یک حدیث از شیخ الائمه

شهادت حضرت جعفر صادق است و به دنبال کتاب زندگی نامۀ ایشان هستم. ناگهان یاد کتاب قدیمی‌ام می‌افتم و حدیث نابی که در آن خوانده‌ام. بین کتاب‌های کتابخانه پنهان شده، پیدایش می‌کنم و با مرور آن، حالم جا می‌آید.

بیایید باهم یک حدیث بخوانیم:

مردی نزد امام جعفر صادق آمد و به ایشان عرض کرد:

پدر و مادرم به فدای شما، مرا پندی دهید و موعظه ای کنید

حضرت فرمود: اگر خداوند تبارک و تعالی روزی دادن را برعهده گرفته است، پس غم و اندوه برای روزی چرا؟

و اگر روزی هر کس معلوم و مشخص است، پس حرص ورزیدن چرا؟

و اگر پاسخ دادن به چگونگی جمع‌آوری اموال حق است( حتما اتفاق می‌افتد)، پس ثروت اندوزی چرا؟

و اگر خداوند پاداش اعمال نیک را می‌دهد،پس کسالت در انجام آن‌ کارها چرا؟

و اگر پروردگار نعمت‌های از دست رفته را دوباره با نعمت‌های دیگرش جایگزین می‌کند، پس بخل ورزیدن چرا؟

و اگر خداوند سزای گناهان را آتش جهنم قرار داده است، پس معصیت چرا؟

و اگر مرگ حق است و همه خواهند مرد، پس شادمانی غفلت‌آمیز به دنیا چرا؟

و اگر باید روزی اعمال خویش را به خدا عرضه بداریم، پس حیله‌گری چرا؟

و اگر ابلیس دشمن است، پس غفلت چرا؟

و اگر گذرگاه همگی ما صراط است، پس خودبینی و خودپسندی چرا؟

و اگر هرچه که بر ما پیش می آید از قضا و قدر الهی است، پس برای از دست دادن نعمت ها اندوه چرا؟

و اگر دنیا فناشدنی و از بین رفتنی است، پس به دنبال آرامش گرفتن در آن چرا؟

بنظر من هیچ گاه ترجمه، حلاوت کلام امام را به درستی نمی‌رساند. اگر وقت دارید، اصل حدیث را هم بخوانید.

فَقَالَ ع إِنْ كَانَ اَللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى قَدْ تَكَفَّلَ بِالرِّزْقِ فَاهْتِمَامُكَ لِمَا ذَا وَ إِنْ كَانَ اَلرِّزْقُ مَقْسُوماً فَالْحِرْصُ لِمَا ذَا وَ إِنْ كَانَ اَلْحِسَابُ حَقّاً فَالْجَمْعُ لِمَا ذَا وَ إِنْ كَانَ اَلْخَلَفُ مِنَ اَللَّهِ حَقّاً فَالْبُخْلُ لِمَا ذَا وَ إِنْ كَانَتِ اَلْعُقُوبَةُ مِنَ اَلنَّارِ فَالْمَعْصِيَةُ لِمَا ذَا وَ إِنْ كَانَ اَلْمَوْتُ حَقّاً فَالْفَرَحُ لِمَا ذَا وَ إِنْ كَانَ اَلْعَرْضُ عَلَى اَللَّهِ حَقّاً فَالْمَكْرُ لِمَا ذَا وَ إِنْ كَانَ اَلْمَمَرُّ عَلَى اَلصِّرَاطِ حَقّاً فَالْعُجْبُ لِمَا ذَا وَ إِنْ كَانَ كُلُّ شَيْ ءٍ بِقَضَاءٍ وَ قَدَرٍ فَالْحُزْنُ لِمَا ذَا وَ إِنْ كَانَتِ اَلدُّنْيَا فَانِيَةً فَالطُّمَأْنِينَةُ إِلَيْهَا لِمَا ذَا .

انَ اَلْحِسَابُ حَقّاً فَالْجَمْعُ لِمَا ذَا وَ إِنْ كَانَ اَلْخَلَفُ مِنَ اَللَّهِ حَقّاً فَالْبُخْلُ لِمَا ذَا وَ إِنْ كَانَتِ اَلْعُقُوبَةُ مِنَ اَلنَّارِ فَالْمَعْصِيَةُ لِمَا ذَا وَ إِنْ كَانَ اَلْمَوْتُ حَقّاً فَالْفَرَحُ لِمَا ذَا وَ إِنْ كَانَ اَلْعَرْضُ عَلَى اَللَّهِ حَقّاً فَالْمَكْرُ لِمَا ذَا وَ إِنْ كَانَ اَلْمَمَرُّ عَلَى اَلصِّرَاطِ حَقّاً فَالْعُجْبُ لِمَا ذَا وَ إِنْ كَانَ كُلُّ شَيْ ءٍ بِقَضَاءٍ وَ قَدَرٍ فَالْحُزْنُ لِمَا ذَا وَ إِنْ كَانَتِ اَلدُّنْيَا فَانِيَةً فَالطُّمَأْنِينَةُ إِلَيْهَا لِمَا ذَا .

