بنی‌عادت شگفت‌آور

کرم صورت ۵۰ درصد تخفیف، آبرسان درجه یک،
کرم شب و روز، کرم زیر چشم، بالای چشم،
جوراب، طلا، لباس، روسری در هزار رنگ و طرح و …

ناخودآگاه باورت می‌شود که ای وای من هم کرم آبرسان ندارم، چه گناه بزرگی.
و یا خط چشمم را با چه پاک کنم…
و یاد هزار و یک اینفلوئسری می‌افتی که داشتند فلان سایت و بهمان پیج را تبلیغ می‌کردند

و محتاجت می‌کردند به وسایلی که تا قبل از این نیازی به آن‌ها نداشتی.

ادامه خواندن بنی‌عادت شگفت‌آور
0

به داد خودمان برسیم

چهار پنج سال پیش، معلم مدرسه‌ای بودم در شرق تهران. قرار بود دخترک‌های 10-12 ساله را اردو ببریم. اردو در یک باغ برگزار می‌شد. وسط باغ هم استخر بود. دقیق یادم نیست چرا، ولی هرکسی دلش می‌خواست می‌توانست با لباس بپرد وسط استخر.

ادامه خواندن به داد خودمان برسیم
0

دست ما کوتاه نیست، خرما را بچین

اولین باری که با مشاوری صحبت کردم را خیلی شفاف به یاد دارم. پنجم دبستان بودم. مرحوم دکتر هادی صادق، مشاور مدرسه ما بود و مرا صدا کرد. درباره این صحبت کردیم که چرا مثل قبل در مدرسه موفق نیستم. من 12 سالم بود، اما جوری با من صحبت میکردند که انگار هر دو همسن هستیم. آنقدر آن گفتگو حساب شده، دقیق و کاربردی بود که هنوز هم حرف‌های دکتر را به یادم دارم و به کار زندگی‌ام می‌آید.

بعدها بازهم مشاور رفتم. مدل‌های مختلف، تیپ‌های گوناگون. از دفترهای لوکس و لباس‌های پرزرق و برق، تا مشاوری که در خانه مشاوره می‌داد.

ادامه خواندن دست ما کوتاه نیست، خرما را بچین
0

قاتل شدن یا قاتل پروریدن هیچ از ما دور نیست

این نوشتۀ من در سایت آوانگارد نیز منتشر شده است.

شما هم نقاشی‌هایی که هیتلر کشیده بود را به خاطر دارید؟

چند سال پیش، زمانی که هنوز وایبر به میان نیامده بود، با ایمیل مطالب وایبری و تلگرامی را برای همدیگر می‎‌فرستادیم. یکی از مطالبی که بسیار دست‌به‌دست چرخید، چند نقاشی زیبای آبرنگ بود. نگارنده‌ی ایمیل می‌پرسید: «حدس می‌زنید این نقاشی‌ها اثر کیست؟» و بعد چند سطر پایین‌تر توضیح می‌داد دستان دیکتاتورِ بزرگ، هیتلر، چنین شاهکار لطیفی آفریده و متاسفانه او نتوانسته در دانشگاه دلخواهش پذیرفته شود. نتیجه‌گیری هم با خواننده‌ی ایمیل بود، سری تکان می‌دادیم و می‌گفتیم اگر پذیرفته شده بود چه بسا جنگیِ جهانیِ دومی رخ نمی‌داد.

نمی‌دانم جریان نقاشی‌های هیتلر تا چه اندازه قابل استناد است، اما برای خود من، جالب است بدانم شخصی مثل هیتلر، چگونه هیتلر شد؟

ادامه خواندن قاتل شدن یا قاتل پروریدن هیچ از ما دور نیست
0

دلیل نخ‌نما

در هفتم محرم، نامه‌ای از ابن زیاد به کربلا رسید که:

«میان حسین و یارانش و آب فرات حائل شو، تا اینکه یک قطره آب نچشد، چنانکه با عثمان چنین رفتار شد.»

