.

نام نخستین دخترش گلنار بود. فقط این نام را خود برگزیده بود. اسامی دختران دیگر همه اضطراری و اجباری و همه به امید جلوگیری از تولد مولود دختر انتخاب شده بود: گل‌بس، ماه‌بس، قزبس، کفایت و کافی.

خانوادۀ بزرگ صفدر و زلیخا عضو یک تیرۀ کوچک کوه‌نشین جنگلی از ایل بزرگی بودند. ایل پسر می‌خواست. در ایل تنها پسر بود که می‌توانست اجاق خانه را روشن کند. اجاق پدران دختردار را کور و خاموش می‌پنداشتند و به حال زار مادران دخترزا غم و غصه می‌خوردند.

ادامه خواندن تبریک، پیشکش
1+

از این قرن تا آن قرن

وقتی که نوبت به درس جغرافی می‌رسید مادربزرگم می‌گفت: «عزیزم به تو چه که آنطرف دنیا کجاست و اسم این همه کوه‌ها و دریاها چیست؟ تو همان راه بهشت را یاد بگیر این‌ها همه پیشکشت.»

این جمله را چند شب پیش خواندم، در کتاب دارالمجانین.

از شما چه پنهان از طرز فکر مادربزرگ خوشم آمد. مادربزرگی که آخرین بهار قرن پیش را دیده.

ادامه خواندن از این قرن تا آن قرن
1+

حواستان باشد! اگر مثل بقیه نیستید، مهر آدمیزادی‌تان باطل می‌شود!

شما هم بنظرتان آمده که آدم‌ها روز به روز بیشتر از قبل، شبیه هم می‌شوند؟

هربار که به اینستاگرام می‌آیم، با خودم فکر می‌کنم چرا آدم‌ها انقدر دوست دارند شبیه هم باشند؟

شبیه هم بودن بد نیست، ولی بعضی وقت‌ها گمان می‌کنم بنی‌اینستاگرام، در این تلاش، خودشان را از دست می‌دهند.

ادامه خواندن حواستان باشد! اگر مثل بقیه نیستید، مهر آدمیزادی‌تان باطل می‌شود!
1+

کتابی که هر پدر و مادری باید بخوانند

در اطرافتان چند خانواده دیده‌اید که از هم پاشیده است؟

چند خانواده دیده‌اید که در آن خواهر و برادرها روابط خوبی ندارند و با فوت شدن پدر و مادر خانواده، نطفۀ دعوا و آشوب بسته می‌شود؟ شبیه آتشی که زیر خاکستر مانده و منتظر یک فوت است که سر از زیر بیرون بیاورد. اما در بیشتر مواقع ظاهر قضیه برایمان آشکار است. فقط دیده‌ایم که خانواده‌ای نابود شده است، اما از اینکه در ورای این داستان چه گذشته است، چیزی نمی‌دانیم. سمفونی مردگان ماجرای مَگوی یکی از این دعواهاست.

ادامه خواندن کتابی که هر پدر و مادری باید بخوانند
1+

مُد جدید: اظهار نظر دربارۀ همۀ امور

«تاریخ بخوانید که تاریخ تکرار می‌شود»

کدام یک از ماست که این حرف را نشنیده باشد؟ یا کدام یکی می‌تواند ادعا کند که این حرف را تجربه نکرده است؟

فکر می‌کردیم روزی برسد که دوران طاعون و وبا دوباره برگردد؟ چند نفرمان ناخودآگاه سراغ کتاب «طاعون» اثر «آلبر کامو» رفتیم و خواندیم‌اش که ببینیم مردم چگونه با طاعون برخورد کردند؟

ادامه خواندن مُد جدید: اظهار نظر دربارۀ همۀ امور
2+

از «نونِ نوشتن» تا «هـِ هویت»

«در محیط‌های ادیبانه‌ای که در سنین 22 تا 27 سالگی‌ام از کنارشان گذشتم، بزرگترین خطری که احساس کردم این بود که این محیط‌ها ممکن است مرا از اصل و مسیر خودم دور کنند، چون آن‌ها برای خود و زندگانی خود ملاک و معیارهایی داشتند که از نظر من مضحک و گاهی گریه‌آور بود. تقریبا می‌توانم بگویم اکثریت قریب به اتفاق ایشان دنبال خود، از طریق بازتاب خود در دیگران می‌گشتند. بنابراین اگر کسی آن‌ها را نمی‌دید و یا درباره‌شان حرف نمی‌زد، خود را نبود حس می‌کردند. این رو عطش ناخوشایندی به نمایاندن خود به دیگران داشتند.»

از کتاب نون نوشتن، نوشتۀ محمود دولت‌آبادی، ص 47

ادامه خواندن از «نونِ نوشتن» تا «هـِ هویت»
0

کتابی از قاره‌ای که نمی‌شناسیم: «همه چیز از هم می‌پاشد»

اگر به من یا شما بگویند اولین کلمه‌ای که با شنیدن آفریقا به ذهنتان می‌رسد چیست، کلماتی می‌گوییم که شاید خیلی دوست داشتنی نباشند.

فقر، تحجر، سیاه پوست، گرما، بدبختی.

اما بنظر می‌رسد این کلیدواژه‌هایی است که برخی حکومت‌های جهان دوست دارند که ما نسبت به آفریقا، ثروتمندترین قارۀ جهان، در ذهنمان داشته باشیم.

ادامه خواندن کتابی از قاره‌ای که نمی‌شناسیم: «همه چیز از هم می‌پاشد»
3+