تئوری‌ای به نام عنبرنسارا

زندگی هر انسانی، کنار همۀ هنجارهای اجتماعی، اصول و عقاید مذهبی یا …، پر است از تئوری‌های شخصی.

تئوری‌هایی که آدم بر اساس تجربه به آن‌ها رسیده است.

مثلا من فکر می‌کنم ادامۀ تحصیل در این برهۀ زمانی برای من مفید نیست. ادامه خواندن تئوری‌ای به نام عنبرنسارا

سائل ماه رمضان

روزی مردی پیش پیامبر می آید و میگوید مرا به یاد داری؟

داستان  این مرد به سالها پیش برمیگشت، زمانی که پیامبر به شهری برای تبلیغ رفتند و مردمان شهر ایشان را راندند. بیرون شهر، این مرد به پیامبر محلی برای استراحت داد. ادامه خواندن سائل ماه رمضان

یک سال تجربهٔ معلمی کلاس هشتم دخترانه و پیش‌دبستان پسرانه چگونه بود؟

معلمی تجربۀ و حرفۀ جدیدی است که انتخاب کرده‌ام. از این انتخاب حدود دوسالی می‌گذرد و سال دومش همراه بود با دو مدرسۀ کاملا متفاوت.

پیش‌دبستان پسرانه و سال هشتم دخترانه. ادامه خواندن یک سال تجربهٔ معلمی کلاس هشتم دخترانه و پیش‌دبستان پسرانه چگونه بود؟

سلونی قبل ان تفقدونی

روی منبر می‌نشستند و می‌خواستند به ناحق جای شما را بگیرند، می‌گفتند: از من بپرسید که به راه‌های اسمان از راه‌های زمین وارد ترم.

ولی آن‌ها حتی توان پاسخ گفتن به ساده‌ترین احکام را نداشتند. ادامه خواندن سلونی قبل ان تفقدونی

ظرف‌های شرکت نفت ما، پشت شیشهٔ موزهٔ آن‌ها

نوروز 98، به موزهٔ مقدم رفتم.

بار اولم نبود، و بیشتر از این که غرق در موزه شوم، غرق در حال و هوا و گفتگوهای مردم شدم. ادامه خواندن ظرف‌های شرکت نفت ما، پشت شیشهٔ موزهٔ آن‌ها

حضرت خدیجه، از ملکۀ قریش تا ام‌المومنین

همسر پیامبر ما، حضرت خدیجه، در سن ۲۵ سالگی، ثروتمندترین تاجر زمان خودشان، چه در بین مردان و چه در بین زنان بود و در شهرهای حبشه و مصر، دفتر تجارتی داشت. ادامه خواندن حضرت خدیجه، از ملکۀ قریش تا ام‌المومنین

آرزومحوری تا تلاش‌محوری

در سیستم فکری من، از کوچکی، معجزه نقش مهمی داشت. نمیدانم چرا، ولی همیشه منتظر یک رویداد مهم بودم که بعد آن به آرزوهایم برسم.

تا  در یک سنی، از این نظر بالغ شدم، و فهمیدم سنت دنیا به معجزه نیست، من تا توان دارم باید تلاش کنم، و بعد هم توکل. ادامه خواندن آرزومحوری تا تلاش‌محوری

نخود جامعهٔ ما گم شده است

 

سال سوم دبیرستان، معلم هندسۀ دوست داشتنی‌ای داشتیم. هرچند وقت یکبار شروع می‌کرد به خاطره گفتن. و گاهی هم وسط درس هندسۀ فضایی، درس اخلاق می‌داد. ادامه خواندن نخود جامعهٔ ما گم شده است

ضرورتا متجدد و هم قلبا خداباور

ناصرالدین شاه را همگی می‌شناسیم. شاه قاجار که سفرهای خارجی بسیاری رفته است. او را مظهر بارز دودلی و این پا و آن پا کردن در مقابل فرهنگ غرب دانستهاند. هم کشش، و هم هراس، اقتباس در ظاهر ولی رد در عمل و باطن. او با خودش کاهو سکنجبین به اروپا برد ولی از آن طرف غر می‌زد که چرا این اروپایی‌ها روی کاهو روغن زیتون می‌ریزند. به دیدن اپرا رفته و صدای زنی که اپرا می‌خوانده را به زوزۀ سگ تشبیه کرده، از آن طرف برای زن‌های حرمسرایش لباس بالرین می‌خرد و با خود به ایران می‌برد. ادامه خواندن ضرورتا متجدد و هم قلبا خداباور