وقتی این نامۀ ابن‌زیاد را خواندم دلم می‌خواست می‌توانستم سرم را در کتاب فرو کنم، طوری که روبه‌روی ابن زیاد قرار بگیرم و به او بگویم: «چطور رویت شد چنین نامه‌ای بنویسی؟»

ادامه خواندن دلیل نخ‌نما
2+

انبارهای پر از اشک، روایتی از محرم در روزگار کرونا

عالم عادت کرده است که شب اول محرم که می‌شود، صدای گریه و آه بشنود. سراسیمه، مثل کسی که عزیزی در سفر داشته، سفری یکساله، خودمان را به حسینیه می‌رسانیدم. گوشه‌ای از فرشی می‌نشستیم، کفش‌هایمان در کیسه در بغل، سرمان را می‌انداختیم پایین، حال روضه‌خوان چه بخواند چه نخواند، برای خودمان زار می‌زدیم. دلمان خوش همان یک تکه فرش بود، دو استکان خرما، سیاهی‌ها و چهرهای آشنا.

اما امسال، عالم صدای گریۀ شدیدتری می‌شنود.

ادامه خواندن انبارهای پر از اشک، روایتی از محرم در روزگار کرونا
1+

میدل‌مارچ، طلایه‌دار شخصیت‌پردازی

معلمی داشتم که معتقد بود ما در زندگی‌هایمان آنقدر که باید آدم ندیده‌ایم.

یکی از راه‌های آدم دیدن، این است که معاشرتمان را زیاد کنیم، ولی در این شرایط فاصله‌گذاری اجتماعی، معاشرت با آدم‌های حقیقی چنان خوشایند دوطرف نیست. پس چاره‌ای نیست تا روبیاوریم به آدم‌های خوش‌محضری که معاشرت ما با آن‌ها نه مریضشان می‌کند و نه دلتنگ.

یکی از کتاب‌های بی‌نظیری که می‌‌توان در این راه خواند، کتاب «میدل‌مارچ» اثر جورج الیوت است.

ادامه خواندن میدل‌مارچ، طلایه‌دار شخصیت‌پردازی
4+

تبریک، پیشکش

پس از چهارده سال ازدواج و هفت دخترپی‌درپی، اکنون نوبت به فرزند هشتم رسیده بود.

نام نخستین دخترش گلنار بود. فقط این نام را خود برگزیده بود. اسامی دختران دیگر همه اضطراری و اجباری و همه به امید جلوگیری از تولد مولود دختر انتخاب شده بود: گل‌بس، ماه‌بس، قزبس، کفایت و کافی.

خانوادۀ بزرگ صفدر و زلیخا عضو یک تیرۀ کوچک کوه‌نشین جنگلی از ایل بزرگی بودند. ایل پسر می‌خواست. در ایل تنها پسر بود که می‌توانست اجاق خانه را روشن کند. اجاق پدران دختردار را کور و خاموش می‌پنداشتند و به حال زار مادران دخترزا غم و غصه می‌خوردند.

ادامه خواندن تبریک، پیشکش
1+

از این قرن تا آن قرن

وقتی که نوبت به درس جغرافی می‌رسید مادربزرگم می‌گفت: «عزیزم به تو چه که آنطرف دنیا کجاست و اسم این همه کوه‌ها و دریاها چیست؟ تو همان راه بهشت را یاد بگیر این‌ها همه پیشکشت.»

این جمله را چند شب پیش خواندم، در کتاب دارالمجانین.

از شما چه پنهان از طرز فکر مادربزرگ خوشم آمد. مادربزرگی که آخرین بهار قرن پیش را دیده.

ادامه خواندن از این قرن تا آن قرن
1+

حواستان باشد! اگر مثل بقیه نیستید، مهر آدمیزادی‌تان باطل می‌شود!

شما هم بنظرتان آمده که آدم‌ها روز به روز بیشتر از قبل، شبیه هم می‌شوند؟

هربار که به اینستاگرام می‌آیم، با خودم فکر می‌کنم چرا آدم‌ها انقدر دوست دارند شبیه هم باشند؟

شبیه هم بودن بد نیست، ولی بعضی وقت‌ها گمان می‌کنم بنی‌اینستاگرام، در این تلاش، خودشان را از دست می‌دهند.

ادامه خواندن حواستان باشد! اگر مثل بقیه نیستید، مهر آدمیزادی‌تان باطل می‌شود!
1+